
پایانی سرشار از احساسات !!
لوکا: فک کنم مرینت عاشق اون پسره شده بود چیزی که از اول این نقشه تا اخرش بهش فک میکردم البته حرفاش تقریبا درست بود چونکه یه بار با گروه موسیقی مون برای ویدیو تبلیغی آدرین رفتیم واقعا شبیه حرفای مرینت بود !
( شب ) آدرین: از کلانتری برگشتم تمام مدارک و توضیحات رو گذاشتم کف دستشون احتمالا تا فردا بابام دستگیر شه ! باید یه روز تاوانشو پس میداد ! رفتم تو اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت به مرینت فک کردم باید بهش میگفتم من مثل بابام نیستم .بغضی سنگین تو صدام بود . میدونستم اگر زنگ بزنم جواب نمیده به خاطر همین از طریق ویس و پیام بهش حرفمو رسوندم ویس 👈🏻 سلام مرینت ! نمیدونم الان کجایی حالت چطوره و یا حتی چی درمورد من فک میکنی ! ولی برام خیلی مهمه که بدونی من مثل بابام نیستم ! همون دردیو که تو تحمل میکنی منم سال های ساله که دارم تحمل میکنم . مادرم ! وقتی بچه بودم مامانم به خاطر کارای بابام به ق#تل رسید چون سر میز قم###ا##ر باخت و شرطشو انجام نداد و اونا هم یه روز که مامانم رفت بیرون با ماشین زدن بهش و کشته شد ! درسته بچه بودم ولی همچیو خوب میفهمیدم ! از اون موقع به بعد من خیلی دل نازک شدم ! چند سال بعد به بابام گفتم که میدونم سر مامان چه بلایی اومده و اگر بخواد کنارش باشم باید دست از این کاراش برداره ! درسته ازش متنفر بودم ولی تنها راه برای پیدا کردن مدرک علیه بابام بود ! مرینت امروز میخواستم یه چیز مهم بهت بگم....(مکث) من عاشقت شدم ! میخواستم دوباره با تو طعم زندگیو بچشم (با صدای پر از بغض ) ازت خواهش میکنم نذار آرزو به دل بمیرم!
مرینت : شب بود میخواستم بخوابم که صدای پیام اومد آدرین بود یه ویس بهم داده بود محلش نذاشتم ولی اخر سر از حس فوضولیه کم آوردم و بازش کردم .......لوکا : میخواستم برم تو اتاق مرینت که شنیدم یه ویس از ادرین داره پخش میکنه ! ......(پس از گذشت چند دقیقه ) مرینت : دستام شل شد و گوشی از دستم افتاد اشک از چشام میومد هق هق میکردم ! من باهاش چیکار کردم !!!! لوکا : از لای در دیدم مرینت داره گریه میکنه دو زانو افتاده بود روی زمین ! رفتم سمتش دستمو گذاشتم پشت کمرش مرینت! مرینت : ( به گریه) لوکا آدرین بی گناهه ، همش زیر سر پدرشه بوده من یه بی گناهو قربانی کارم کردم ! لوکا : مرینت تو عاشقش شدی مرینت: نه نه من عاشقش نشدم فقط.....(لوکا پرید وسط حرفش ) لوکا : مرینت به خودت که نمیتونی دروغ بگی ! از حالت معلومه! از وقتی اومدی همش از اون حرف میزنی ! همش به اون فک میکنی ! مرینت: نمیدونم چیکار کنم ! لوکا : به حرف دلت گوش کن !
فردا صبح از زبان مرینت : تو پاریس بودم ! تمام بیلبورد های شهر پر شده بود از خبر دستگیری گابریل اگراست به جرم قم###ا#ر بازی ! پس آدرین واقعا راست میگفت هر چند احتمال نمیدادم که تو اون وضعیت دورغ بگه . دیشب لوکا بهم گفت حرف دلمو گوش کنم ! منم الان به خاطر حرف دلم اینجام ! روبه روی خونه ادرین ! کلاهی بر سر داشتم به خاطر همین قیافم دیده نمیشد . در زدم و رفتم داخل گفتم بگید ادرین بیاد . چند دقیقه بعد آدرین رو به روم ایستاد ! آدرین: با من کاری دارید ! مرینت: سرمو بالا اوردم گفتم انگار دیشب خوب نخوابیدی ! زیر چشمات سیاه شده ! آدرین : مرینت ! چرا اینجایی ؟ مرینت:حرفای توی ویست واقعا روم اثر گذشات باعت شد حقیقت رو ببینم ! اومدم که کنارت باشم ! کنار کسی که دوسش دارم ! کنار کسی که قلبمو دادم بهش ! کنار کسی که قلبش پیش منه ! آدرین: خوشحالم که باورم کردی ! و هم دیگرو بغ#ل کردند ! ......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ببین یه مقدار توقعم بیشتر بود.مثلا در مقایسه با بلک لاو چیز خوبی نبود.بلک لاو خییلیییییییییییی عالی بود اینم خوب بود هاااا ولی میتونست قشنگ تر باشه
تولدت مبارک 🥳
داستانت فوقالعاده بود💙
داستان قشنگی نوشتی ولی چرا دیگه فعالیت نمیکنی؟
کم ولی عالی
عاللللیییییی
عالی بود ولی پایان ساده ای داشت به تای تاستانی دیکت نمیرسه مخضوصا اولی
اقا اینهمه صبر کردم پایانش یخ بغل بود فقطططط
خیلی قشنگه کلا عالی می نویسی♡♥♡
به نظر من خوب بود اما یکذره کلیشه ای بود به نظرم بعدی پایانش دارک باشه بهتره مثل تک پارتیت