به به.....سلاااااااااام😘😘😘چطور مطورینننن...من نبودم حال کردین هااااا؟؟؟😑وللش...تولدددددد موسیو کیم مبارککککککککک😀💟💟الان 16ساعت و 45دیقشه😶بریم برا پارت اوللللل😁
سیب زمینی ها رو آروم ریختم توی مای تابه تا دستم نسوزه.حالا باید منتظر می موندم این خوشگلاحاضرشن .جینهو:این تلوزیون شماهم که هیچی نداره!خندیدم:آخه خله اعظم!مشکل از تلوزیون ما نیس خوده شبکه ها چیزی که مد نظر توعه رو نداره!یهو جیغش رفت هوا:ایولللللل.....این فیلمهههه!و باز هم اون فیلمایی که تش اشکتو در میارن!گفتم:عهههههه....یه روز مامان بابا ی من کار داشتناااا...گفتم بیای پیشه من خوش باشیم نه اینکه بزنی باز از این فیلما. ..جینهو:نطق نکن!اون جیگرای خاله جینهو رو بیار که بوشون همممممه ی خونتونو گرفته!خنده ای کردم و با کفگیر کمی همشون زدم این خوشگلای خاله جینهو رو......آخری هم که بخاطر ریز بودنش نمیتونستم با کفگیر بگیرمش،گرفتم!لبخند پیروز مندانه ای زدم!سس رو برداشتم و ریختم روش!همینطور که داشتم به سمت در میرفتم تا برم بیرون گفتم:به به!چقدر...... ...:چقدر خوشگلن!
جیغ بلندی زدم که سیب زمینی ها از دستم افتاد.همینطور چشمام رو بسته بودم و داشتم جیغ میزدم که گونه ی سمت راستم سوخت!با بهت به جینهو نگاه کردم و دستمو گذاشتم روی گونم!جینهو:چتهههه؟چرا جیغ میزنیییی؟مگه جن دیدی؟؟؟؟به خودم اومدم.بغض ساختگی کردم و گفتم:اره دیدمممممم!!!چشاش گرد شد:کو؟کجاااا؟بهش اشاره کردم:همینجا!جینهو به حالت اول برگشت:آخه خله من!اینجا که من وایسادم.با همون حالت گفتم:خب قبل از تو بود!جینهو:توهم زدی خنگول!کسی اینجا نیست!الکی این سیب زمینی های خوشگلم ریختی زمین!اه لع*نت بر اون چیزی که زدی!!!...ولی من دیده بودمش.جینهو رو زانوش نشست و اون سیب زمینی هایی که هنوز توی بشقاب بودن مشغول شد.همونطور گفت:حالا ترسناک بود؟رنگش پریده بود؟موهاش ریخته بود تو صورتش؟ناخن هاش بلند بود؟چشماش.....پریدم وسط حرفش:عههههه.....نبابا(همونطور که مثل خودش مینشستم دستشو پس زدم و مثل خودش شروع کردم به خوردن:)هرچی تو فیلما دیدی رو نسبت نده به این خوشگله!اتفاقا انقدر خوشگل بود!یه لبخند داشت جیگر!بعد....هییییین(مشتمو گرفتم جلوی دهنم:)نگا کن نشستم دارم از جن مردم میگم!جینهو دستمو پس زد و خودش دوباره مشغول شد:خب ببین تو قطعا جن ندیدی!چون اگه جن دیده بودی یا خورده بودت یا تسخیرت کرده بود.تازه!باید ترسناکم می بود.......شاید روح دیدی!بازم صورتمو توی هم جمع کردم:نههههههه....من نمیخوام!جینهو:چیو نمیخوای؟اون میخواد!با همون حال گفتم:نمیخوام بخواد!جینهو:باشه!الان بهش میگم نخواد!مگه بچه دو سالس با آب نبات خرش کنیم؟خیره سرش روحه هااا....پشت دستمو گاز گرفتم:ووییییییی!
گفتم:یعنی نمیدونه من میترسم؟جینهو:وااااااا....خوبی تو می سو؟میگم یارو روحه!جنه!و قطعا از همه چی خبر داره!اون که نمیاد بگه"عههههه..این دختره میترسه بیا نازش کنیم"...اه...با حال زاری نشستم رو زمین:جینهووووووو....اگه دوباره بیاد چی؟اون وقت منو میخوره...دیگه می سو نداری!دیگه هیچکسو نداری برات سیب زمینی درست کنه!دیگه دوست صمیمی نداری...دیگه....جینهو:عههههههههه....بسه!هی دیگه دیگه!تازشم کی گفته دیگه دوست صمیمی ندارم!؟بهش نگا کردم!یعنی چی؟مگه من دوست صمیمیش نبودم:یعنی من دوست صمیمیت نیستم؟....باشه!نیستم دیگه!بشقاب سیب زمینی رو برداشتم و انداختم توی سینک.یه دستمالم برداشتم.چیه؟دیگه حوصله ی شما رو ندارم!من چمیدونم مامانم طی رو کجا میزاره!اه!همینطور که داشتم نمش میکردم از پشت بغلم کرد:عههههه...شوخی کردم جون می سو!لبخندی زدم!اونقدر دوسش داشتم که نتونم لبخند نزنم:خب حالا ولم کن!جینهو:تا نگی بخشیدیم ولت نمیکنم!تکخنده ای کردم که اونم خندید:بخشیدم.کلی لپمو تف مالی کرد:عههههه....باز تو منو تف مالی کردی؟جینهو به سمت هال رفت:غر نزن!دوباره سیب زمینی درست میکنی!..اهههههه ببین بخاطره توهم تو نتونستیم فیلممونم ببینیم!اه!خم شدم روی زمین و سس هایی که روی سرامیک ریخته بود رو پاک کردم.دوباره باید سیب زمینی درست میکردم.یکی نیس به این جنه عزیز بگه آخه الان وقت اومدن بود؟؟؟؟؟..........تیتراژ اخر فیلم هم بخش شد.چشمامو از تلوزیون بر داشتم که فکم زمینو حس کرد!هرکی ببینه فکر میکنه ما فقط از تخمه تغذیه میکنیم!وجب به وجب خونه پر از پوست تخمه بود!با همون دهن و چشمای باز به جینهو نگاه کردم.
جینهو:هاااا؟چته؟همونطور به زمین اشاره کردم.یه نگا به زمین و میز انداخت!یه لحظه اونم مثل من شد ولی سریع خودشو جمع کرد و یه لبخند زد!به ساعتش نگاه کرد:خب عزیزم!من دیگه برم دیره!و سریع بلند شد به خودم اومدم و مچشو گرفتم:هوی کجا؟میخوای فرار کنی؟میشینیم با هم جمع میکنیم.جینهو:چی میگی؟اینا همه رو تو ریختی.مشتمو گرفتم جلوی دهنم:عه عه عه...بچه پررو!و سریع پرتش کردم رو مبل:بجنب!صورتشو جمع کرد:ای باباااااا....سریع به سمت اتاق رفتم تا جارو برقی رو بیارم......خودمو پرت کردم رو مبل.جینهو هم جلوی در بود تا کفشاش رو بپوشه!به سمتش رفتم:میشه نری؟من میترسم!همونطور که داشت بند آل استار هاش رو می بست گفت:خجالت بکش خرس گنده!توهم زدی بابا!بعدشم یکی دو ساعت دیگه تحمل کنی مامان بابات میرسن.کوچولو!چشمکی زد و بعد به سمت ماشینش دوید:بی شعور من بچه نیستم!خودم مطمئنم دیدمش!اهمیتی نداد و استارت زد.منم آروم در رو بستم و بهش تکیه دادم....چند لحظه به خونه خیره شدم!نبود!خب پس دیگه نمیاد یاااااا.....شایدم به قول جینهو توهم زدم!ولی.....نه دیده بودمش!حتی صداشم شنیدم!حالا بین خودمون(و 136400000 نفره دیگه😐)باشه!خوشگل بودااااااا...تازه به سیب زمینی هامم گفت خوشگلن!چشمامو بستمو با نیشه شل به لبخندش که شباهت زیادی به مستطیل داشت فکر کردم!هیییییییین....بازم از این غلطا می سو؟؟؟؟سرمو تکون دادم تا افکارم اون لبخند برن بیرون.با خیال راحت به سمت مبل رفتم و نشستم روش.....که صدای هورت کشیدم کسی رو شنیدم:آخییییییش!خنک بودااااا...جیگرم حال اومد!..............