
سلاااام صبح دل انگیزتون بخیر🙂چرا حمایت از پارت قبل کم بود؟ بچه ها اگه داستانم داره بد پیش میره بگین که دیگه ننویسم ...
صبح از خواب بیدار شدم.مثل همیشه زود.لباس پوشیدم و بیرون اومدم.مگه بمب تو خونه ترکیده که اینا این همه دارن تمیز کاری میکنن؟عجیب نبود ولی خب قبلا کمتر بودن.داشتم با تعجب خدمتکارای بیش از حد رو نگاه میکردم که جئون از پله ها اومد پائین.احترام کوچیکی گذاشتم و سلام کردم.به تکون دادن سر اکتفا کرد و از در زد بیرون.اینجا چه خبر بود؟؟بونا رو دیدم که داشت به چند تا از خدمتکارای جدید دستور کارارو میداد.رفتم سمتش:بونا،اینجا چه خبره؟اونم اومد نزدیکتر:سلام!مادر و پدر رئیس دارن از آمریکا میان....نتونست بیشتر توضیح بده چون صداش کردن و زودرفت .پس چرا من خبر نداشتم؟یعنی الان جئون رفته برای اینکه بیارتشون خونه؟پس چرا با من نرفت.....بعد از اینکه صبحونه خوردم اومدم بیرون. که درا باز شد.جئون کنار زن و مردی که ابهت خاصی داشتن وارد شد!الان میبینم چقدر جئون شبیه به مادرشه.ولی ابهتی که توی چشماشه به پدرش رفته چون اون هم همچین ابهتی داره.چون یهویی از آشپز خونه در اومده بودم جلوی در بودم.خدمه ها به صف کنار در ایستاده بودن.همون جا وایساده بودم و داشتم شباهتا و تفاوت های جئون و مادر پدرشو آنالیز میکردم.که مادرش لبخند ملیح و زیبایی زد و گفت:پسرم!خانوم رو معرفی نمیکنی؟و به من اشاره کرد.جئون مشغول صحبت با پدرش بود که با صدای مادرش به طرف من برگشت.یه نگا به سرتا پام انداخت و اخمی کرد.تازه فهمیدم چیشده.دسپاچه کنار رفتم و تا کمر خم شدم:سلام!خوش اومدین.
پدرش با ابهتی که توی صداش موج میزد گفت:اگر خدمتکاری،چرا لباسات مثل بقیه نیست؟راست میگفت بیچاره!خاک بر سرت سوآ!یه جوری خم شدی طرف فک کرد خدمتکاری.سرمو بالا گرفتم و خودمو کنترل کردم و با همون لحن سرد گفتم:نخیر!من خدمتکار نیستم! دوباره پدرش پرسید:پس کی هستی؟میخواستم جواب بدم که جئون گفت:بادیگارده!اینو که گفت چشمای مامان باباش اندازه دوتا گردو شد!بازم اون بحث مزخرف که به دخترا نمیاد بادیگارد باشن!پوف کلافه ای کشیدم.مادرش:یعنی...یعنی جدی تو بادیگارد پسر منی؟؟؟با حالت کلافه ای گفتم:بله بادیگارد شخصیشون هستم!اینو که گفتم دیگه چشاشون داشت از کاسه در میومد!پدرش رو به جئون گفت:چیجوری؟؟؟رئیس خونسرد به من اشاره کرد و گفت:به دختر بودنش نگاه نکنین!چند هفته پیش زد شیش،هفتا از بادیگاردامو نفله کرد!از این حرفش احساس غرور گرفتم!مادرش گفت:ااا جدی؟؟تا حالا بادیگارد دختر ندیده بودم!(با لبخند زیبایی ادامه داد:)ولی،از دیدنت خوش وقتم....اسممو میخواست:سوآ صدام کنین! ادامه داد:از دیدنت خوش وقتم سوآ!پدرش:باید داستان این دخترو برام تعریف کنی!و دستشو گذاشت پشت سر رئیس و به طرف پله ها رفتن.انگار جئون داشت از همینجا براشون تعریف میکرد.کلافه وارد حیاط شدم.
قدم میزدم.سگ ها رو قبلا دیده بودم ولی تازه توجهم بهشون جلب شد.سه تا سگ مشکی رنگ و ترسناک!به طرفشون رفتم ولی خیلی نزدیک نشدم.چون شاید براشون غریبه باشم و پارس کنن.با زنجیر های بزرگی نگهشون داشته بودن.خدا رحم کرده بود!چون تا همینجا رفته بودم آب دهنشون راه گرفته بود و داشتن خرناس میکشیدن!سعی کردم راهمو عوض کنم.کم کم به ته باغ رسیدم.دوباره برگشتم.نزدیک ویلا بودم که صدای خنده شنیدم!نزدیک تر شدم.جئون و پدر و مادرش توی تراس اتاق جئون نشسته بودن و داشتن با هم خوش و بش میکردن و میخندیدن.تا حالا خنده های رئیس رو ندیده بودم!یعنی اصلا فک نمیکردم که بخنده.من چند وقت بود نخندیده بودم؟یک ماه؟؟دوماه؟؟یادم نیست!فقط میدونم خیلی وقته از ته دل نخندیدم.وقتی فکر کردم دیدم رئیسی که من فکر میکردم که حتی یه لبخندم نمیزنه داره با پدر و مادرش قهقهه میزنه!.....اها!....یادم اومد!از وقتی که از پیشم رفتن دیگه نخندیدم!اشک توی چشمام جمع شد.از پشت پرده ی اشکم به جئون و خانوادش نگاه کردم!چقدر به جئون حسودیم میشه!من همینجا اعتراف میکنم به جئون جونگ کوک حسودیم میشه!اشکام رو پاک کردم و وارد ویلا شدم.........
بونا:حاضر شو رئیس میخواد برن رستوران.پس میخواست با خانوادش برن رستوران.حاضر آماده جلوی در بودیم که در باز شد و جئون با مادر و پدرش بیرون اومدن.احترام گذاشتیم و سوار شدیم.پیاده شدم و در رو برای مادرش باز کردن که لبخند زیبایی زد.پیاده شدن و وارد رستوران شدن.بیرون منتظر مونده بودم و زل زده بودم به جئون و خانوادش.چقدر شاد بودن کنار هم!پوف کلافه ای کشیدم.کاشکی الان منم پیششون بودم!هه....بازم میخواست جئون منو بگیره.فرقی نمیکرد!اگرم میبودن دیگه پیششون نبودم.اتفاقا بدترم بود!همش نگرانم میشدن!توی دلم گفتم بهتر که الان نیستن که بخوان نگرانم باشن.....بعد از چند ساعت از رستوران اومدن بیرون در رو برای مادر باز کردم.لبخند.نشست و راه افتادیم سمت خونه.هه!دیگه خونه ی منم شده بود!در باز شد و وارد شدیم.کمی عقبتر از در خونه نگه داشتیم.تا جئون پیاده شد.سگا پارس کردن!ولی بعد سریع نشستن و اروم گرفتن(همون لوس شدن خودمون😐)جئون به سمتشون برگشت و پوزخند زد.رو به کسایی که بالا سرشون وایساده بودن گفت:غذاشونو میخورن؟بادیگاردا:بله قربان!سرشو تکون داد.داشتم بهش نگاه میکردم.اومد با فاصله ی کمی از من رد شد.جلوم که رسید پوزخند زد!ولی منم با پرروئی زل زدم توی چشماش.....به ساعت نگاه کردم،حدودا یک بود.خوابم نمیبرد.خیلی آروم بلند شدم و از اتاق خارج شدم.روی یکی از مبلا نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم.به زندگیم فکر کردم!به اینکه من الان کجام؟به اینکه من دارم برای یه خلافکار کار میکنم.اگر یه وقت گیر بیوفتیم چی؟اصلا اگه اتفاقی برام بیفته چی؟همینجور توی افکارم غرق بودم که حس کردم مبل بالا پایین شد.سریع سر برگردوندم و با کمال تعجب دیدم.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
راستش من یه مدته شروع کردم فیک میخونم میشه یه چند تایی معرفی کنید بهم که توی تستچی باشن لطفا
عالیی بیدد
گدرررتتتتت 🤘🗿
تروخدا بزارشششششش
بزارششش
بزارششش
بزارششش
ج چ :کوک یا مامانش
سلام!چطوری نویسنده ی دوست داشتنی؟؟
بی نهایتتتت بی نظیرررررر
اینطوری داستانتو وصف کنم که من از مهر پارسال دیگه تساوی نیومدم تا حالا ک داستان شما اینقدر منو جذب کرد
عالیییی بود
زود پارت بعدی را بگذاریم ممنونمممم
وای مرسیییی💕نظر لطف شماست
قربان شما💕✨
منتظر پارت بعدی هستم:)
یک شنبه صبح بزار اگه تونستی 🥺
چشم اگه نوشتم میزارم💕
نهههه داستانت رو ادامه بدهههه وای خیلی داره هیجانی میشه ادامه بدیاااا جای حساس کات کردییییییی🥺💜
ج.چ: من فکر کنم مامان جئون بوده🙄
چشم حتما....مرسی که انرژی میدی🙏💓
💜🇰🇷
عالي بود
کوک:)
عالیییییییییییییی
💗💗💗
ج.خ:نظری ندارم ✨😂
کسی چس فیل میل داره؟🍿
اوک...پارت بعد میفهمی...😂😂من خودمم هوس کردممم😂
بیا چس فیل پنیری ✨🍿