نیجل پرسید: – وسایل ماهیگیری به ما نمیدید؟ امیلی لبخند زد و گفت: – وقتی به رودخانه برسید، اونجا خودشون وسایل رو بهتون میدن و آموزش هم میبینید. باید بگم شانس آوردین، چون آقای جوردن قراره به پسرها نیزهی فلزی بده. متعجب پرسیدم: – نیزه؟ یعنی چطوری ازش استفاده میکنن؟ امیلی توضیح داد: – پسرها باید برن داخل آب، و وقتی ماهی دیدن، با نیزه به بدنش بزنن. نیجل خندید و گفت: – اوه، جالبه! فکر کنم قراره چند نفر وسطش مریض بشن. امیلی دستهایش را بالا آورد و گفت: – اوه، راستی بچهها! باید بدونید که بعد از شام تازه مسئولیتهاتون شروع میشه!
کنجکاوی پرسیدم: – مسئولیت چی؟ امیلی پاسخ داد: – همونطور که آقای جوردن دیروز گفتن، هر گروه و ردهی سنی یه سری مسئولیت دارن. یکی از وظایف شما اینه که از هر چادر یه نفر برای گشتزنی شبانه انتخاب میشه تا مطمئن بشن همه خوابیدن و کسی بیرون نیست. تقسیمبندیش هم اینطوریه که یه نفر از بزرگسالها و یه نفر از نوجوانها باهم گروه میشن و گشت میزنن. پرسیدم: – هر دو عضو گروه دخترن یا پسر؟ امیلی گفت: – نه، یا دختر و پسر با هم، یا فقط پسر. چون اینجا بزرگسال دختر نداریم. با تعجب گفتم: – اما من دیدم دخترهای بزرگسال هم اومدن!
امیلی سری تکان داد و گفت: – درسته، دخترهای بزرگسال هم شرکت کردن، اما این اردوگاه دو بخش داره: یکی کوهستانی و یکی جنگلی. نوجوانان دختر و پسر، و پسران بزرگسال در بخش جنگلی هستن؛ اما کودکان و دختران بزرگسال در بخش کوهستانیاند. فعالیتهای دخترها فرق داره و کلاً برنامهی اردوهاشون متفاوت از شماست. من با هیجان گفتم: – وای، چه باحال! امیلی لبخندی زد و گفت: – فعلاً لازم نیست به گشتزنی و گروهبندی فکر کنید. بعد از شام انتخاب و گروهبندی میشید. خب، دیگه من برم. تمام وسایل و خوراکیها را داخل کیفم گذاشتم و دستههای کیف را محکم گرفتم.
صدای آهنگ بالا رفت. همه با عجله از چادر بیرون آمدیم و پس از بستن درِ چادر، صفِ چهارنفریمان را تشکیل دادیم. امیلی روی سکویی ایستاد و گفت: – خب بچهها! از این به بعد من همراهتون میام. آقای جوردن با چندتا از مربیها به محل ماهیگیری رفتن و منتظر ما هستن. قبل از حرکت، لازمه چند نکته رو بدونید تا اتفاقی نیفته: اول، هیچکس نباید سرِ خود کاری انجام بده و نباید از گروهش جدا بشه. دوم، موقع راه رفتن احتیاط کنید؛ ممکنه زمین لغزنده باشه. و سوم، همیشه به حرف من گوش کنید و مطمئن بشید همهی همگروهیهاتون همراه شما هستن. فهمیدید؟ همه با صدای بلند گفتیم: – بلههه! امیلی با مربیها جلوتر حرکت کردند، و ما پشت سرشان راه افتادیم. همهمهی آرامی بین بچهها پیچید؛ بعضی پچپچ میکردند که این جنگل جای چندان امنی برای اردو نیست و بخشهایی از آن خطرناک است…
عالییی بوددددددد🎀🌟🌟🌟💗
منتظر پارت بعد هستم🙃
ممنونم فرشته بال مرواریدی