
این از پارت 9 خب بلند و هیجانی برید ادامه و لطفا نظر بدید تا بعدی رو بزارم قسمت بعد بسیار مهمه
از زبان مرینت : به بابا و مامانم گفتم دارم میرم بیرون گفتن باشه مواظب باش درو که باز کردم دیدم آدرین اون جاس ت و گفت وای چه زیبا شدی داشتم عین لبو میشدم گفتم مممممم نو ر یعنی ممنوژ یعنی.....خندید و گفت باشه ممنون بیا بریم تو ماشین رفتیم تو ماشین نشستیم سکوت ماشینو فرا گرفته بود دمای بدنم رفته بود بالا بلاخره به خودم جرئت دادم و سکوت شکستم و گفتم ااد آدرین با لبخند بهم نگاه کردو گفت بله گفتم امممم ج ج جواب سوال دی دیروزمو ن نمیدی ؟ دوباره لبخند زد گفت صبر کن یعنی هر لحظه دمای بدنم میرفت بالاتر حسش میکردم اینگار میتونستم هر قطره خونی رو که تو رگم میره حس کنم از شدت استرس خشکم زده بود که بلاخره جلوی پل هنر جایی که آندره بستنی فروش داشت بستنی میفروخت به راننده گفت : نگه دار بعد به من گفت مرینت بیا بریم بستنی بخوریم گفتم باباباشه رفتیم بستنی گرفتیم نشستیم لب آب ادرین گفت ک: خب در جواب سوالت باید بگم ....قلبم داشت مثل قطار سریع السیر میزد درونم مثل این بود که تو چند صد فرسخی خورشیدم رنگم شده بود مثل گچ که آدرین گفت : من یه دختری رو دوست دارم
یهو انگار دمای بدنم به صفر رسید انگار تو اعماق دریای قطب شمال بودم چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم از زبان آدرین : رسیدیم به پل هنر از آندره بستنی گرفتیم مرینت ازم پرسید جوابمو نمیدی گفتم در جواب سوالت باید که یهو تو دلم گفتم بزار نقش بازی کنم ببینم عکس العملش چیه سرمو برگردوندم اون طرفو گفتم من یه دختری رو دوست دارم دیدم چند لحظه هیچ صدایی نیومد گفتم نمیپرسی اون کیه هم زمان سرمو برگردوندم دیدم مرینت غش کرده اومدم بگیرمش که افتاد تو آب داد زدم مرییینتتتتتتت ( نویسنده :کوفت آخه این شوخی بود تو کردی مرتیکه روانی آدرین : من چمیدونستم اینجوری میشه غلط کردم نویسنده : اون که هزار و سیصد دفعه به جای این حرف ها برو اون بدبخت و نجات بده ) بستنی رو انداختم زمین و همونطوری پریدم تو آب دیدم مرینت داره میره میچسبه به کف دریاچه گرفتمش گذاشتمش رو دوشمو بردمش بالا دیدم بادیگاردم تو ماشین خوابش برده جوری درو باز کردم که بادیگاردم از خواب پرید سریع مرینت گذاشتم تو ماشین و گفتم بریم به سمت بیمارستان خصوصی اونم سریع ماشینو روشن کرد و راه افتاد
میریم از زبان گابریل ( پدر آدرین و همینطور هاکماث ) : به ناتالی گفتم ناتالی به نظرت ما میتونیم پیروز بشیم ناتالی ( منشی پدر ادرین و همینطور معلم سر خونش )معلومه که میتونیم قربان گفتم برای اینکار به یه نقشه ی عالی نیاز داریم که ظاهرا یکیش همین الان داره تو سرم میچرخه ( لبخند شیطانی ) ناتالی : میشه بپرسم نقشتون چیه قربان گفتم به زودی خودت میفهمی راستی ادرین کجاست ناتالی : با مرینت رفته بیرون گفتم مرینت منظورت همون دختره ای که طراحیش خیلی خوبه گفت بله قربان راستی شما معمولا نمیزارید که آدرین با کسی معاشرت داشته باشه چطور اجازه دادید که با همچین دختری بره بیرون گقتم : این یکی فرق میکنی کله شقیش دقیقا به دیوید رفته اونم مثل دخترش میخواست همیشه ماجراجویی داشته باشه .ناتالی :ببخشید قربان شما پدر اون دخترو میشناختین گفتم آره ناتالی داستانش طولانی که یهو ...
از زبان آدرین : رسیدیم بیمارستان بادریگاردم مرینت بلند کرد و برد داخل منم پشت سرش رفتم ( نویسنده : چیه فکر کردین الان آدرین بغلش میکنه بسه کنید بابا ادرین 13 سالشه فقط ) دکتر گفت آقای آگراست شمایید گفتم دوستم حالش خیلی بده گفت باشه به بادیگارم گفت ببرینش تو اون اتاق من گفتم میشه اجازه ندید هیچ خبر نگاری بیاد تو گفتن چشم هر چی شما بفرمایید نیم ساعت بعد دکتر اومد بیرون گفتم چه خبر آقای دکتر حالش خوبه گفت احتمالا شک بدی بهش وارد شده متاسفانه سکته کرده و رفته تو کما تا اینو شنیدم دنیا برام تیره و تار شد سرم گیج میرفت جمله « سکته کرده رفته تو کما » هی توی سرم اکو میشد و دیگه چیزی نفهمیدم بیدار که شدم دیدم پرستار بالا سرمه گفتم چیشده گفت مثل اینکه فشارتون افتاده بهتون سرم زدم گفتم ممنون میشه گوشیمو بهم بدین گفت حتما گوشیمو بهم داد و رفت بیرون سریع زنگ زدم به ناتالی گفت : آدرین کجایی همین الان برگرد خونه گفتم ناتالی مرینت سکته کرده میتونی بیای بیمارستان ناتالی گفت فهمیدم الان میام اونجا
از زبان گابریل : که یهو گوشی ناتالی زنگ خورد آدرین گفت که مرینت سکته کرده خیلی نگران شدم من به دیوید قل دادم ازش محافظت کنم گفتم ناتالی منم باهات میام ناتالی گفت بله قربان بعد راه افتادیم سمت بیمارستان آدرینو دیدم رو صندلی نشسته بود و رنگش پریده بود همش میگفت تقصیر منه همش تقصیر منه
از زبان آدرین : رو صندلی نشسته بودم خیلی نگران بودم اگه اتفاقی برای مرینت بیافته من چیکار کنم یهو پدرمو ناتالی اومدن تعجب کرده بودم پدرم برای چی اومده راستی تا الان به این فکر نکرده بودم چرا پدرم میذاشت با مرینت باشم یا چرا همیشه ازش تعریف میکرد یا همین الان چرا اومده دیدنش تو فکرا بودم که دیدم بابام داره صدام میکنه گفت : آدرین آدرین خوبی گفتم : بله پدر خوبم گفت : ظاهرت که نشون میده نیستی یه دفعه بغظم گرفت و گفتم نه نیستم بابا همش تقصیر منه دستشو گذاشت رو شونه هامو گفت نه پسرم نباید همه چی رو بندازی گردن خودت حالا بشینو همه چی رو بهم بگو بعد به ناتالی گفت بره ببینه مرینت حالش چطوره بعدش روبه من کردو گفت حالا تعریف کن منم همه چی رو براش تعریف کردم ( توجه منظورش اتفاقاتی که تو قرارشون افتاده) یه به بابابم نگاه کردم دیدم خیلی عصبانی گفتم بابا حالت خوبه گفت : آدرین آخه این چه کاری بود که تو کردی این کاری که تو کردی اسمش شوخی نبود بازی با احساسات اون دختر بود . گفتم: امم بابا تو چطور شده طرفداری اونو میکنی گفت : انتظار داری بگم کارت خوب بود گفتم نه ولی خب تو معمولا نمیذاشتی که من با کسی رفت و آمد کنم گفت : این چیزا مهم نیست بیا بریم ببینیم مرینت حالش چطوره وقت رفتم پیش ناتالی ناتالی گفت رفته تو کما معلوم نیست چقدر طول بکشه تا بهوش بیاد پدرم بهش گفت : زنگ بزن به پدر و مادرش بهشون اطلاع بده
( هنوز از زبان آدرین) نیم ساعت بعد : مادر و پدر مرینت اومدن خیلی نگران بودن میترسیدم بهشون حقیقتو بگم پدرم یه چیزی سرهم کردو گفت یکم خیالم راحت شد اما هنوز نگران مرینت بودم سابین خیلی گریه میکرد تام نارحت بود و سعی میکرد آرومش کنه اما عجیب تر از همه این بود که پدرمم خیلی نگران بود اصلا دلیلش رو نمیفهمیدم اما مهم نبود تنها چیزی که بهش فکر میکردم مرینت بود یک هفته بعد از زبان آدرین : یه هفته از اون اتفاق میگذشت منو همه بچه ها همیشه میرفتیم بیمارستانو به مرینت سر میزدیم امروز از پرستار اجازه گرفتم که برم مرینتو ببینم بهم گفت زود تمومش کنم منم لباس مخصوصو پوشیدم و رفتم تو دستشو گرفتمو گفتم : مرینت واقعا متاسفم اون کار خیلی احمقانه بود ولی باور کن فقط میخواستم عکس العملتو( مگه فیلم هندیه ) ببینم باور کن من دوست دارم یعنی نه من عاشقتم که یهو یه صدای ضعیفی با خنده گفت : ت ت ت ... و ی .. یه ا ا ا احح مقی نن گف ت ی مممم کنه بببب میرم سرمو آوردم بالا دیدم مرینت داره با لبخند بهم نگاه میکنه اشک از سرو روم میبارید رفتم سمت درو داد زدم پرستار پرستار بهوش اومد بچه ها که همشون رو صندلی نشسته بودن بلند شدن و دویدن تو
پرستار اومد تو گفت همه برید بیرون همه رفتن ولی من موندم رفت سمت مرینتو گفت میتونی منو ببینی قیافه ی من 😐😐قیافه مرینت😑😑😑 بعد گفت میتونی صدامو بشنوی میتونی حرف بزنی میتو.... که در همین لحظه مرینت به حرف اومد و گفت بسه دیگه این سوالای مزخرف چیه بابا منم با این حرفه مرینت ریسه رفتم پرستار گفت خوب حالت خوبه و رفت بیرون و همه بچه ها اومدن تو الیا مرینتو بغل کرد اشک ریخت مرینت خوشحالم بلاخره چشات و باز کردی مرینت گفت آلیا نفسم آلیا مرینت ول کردو گفت جانم ( همینطوری داشت اشک میریخت ) مرینت گفت داشتم میگفتم نفسم برید یه دفعه ههمه زدن زیر خنده آلیا با قیافه ی اینجوری 😐😑مرینتو نگاه میکرد بعد مرینت گفت من چند وقته بیهوش بودم آلیا گفت یه هفته مرینت گفت چیی یه هفته بعد یه نگاهی به من کرد بعد گفت بچه ها میشه من با آدرین حرف بزنن همه رفتن بیرون راستش یکم ترسیدم
خب بریم از زبان مرینت : گفتم همه برن بیرون از قیافه آدرین معلوم بود ترسیده امروز نمیخواستم ناراحتش کنم که یهو یاد یه چیزی افتادم گفتم آدرین با یه صدایی گفت بله گفتم تو این یه هفته کسی شرور نشد گفت نه یهو جیغ زدم آدرین سریع دووید پیشم گفت چیشده گفتم گوشواره هامو ندیدی گفت نه گفتم باشه میتونی بری بیرون ادرین رفت بیرون و با خودم گفتم ای واب حالا چیکار کنم تیکی کجاست اگع بلایی سرش اومده باشه چی که تیکی اومدو گفت مرینت خودتی گفتم تیکی خدارو شکر که خوبی ترسیدم یه وقت گمت کرده باشم گفت روزی که اون اتفاق افتاد گوشواره هارو یواشکی برداشتمو رفتم یه جایی گذاشتمشون و خودمم اومدم پیشت تو یه هفته همش پیشت بودم بعد گوشواره هارو بهم داد و گفت راستی مرینت عجیبش اینه که تو این یه هفته هیچکس شرور نشده گفتم آره تیکی
از زبان آدرین : از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق دکتر تو راه داشتم با خودم فکر میکردم بعد از اون سوالی که مرینت پرسید خیلی رفتم تو خودم که گفت تو این یه هفته هیچکس شرور نشده حالا که فکر میکنم موقعی هایی که یه نفر شرور میشه مرینت غیبش میزنه و این یه هفته هم که اون تو کما بوده هیچ کس شرور نشده یهو وایسادمو گفتم ننن...... ککنه ........ مرینت .... حاکماث باشه (من برم محو بشم😐😑) نه نه این امکان نداره فعلا باید برم پیش دکتر رفتم پیشش ( د دکتر آ آدرین ) آ : دکتر میتونه مرخص بشه د : بله خیلی شانس آوردین با اون حالی که روز اول داشت حداقلش فکر میکردم دو سه ماهی تو کما هست آ ممنون آقای دکتر بعد از اینکه با دکتر صحبت کردم رفتم سمت اتاق مرینت
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دمت گرم گابریل آدم شده😍😍
سلام ببخشید کی پارت بعد رو میزاری ؟؟
پارت بعد کی میاد
مرسی عزیزم
سلام بچه ها ببخشید دستم شکسته اونجوری نه هااا واقعا شکسته روز سال تحویل از رو پله 4 خونه پدربزرگم افتاد شکسته البته الان یکم بهتره ولی جدی حوصله هیچی رو نداشتم امشب پارت بعد میزارم
من ميدونم چ حسی داری آخه من هم دستم شکست اون هم چندبا ان شالله دستت خوب بشه عزیزم شیر بوخور زود خوب میشی عزیزم
بوس بوس بای بای
عزیزم منم یک بار دستم شکست
درکت میکنم خیلی حس بدیه
شیر رو با پودر سنجد مخلوط کن بخور
شاید مزه ی خوبی نداشته باشه ولی برای سلامتی لازمه
واییییییییی دیونه شدم چرا نمیزاری
اگه نمیزاری حداقل تو یه کامنت بگو که ادامه نمیدی که ما هی نیایم سر بزنیم
😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡
سلام ببخشید
دستم شکسته
ادرین خان مرینت انقد خنگ نیس که بیاد بگه من حاکماثم
سلاملطفا بعدی رو بزار دیگه
سلام اجی بعدی رو گذاشتی؟
سلام چون دیر میزاری طرفدارانت را از دست میدی زود تر بزار