سلام بچه ها اینم اولین داستان من امیدوارم خوشتون بیاد :)
یه زن جوون داشت توی یه جنگل قدم میزد و از سرما میلرزید.زمستون شده بود و هوا خیلی خیلی سرد❄☃️زن موهای بور زرد و چشمای آبی داشت و یه شنل بلند قهوه ای چروک شده پوشیده بود.اسم زنه ونسا بود.👱🏻♀️
همینطور که داشت راه میرفت دوتا نوزاد چند ماهه دختر رو دید که کنار همدیگه بودن.یکی از دخترا موهای سفید و چشمای بنفش داشت👩🏻🦳 و اون یکی موهای قهوه ای شکلاتی داشت و چشمای زرد.👩و هردوشون پوست سفید داشتن و خیلی خوشگل بودن😊
چون این دخترا کنار هم بودن ونسا فکر کرد که شاید دوقلو های ناهمسان باشن.🤨به هر حال اهمیت نداشت.چون ونسا با اینکه خودش دوتا نوزاد دیگه هم داشت تصمیم گرفته بود اونا رو به خونش ببره و بزرگ کنه.خونه ونسا اون طرف جنگل بود و واسه همینم بچه ها باید یه مقدار سرما رو تحمل میکردن🥶ونسا اسم دختر موسفید رو هارپی و اسم دختر مو قهوه ای رو آناکوندا گذاشت.بعد هر دو تا دختر رو گذاشت زیر شنلش که کمتر سرما بهشون بخوره و به سمت خونش رفت😀
حالا هارپی و آناکوندا یه مادر و یه خواهر و یه برادر ناتنی داشتن که اسم خواهرشون مدوسا و اسم برادرشون مکس بود.بچه های تنی ونسا کپی خودش بودن😄
وقتی ونسا و بچه ها به خونه رسیدن ونسا گفت:سلام!من اومدم😊گرسنه این؟و رفت تا به چهارتا بچه غذا بده.با اینکه از ملاقات ونسا با آناکوندا و هارپی خیلی نگذشته بود مهرشون به دلش افتاده بود و اونا رو هم مثل بچه های خودش دوست داشت ، آخه خیلی بانمک و شیرین بودن😍
خب دوستان این پارت اول داستانم امیدوارم دوست داشته باشین.😊ببخشید که کمه بعدا بیشترش میکنم😁لایک و کامنت نشه فراموش😉
تستت عالی بود ♥️
مرسی گلم💕
4 تا تست تو بررسی دارم دوتاش درباره بلک پینکه دوتاش درباره کتاب مدرسه ای برای خوبها و شرورها✌🏻منتشر شد انجام بده پلیز😸
الان شد پنج تا😃
چ خوب باشه حتما😍
تنکس❤️
♥️
قشنگ بود پارت بعدی رو بزار لطفا ^_^
میسی😊♥️گذاشتم تو صفه😁
عالی بوددددددددد وایییییی
مرسییی😍♥️😂
جیغغغغغغ اومددددد:D
😂😂😂
اووووووفففف بلاخرههههه منتشر شددددد