
ناظر تست چیز بدی نداره ميتوني تک تک کلمات رو هزار بار بخونی اما چیز بدی پیدا نخواهی کرد((:

خلاصه: مارینت دوپن چنگ که از خانواده ی پولدار دوپن،که صاحب شرکت شیرینی و شکلات هستن،هست،لیدی باگه و با کت نوار را*بطه داره.کت نوار هم درواقع همون آدرین آگرست،پسر طراح معروف،گابریل اگرسته که به اصرار پدرش،مجبوره از لیدی باگ که مخفیانه باهاش دوسته جدا بشه و با مارینت دوپن چنگ ازد*واج کنه!اما این قرار نیست یه وصلت عاش*قانه نه برای مارینت و نه برای آدرین باشه!...
تاج گل سفیدم رو روی سرم گذاشتم و به خودم توی آینه نگاه کردم.آرایش کامل ولی ملایم،گوشواره های لیدی باگ که مادرم هرچقدر اصرار کرد درشون نیاوردم،یه لباس عروس سفید و یقه هفت دکلته تنم بود.زویی گفت:میخوای تور هم بذاری؟دست از نگاه کردن درون اینه به آینده ی مزخرف خودم کشیدمو آروم گفتم:نه لازم نیست.همین الانش هم زیادیه.آلیا که فهمیده بود حالم گرفتس،از روی صندلی پاشد و اومد سمتم.دستمو گرفتو لبخند روحیه بخش و در عينه حال غمگینی زد و گفت:عزیزم...ميدونم برات سخته...شاید هرگز نتونیم اونطوری که باید درکت کنیم...تو داری درد ها و مسئولیت های خیلی زیادی رو حمل میکنی...اما بدون،من،زویی و لوکا همیشه اینجا پیشت خواهیم بود تا کمک و حمایتت کنیم.
لبخند ضعیفی زدم.حالا من مثله آلیا بغضم گرفته بود.چشمام اشکی شدن و درحالی که سعی میکردم با تکون دادن دستام مثله بادبزن،اشکامو خشک کنم تا ارایشمو خراب نکنن،گفتم:اوه تو رو خدا گریم نندازین به زور خودمو کنترل میکنم که قید همه چی رو نزنمو فرار نکنم برم پیش کت.زویی و آلیا با بغض خندیدن و بغ*لم کردن.محکم به خودم فشردمشون و گفتم:هی ناراحت نباشین.شما باید بهم روحیه بدین تا بتونم از پس آگرست و جدایی از کت بر بیام!نه اینکه بشینین عينه من زانوی غم بغل بگیرین!بازم خندیدن.صدای باز شدن در باعث شد ازهم دیگه جدا شیم.مادرم بود.وقتی منو دید خیلی ذوق کرد و دستاشو جلوی دهنش گذاشت و گفت:اوه خدای من!مارینت!اومد سمتمو از سر تا پامو برانداز کرد:وای مثله الهه ها شدی!مطمعنم آدرین دیوونه میشه!برگشت سمت در و گفت:اوه عزیزم آدرین!بیا داخل و عروستو ببین!
در به ارومی باز شد و آدرین توی یه کت و شلوار مشکی و پاپیونی به همون رنگ،ظاهر شد.نفسم حبس شد!نه به خاطر اینکه از قیافش و استایلش خوشم اومده بود،یا اینکه عا*شقش شده بودم!نه!به خاطر اینکه به جای آدرین میتونست کت نوار پشت این در باشه!میتونست امروز بهترین روز زندگیم باشه!اما...نیست.اومد جلوم ایستاد.ذوق زده به نظر میرسید و محوم شده بود!قطعا بازیگر خوبی بود.آلیا دست گل رز قرمزمو بهم داد.بازم یه خاطره ی لع*نتی دیگه.این گلا دقیقا مثله همون رزهای قرمزین که کت بهم میداد.خدای من آخر سر کنترلمو از دست ميدم و وسط عروسیم گریه میکنم.
متوجه شدم آدرین هم به دسته گل خیره شده و تو فکره.بیخیالش.نفس عمیقی کشیدم که باعث شد افکار غمگین ازم دور بشن.پدرم وارد شد و دقیقا مثله مادرم ذوق کرد و احساسی شد.رو به پدرم گفتم:بریم؟به خودش اومدو گفت:البته البته!زویی،آلیا،مادرم و آدرین به جمع مهمونا ملحق شده بودن.دستمو دور بازوی پدرم حلقه کردمو در بزرگ سالن مراسم به رومون باز شد.همه ی سر ها به سمتمون برگشت.روی فرش قرمزی که مسیر رو تا پیش پدر روحانی پوشونده بود،قدم برمیداشتیم.درحالی که صدای بلند پیانو کل سالن رو پر کرده بود.پدرم دستمو توی دست آدرین گذاشت و لبخند بزرگی زد.فکر میکرد داره تک دخترشو خوشبخت میکنه.فارق از اینکه نمیدونه من قرار نیست از این لحظه به بعد لبخندی بزنم.قرار نیست خوشحال باشم.فارغ از اینکه منو از بهترین فرد زندگیم جدا کرده.فارغ ازاینکه با دستای خودش داره منو خاک میکنه...
صدای پدر روحانی منو به خودم آورد:مارینت دوپن چنگ،آیا حاضرید در سختی ها و خوشی ها،سلامتی و بیماری،تا زمانی که م*رگ شمارو از هم جدا کنه،در کنار آدرین آگرست باشید؟بغض گلومو بدجور چنگ مینداخت.نه!من حاضر نبودم!به آدرین نگاهی کردم.واقعا میتونستم از کت نوار دست بکشم و با این مرد بقیه ی زندگیمو رقم بزنم؟درسته ازد*واجمون احساسی نبود اما باز هم باید تا آخرین نفسمون کنار هم باشیم و نمیتونستیم با فرد دیگه ای باشیم.نمیتونستیم به ع*شق زندگیمون برسیم.ع*شق از این لحظه به بعد برای هردوتامون قرار بود یه مفهوم دردناک داشته باشه.ما قرار بود ع*شق یه طرفه ی نافرجامی رو تا آخر عمرمون تحمل کنیم و همیشه برای این لحظه افسوس بخوریم.آیا میتونستیم؟صدای آدرین منو به خودم آورد:مارینت؟پدر روحانی گفت:خانم دوپن چنگ،آیا با آدرین آگرست ازد*واج میکنید؟با تمام قوایی که داشتم،درحالی که از آینده ی خودم خبر داشتم،درحالی که میتونستم ریز ریز شدن قلبمو حس کنم،کلمه ای که زندگیمو تغییر داد رو گفتم:بله!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی😍 اگه دوست داشتید به داستان منم سر بزنید، اولین داستانم هست😊
توروخدا این داستانو تموم نکن و تا اخر عمرت ادامه بده 😭
😂😂😂نگران نباش اگه این تموم بشه و حمایت ها خوب باشم داستان های جدیدی میذارم که رده ی سنی بالاتری دارن
اوه اوه مثل پارت مورد علاقم نشه 😂😂😂
بدتره عازیزم🌚💀
شیپم داره تغیر میکنه 😐 .... نههههههههههههههه نباید نه 😰😱 چه بلائی سرم اومد تو این داستان آقا یکی منو ببره تمام فکرم شده آدرینت😰😰😰
بیستت اصلا مردم و زنده شدم بس عالی بود💖
امید داشتم بگه نه اما ... عالییییییییی بود💗💗💖💖
(ادمین دیگر نفس نمیکشد)
وصیت:بگویید ازش کمال تشکر را دارم😭😭💖
من ی چند سالی میشه
تو نتیجه گفتی
تولد یکی از پسرام یود منظورت چی بود ؟؟؟؟؟
😂😂😂😂تولد نایل هوران بود که پسرم صداش میکنم
عالیییییییییییییی
مرسیییی
واقعااا عالی بود
پارت بعد لطفا
مرسییی فردا میذارم
عالی بود پارت بعد
چشمممم
خیلی خوبه لعنتی زود به زود بزارررررررررررررررررررررررررررررررررر🤩🌹
چشمممم
توجه توجه! و اکنون میشنوید از بهترین نویسنده ی دنیا... بهرین داستانه که میتوانید بخوانید... این شما و این باگابو...
خیلی عالی بود آجی جونممممم😭😍❤️
من غششششششش
*این کاربر نفس کشیدن را یادش رفت*
عررررررررررررررررررررررررررررر تو خیلی خوبییی😭😭😭😭😭❤🔥
از تو که بهتر نیستم هستم؟😉
😭😭😭😭
بعدی زود عالی فوق العاده بود 😍❤❤❤
چشمممم مرسییییی