
سلام دخترا چطورین؟..خدایی مودتون مشخص نیست دختر داستان رو میکشم فحش میدین زنده میزارم میگین بکش ..
....از زبان نویسنده:..یونگی بی سرو صدا از اتاق بیرون رفت بعد از رفتن یونگی هاری روی تخت نشست قلب اش درد می کرد دوتا دست اش را دور خودش حلقه کرد و خودش را بغل کرد با بغض گفت:الان ناراحتش کردم؟....لبخند غمگینی زد:البته من توی شکستن قلب آدم ها استعداد زیادی دارم...با فکری که به سر اش آمد موبایل اش را از زیر پتو برداشت و نوتفیکیشن هایش را چک کرد زیر لب گفت:چرا نمیاد..اصلا یونگی برای چی اومده بوداینجا ..اون از کجا میدونست من اینجام و بستری ام؟...وایستا ببینم نکنه..نکنه..مین یونگی و...مین شوگا..................هم رو تو راه دیدن ولی یونگی نگذاشته اون بیاد داخل ؟...آهی از فکر احمقانش کشید و وارد دایرکت اش با مین شوگا شد تا اون رو دید لبخند زد مین شوگا بهش پیام داده بود...

لبخند غمگینی زد و به بالشت تکیه داد ساعد اش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت:میدونستم نمیاد...چرا بیاد اونم بخاطر یه دوست مجازی.....بعد از چند دقیقه در اتاق خورد هاری بلند گفت بیا تو ولی وقتی آن فرد وارد اتاق شد درجا خشک اش زد اون اینجا چیکار میکرد؟.________پسدک صندلی را عقب کشید و بر روی آن نشست آقای جانگ پرونده های بیمارانش را روی میز گذاشت و لبخند دلنشینی زد و دست هایش را در هم فشرد و رو به جیمین گفت :سفر چطور بود جیمین ؟...جیمین متقابلا لبخند زد و گفت:عالی بود مادرم هم با من برگشت سئول کمی هم کیمچی درست کردند گفتند براتون بیارم آقای جانگ ...لب های آقای جانگ به حالت O در اومد و گفت:اوه حتما باید خوشمزه شده باشه..مادرت سلیقه من رو خوب میدونه ..جیمین سری تکون داد و گفت: آقای جانگ از وقتی از بوسان اومدم نتونستم و هاری رو ببینم دفعه پیش اتفاقی ازش شنیدم شما رو میشناسه.. رابطه نزدیکی باهاش دارین.؟؟
....آقای جانگ ابرویی بالا آورد هول شده بود: میخوای هاری رو ببینی...جیمین متوجه منظور آقای جانگ نشد ولی گفت:بله حتما.............هاری چیزی را که میدید باور نمیکرد دست شو روی دهانش گذاشت و گفت:جیمین تو اینجا چیکار میکنی؟.....انگار امروز همه کائنات دست به دست هم داده بودند تا اورا شوکه کنند جیمین از وضعیت هاری تعجب کرده بود این همه سال هاری چه چیزی از او مخفی کرده بود جیمین چند قدم جلو اومد و لبه تخت نشست هاری کلافه دستی به صورت خودش کشید و با ناله گفت:چرا هرکسی که انتظارشو ندارم امروز میاد جز اون یک نفر...و بعد با صدای بلند تری گفت:خوشحالم میبینمت بوسان چطور بود؟..جیمین جوابی به هاری نداد در عوض از او پرسید:چرا اومدی بیمارستان .....هاری برای اینکه طبیعی جلوه بده چند تا سرفه کرد و از جیمین عقب تر رفت :آه نمیدونم یکم این روزا حالت تهوع و سرگیجه..و یکم یبوست داشتم و معدم میسوزه ..اشتهام هم صفر شده...و بعد پتو را کنار زد و به لباسش اشاره کرد :ببین چقدر لاغر شدم اونم بی دلیل....گفتم بیام پیش آقای جانگ ببینم چی شده
....جیمین سر اش را کج کرد و توی فکر فرو رفت هاری با تعجب به جیمین نگاه میکرد جیمین با چیزی که به ذهنش اومد چشماش درشت شد و با شدت سرش به سمت هاری چرخید خودش رو جلو کشید صورت هاری رو قاب گرفت و به راست و چپ چرخاند جیمین تند و نگران گفت:تست دادی؟..چند وقته حالت اینطوره..نکنه میدونستی بیماری ولی به من نگفتی ...دختر را در آغوش گرفت اشک به چشمانش هجوم آوردند هاری سعی کرد جیمین را از خود جدا کند یعنی جیمین فهمیده بود او سرطان خون دارد؟..ولی هاری که علائم بیماری اشتباهی را داد و از خودش در آورد..دست اش را روی سینه جینین گذاشت و جیمین را از خود جدا کرد با اخم گفت:چیکار میکنی جیمین ...جیمین هنوز باورش نمیشد به چهره دختری که مانند خواهرش بود خیره بود و تمام خاطره هایش در ذهنش از جلوی چشمش رد میشد باید با دختر خداحافظی می کرد؟.....سکوت ای بینشان جا خوش کرده بود جیمین بعد از درست کردن درگیری های ذهنی اش دست های هاری را درون دست خود گرفت و با آرامش رو به هاری متعجب گفت:《ما باهم سرطان معده ات رو شکست میدیم هاری》.....این هاری بود که حرفی برای گفتن نداشت..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خطاب ب نتیجه ت=
تو بهترینی...وقتی این حرف میزنم ناخدا لبخند میزنم پس قطعا نمیتونی رفتار بدی داشته باشی ک بخاظرشون ناراخت و عصبی شی...خودتو اذیت نکن و اگر نیاز ب حرف زدن داشتی من سعی میکنم فق بدون قضاوت کردن با گوش بدم..هوم؟:))
چرا واقعا اینقدر خوبی؟ من واقعا لیاقت اینقدر محبت و مهربونی واقعا ممنونم 💜💜🫂🫂🫂
اتفاقا لیاقتت بیشتر از ایناس:))
خب تنها نیستی منم این طوریم خب شاید روح منو ت بهم وصله 😅💜💜💜💜
هر وقت دوس داشتی با ما حرف بزن
عالیییی بود آجی 😁
میشه پارت بعدیو زودتر بزاری؟ :)
الی باید همیشه حالت خوب باشه
تو قلب تستچی هستی قلب اگر نباشه بقیه اعضای بدن هم نیستن
میدونی که حرفی ندارم..........
...🫂😔😔💔
منظورم این بود اونقدر عالیه حرف نداره😐
تاکومی؟ ناراحتی؟.بخدا اگر ناراحتی من هستم..
تاکومی جان میشه یه ایده واسه فیک.م بدی؟
بهترینیی تاکومیی
الان حالم خوبه عزیزکم🥺💜😘
ممنون کیوتم
اره حتما میشه بیا چیز اونجا باهم حرف بزنیم😊🫂
چشمم
اونی اتفاقی افتاده؟ از کسی ناراحتی؟ چرا میخای گریه کنی ؟ حتما باید دلیل داشته باشی اگ اتفاقی افتاده میتونی بام صحبت کنی🙂♥️
الان حالم خوبه مهرسا واقعا ممنون..آخه چرا شما اینقدر خوبین..🫂💕😭
من کلا خوبم اونی جونم😂😂 خودم فقد باید تعریف کنمممم😂🤣خوشحالم که حالت خوبه گلم♥️ بدووووو پارتتت بعددد😂♥️
هققققق تکپارتیت کجاس من ندیدمممممم
در ضمن اگه هاری لج منو دربیاره دوس دارم بکشیش ولی اگه دختر خوبی باشه و لج منو جلو کراشش در نیارع مشکلی ندارم😌
خواهرم توی پروفایلم هست از جیمینه
😂😂😂چشم لج شما رو در نمیارم تا بهش رحم کنین