ضیافتی برای الاغ ها.... داستانی طنز...معمایی...غمگین...عاشقانه.. (داستان کاملاً واقعی فقط اسم شخصیت ها عوض شده است)
⭕هیچ کدام از حرکات داخل رمان را انجام ندهید...⭕ اگر در زمانی که رمان را میخوانید احساس بدی بهتون دست داد... دست از رمان بکشید و یک لیوان آب یخ بنوشید...
بعد از خواندن رمان حداقل تا 30 دقیقه به هیچ جایی خیره نشوید... ⭕بعد از خواندن رمان⭕ -شاید احساس ترس کنید، ولی اصلا نگران نباشید و سعی کنید در خانه یا هر جای دیگری هستید تنها نمانید.... -ممکن است فکر کنید که اجسام در دید شما تکان میخورند یا یک موجود عجیب در خانه ی شما هست... *پس اگر میخواهید این اتفاق ها برای شما پیش نیاید،↓ ~هیچ کدام از کارها و علامت های داخل رمان را انجام ندهید... ~رمان را با صدای بلند نخوانید...
قسمت از رمان↓ آرام آرام به طرفش قدم برداشتم، فکرش را هم نمیکردم اینقدر ترسو باشد، او که آنقدر ادعای نترس بودن میکرد، الان چرا داشت اینطوری از دستم فرار میکرد؟ انقدر بهش نزدیک شدم که پشتش به دیوار خورد، چند قدم دیگر نیز برداشتم، جیغی کشید و به سمت راست دوید، نگاهی بهش انداختم، چند قدم که میرفت بر میگشت ببیند که دنبالش میروم یا نه! ازش نگاهی گرفتم و به طرف مخالف حرکت کردم، در همان لحظه صدای مخوف ویزِر رو شنیدم...
بکمیدمفرزندانم"!