چالش بازم عکسه و توی نتیجس، یه در خواست یا مجازات برای من که باید همه رو انجام بدم.
با احساس سنگینی نگاه های روم فهمیدم چه غلطی کردم! توی سینما اسم پدر مرینت رو تقریبا داد زده بودم و چند ثانیه بعد که مرینت باز خواستم میکرد باید بهش چی میگفتم؟ دنبال دروغی بودم که با حرفی که مرینت زد، همه ی دروغایی که داشتم سرهم میکردم پر کشید و متعجب نگاهش کردم. با صدایی که خنده توش موج میزد آروم زیر گوشم گفت: توهم حرصت گرفت از دستش؟ وقتی دید مث منگلا نگاهش میکنم با خنده ادامه داد: تام رو میگم، خیلی عوضیه که با دختره همچین کاری میکنه مگه نه؟ هنوزم نمیدونستم چی میگه و گیج و منگ نگاهش میکردم که با شنیدن صدای دخترونه ای که توی کل سینما پیچید: تام خواهش میکنم نکن. و پشت بندش صدای مردونه و کلفتی: تو دختر اون عوضی هستی پس سزاوار اینی. تازه متوجه شدم اسم شخصیت منفی فیلم هم تامه. نفس عمیقی کشیدم و توی دلم هزار بار برای شادی روح نویسنده و کارگردان و همه ی کائنات و کسایی که باعث شدن امروز ما توی سینما این فیلم رو ببینیم صلوات فرستادم. ( #جهت طنز🗿😂) با خیالی راحت برگشتم سمت مرینتی که متعجب نگاهم میکرد و آروم گفتم: آره... خیلی حرص دراره. خندید و ادامه ی فیلم رو نگاه کرد. نفس راحتی کشیدم و پاپکرن خودم رو سمت نینویی که پاپکرنش رو تموم کرده بود و میدونستم فیلم دیگه بهش مزه نمیده گرفتم و اون با خوشحالی ازم گرفت، میتونستم توی نگاهش "عاشقتم" رو بخونم. البته نه از اون نوعش دیگه، زشته حرف در بیارین ما فقط دوستیم آره داداش. (در این لحظه: جاست فرند آدرینتی یا واقعی؟😂) هیچی از فیلم متوجه نشدم و تماما ذهنم هول مرینت و تام میچرخید. دو نفری که با چیزایی که خونده بودم میتونستم هر نسبتی بهشون بدم جر پدر و دختر.... اصلا شبیه پدر و دختر نیستن... البته که همش تقصیر خود تامه. با یاد آوری دوباره نوشته های توی دفترچه خاطرات مرینت دستام رو از دسته ی صندلی برداشتم و شلوارم رو چنگ زدم تا حرکت بدی نکنم. "من فقط یه دختر 13 ساله بودم که برای اولین بار تصمیم گرفته بود تنهایی بره بیرون. موقع برگشت توی اون کوچه های تنگ و تاریک نمیدونستم چند تا پسر با وضعیت بدی منتظرمن. با دیدن وضعیتشون و حرفایی که زدن و اصلا دوست ندارم اون کلمه ها رو توی دفترچه خاطراتم استفاده کنم، متوجه شدم قصدشون چیه و با دیدن شیشه ای توی دست یکیشون، اون طرح لعنتیش رو شناختم. پدرم... اون کسی بود که بهشون همچین نوشیدنی ای فروخته بود، مطمئن بودم. و حالا اون پسرا با حال بدی عوارض همون نوشیدنی دختر خودش رو توی یه کوچه گیر انداخته بودن. با کنار کشیدن خودم از دست پسری که داشت میومد سمتم فرار کردم و با تمام سرعتم از اونجا دور میشدم و اون پسرا دنبالم میکردن. اشک میریختم و توی دلم بخاطر اینکه انقد ضعیفم از خودم متنفر بودم، اونا کم مونده بود بهم برسن. با چنگ شدن یقه لباسم از پشت توی دست کسی از ته دل جیغ بلندی کشیدم، دیگه کارم تموم بود. کشیده شدن یقه ی لباسم توسط اون پسر گلوم رو قرمز کرده بود و میون گریه و زجه و جیغ، سرفه هم میکردم. مطمئن بودم قراره چیزی رو تجربه کنم که تا آخر عمر برام درد آوره و این باعث شده بود اونقدری حالم بد شه که به مرز بیهوشی برسم. چشمام از فشاری که روم بود در حال بسته شدن بود و کشیده شدنم توسط اون پسرا بدترش میکرد. درحالی که اونا من و کشون کشون به سمت جایی نامعلوم میبردن با دیدن آدمی که تنها انسانی بود که توی این کوچه پس کوچه ها پیدا شده بود و نور خورشید در حال غروب به صورتش میتابید و سمت ما میومد با باقی مونده توانم تقلا کردم و با صدای خفه ای زمزمه کردم: کمکم کن.
با صدای دادی از طرف اون آدم هیکل درشت و قد بلند که معلوم بود یه مرد با جربزه است و میخواد کمکم کنه نور امیدی به دلم تابید. -: آهااای. قلدرا دارین چیکار میکنین؟ جلوتر اومد و صورتش معلوم شد. با دیدن صورتش رنگم پرید، اون یه دختر با صدای کلفت بود که میخورد حدودای 14،15 سالش باشه اما میخواست شجاعت به خرج بده و کمکم کنه ولی ممکن بود خودشم طعمه ی این کسایی که الان از دنیای اطرافشون هیچی حالیشون نیست بشه. دختر مو نارنجی وقتی از طرف پسرایی که هنوزم من رو کشون کشون میبردن بی توجهی دید سمتمون دوید و داد زد: عوضیا زورتون به یه دختر بچه رسیده؟ فقط من میدیدم به این سمت میاد و اون پسرا توی دنیای غرق خودشون من رو از پشت کشون کشون میبردن. در واقع یکی یقم رو گرفته بود و دوتای دیگه دستام رو و من انقدی ترسیده بودم و بخاطر دویدن و ترس و استرس بدنم میلرزید و ضعف رفته بودم که نمیتونستم حرکتی کنم. دختره با رسیدن به ما بی معطلی یقه ی لباسم رو از جلو گرفت و باعث توقف حرکت اون پسرا شد. سریع لگدی به دست هر سه تاشون که توی یه ردیف بودن زد و با یه حرکت بدن بی جون من رو روی شونش گذاشت و با سرعت پا به فرار گذاشت و من چشم پشتش بودم و میدیدم اون پسرا چطور دنبالمون میدون. بعد از اون رو به به خاطر نمیارم، فقط میدونم وقتی به هوش اومدم توی یه تخت غریب بودم و اون دختر مو نارنجی با لبخند بهم بطری آبی داد و ازم پرسید: خوبی؟ و من در جوابش ممنون زمزمه کردم. بعدا که حالم بهتر شده بود ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاد و گفت که من بیهوش شدم ولی اون به سمت پاسگاه فرار میکرده و با رسیدن به اونجا مامورا پسرا رو گرفتن و اون من رو به خونه خودش اورده تا حالم خوب شه. خب بعد از اون ما دوستای خوبی شدیم، آلیا من رو از چیزی نجات داد که ترسش تا همیشه قراره توی وجودم بمونه. قبلا به خاطر رفتار های بابام از جنس مخالف تصور بدی توی ذهنم بود و ازشون دوری میکردم و فکر میکردم در برابر پسرا و مردا یه ضعیفه م که تنها راه چاره ش قایم شدنه و بعد همچین تجربه ای به کل وحشتی درونم از پسرا ایجاد شده بود که نمیتونستم با هیچ جنس مخالفی نزدیک تر از 1 متر باشم و نلرزم. فقط خوشحال بودم که آدرین رو دارم، تنها پسری که نسبت بهش احساس نفرت نداشتم و بهم یاد داده بود پسرای خوبی مثل اون هم توی دنیا وجود دارن. من عاشق کسی ام که از وجودم و اینکه تمام وجودمه بی خبره." وقتی خاطرات بدی که تام و اون پسرای احمق برای مرینت ساخته بودن رو خونده بودم خشم درونم زبونه کشیده بود ولی بند آخرش قند توی دلم آب میکرد. الان با یادآوری دوباره اونا باز اعصابم بهم ریخته بود. چرا مرینت حالا از من هم میترسه؟ مگه شخصیت بدی از من توی ذهنش هست؟ قبلا که از دور عاشقم بود اصلا ازم نمیترسید، حالا باید یادش بیاد من تنها کسیم که ازش نمیترسید و 5 سال عاشقش بود تا دیگه از نزدیکی بهم به خودش نلرزه؟
مرینت: تمام فیلم رو هر چند دقیقه ای یه بار به آدرینی که با اخمای درهم به شدت توی فکر و خیال غرق بود نگاه میکردم و فکر اینکه داره به چی فکر میکنه و چی باعث میشه اخمش یهو تبدیل به عصبانیت شه بعد لبخند بزنه بعد عصبانی بعد دوباره اخم کنه اجازه نمیداد متوجه فیلم شم. با تموم شدن فیلم ما هم همراه بقیه جمعیت از روی صندلی ها بلند شدیم و بیرون رفتیم. نینو کش و قوصی به خودش داد: خداییش داستان کلیش قشنگ بود. آلیا سری به تاییدش تکون داد: این مرتیکه تام انقد بیشعور بود که با باباهه مشکل داشت دخترش رو عذاب میداد. خندم گرفته بود، آدرین کل فیلم حواسش نبود و منم حواسم پیش حواس گمشده ی اون بود ولی آلیا و نینو فیلم رو قشنگ دیده بودن و دربارش نظر میدادن، این اختلاف ما رو به تصویر میکشید. با ادامه ی حرف آلیا خنده ای که داشت مهمون لبم میشد از بین رفت: این فیلم کمک میکنه همچین آدمای عوضی رو توی زندگیمون شناسایی کنیم. این حرفش یاد آور شد که تام بدجوری من رو یاد پدرم مینداخت. حتی یه فیلم هم من رو به گذشته میبرد، این روزا چه مرگم شده بود که همه چیز برام یادآور خاطراتم بود؟ با خشمی که از یادآوری بلاهایی که سرم اومده بود سرچشمه میگرفت به آلیا نگاه کردم: مثلا شناساییشون کنیم بعد چه غلطی کنیم؟ مث این دختره زیر بار شکنجه هاش زجه بزنیم؟ ها؟ آلیا که با دیدن چشمای به خون نشسته ام حسابی گرخیده بود فقط توی شک نگاهم میکرد. از گوشه ی چشم آدرین رو دیدم که با چشم و ابرو، تیز به آلیا اشاره هایی کرد و آلیا سریع تکونی خورد و ریلکس گفت: باشه، تو آروم باش فیلم زیادی روت تاثیر گذاشته ها. از اینکه کنترلم رو از دست داده بودم و سر بهترین دوستم داد زده بودم حسابی پشیمون بودم و بخاطر حرکت عجیب آدرین هم تعجب کرده بودم. اگه نمیدونست چرا اینجوری توی خیابون جلوی این همه آدم سر دوستم داد میزنم قطعا جلوم رو میگرفت و بعدا توی خلوت ازم درباره ش میپرسید ولی اینبار بدون اینکه حرکتی در مورد من بکنه به آلیا اشاره کرد و باعث شد هم آلیا و هم نینویی که میدونستم در مقابل بی احترامی به آلیا ساکت نمیمونه هیچی نگن. متعجب نگاهم رو بین این جمع خونسرد گردوندم: چیزی شده؟ آدرین سریع اخم ریزی بهم کرد: بله جنابعالی به خاطر یه فیلم از کوره در رفتی و سر آلیا داد زدی. شرمنده سرم رو پایین انداختم: ببخشید. میدونستم دلش نمیاد شرمنده باشم واسه همین مظلوم بازی درمیوردم و ظاهرا هم جواب داده بود چون از پشت بغلم کرد و آروم در گوشم گفت: فاز مظلومیت برندار که امشب اصلا نازکش خوبی نیستم. در جوابش خندیدم و خداروشکر میکردم که بدنم نسبت به بغل کردن واکنشی جز حس خوب نشون نمیده وگرنه بدبخت بودم و نمیتونستم پسری رو یه بغل ساده هم بکنم. با حرف زدن آدرین از فکر بیرون اومدم و بهش گوش دادم. آدرین: به نظرم وقتی گشنته اعصاب نداری، دوست داری بریم رستوران؟ انگشت اشارش رو دنبال کردم و با رسیدن به مک دونالد بی هوا زدم زیر خنده.
با صدای دورگه از خنده م گفتم: حق با توئه. ریز خندید و ازم فاصله گرفت: معلومه حق با منه. برگشتم سمت آلیا و نینو تا به آلیا چیزی بگم که با دیدن حالتی که خیرم بودن متعجب گفتم: چیه؟ آلیا سریع نگاه ازم گرفت اما نینو هنوزم خیره م بود که با ضربه ای که آلیا با آرنج به پهلوش زد تکونی خورد و پلک زد و پرده ای که بخاطر مدت زیادی که به من خیره بود روی چشمش به وجود اومده بود از بین رفت: ها؟ چی شد؟ شکاک از رفتارای عجیبشون در حالی که با دقت زیر نظرشون داشتم گفتم: آلیا بیا بریم رستوران شام بگیریم. آلیا سری تکون داد و همراه هم رفتیم سمت رستوران. به سفارش گیر سفارش دادیم و منتظر شدیم تا آماده شه. (در همین حال پسرا: آدرین نگاهی به نینو انداخت: چی؟ نینو دست به سینه گفت: در مورد آلیا و مرینت... چطوری قبلا مارو میشناختن؟ حالا که ذهنم رو درگیر کردی تا تنهاییم... نگاه زیر چشمی ای به دخترا انداخت و ادامه داد: دقیق و واضح بگو چی خوندی؟ آدرین سری تکون داد: آها... تو که الان 11 ساله ویدیو پر میکنی آلیا از اوایل کارت میشناختت و عشق بچگیش بودی دیگه... اون برخورد ها هم تصادفی نبوده آلیا از قصد سر راهت قرار میگرفت چون دوست داشت. حیرت توی صورت نینو موج میزد: و مرینت؟ آدرین معذب دستی پشت گردنش کشید: خب... منم اون موقع ها مدل بودم دیگه. نینو: من رو باش فکر میکردم توی دانشگاه عاشقت شده. پوزخندی به صورت آدرین نشست، نینو که نمیدونست مرینت چی ها کشیده: خودش نمیدونه من همونیم که قبلا عاشقش بوده. در جواب سوالی که توی صورت نینو پیدا بود ادامه داد: وقتی 17 سالش بود بعد از 5 سال عاشقی از دور تصمیم گرفت همه چیز رو فراموش کنه و یه آینده جدید برای خودش بسازه. دفترچه خاطراتش رو قایم کرد، عکسای من رو دور انداخت و هر چیزی که یاد آور من و کلا گذشتش بود رو پاک کرد و دیگه نمیخواست عاشق منی که فکر میکرد قرار نیست حتی از نزدیک ببینه باشه و فقط میخواست روی درسش تمرکز کنه تا بهترین مدرک رو بگیره و زندگی خوبی برای خودش بسازه. نینو متعجب گفت: ولی این غیر ممکنه که با دیدنت تشخیصت نداده باشه. آدرین نفس عمیقی کشید: ممکنه... به هر حال مرینت تونست ذهنش رو از گذشته پاک کنه وگرنه چطور الان میتونه پدر و مادرش رو دوست داشته باشه؟ موبایلش رو بیرون اورد و عکسی به نینو نشون داد: این عکس جوونیمه، وقتی که ازش دور بودم. موبایلش رو کنار کشید: و اینم کسیه که الان پیششه. آه سردی کشید و ناامید گفت: دیگه وقتی میخواست فراموشم کنه چرا باید با این تغییر هم تشخیصم بده. ابرو های نینو از تعجب بالا پرید، آدرین واقعا تغییر کرده بود ولی باز هم اراده ای که مرینت داشت قابل تعجب بود، کسی که عاشقش بود رو طوری کنار گذاشت که وقتی بعد از 2 سال اون رو دید با تغییری که توی چهرش به وجود اومده بود حتی به یادش هم نیورد.) سفارش رو گرفتیم و برگشتیم پیش پسرا که جو سنگینی داشتن. نگاهی به قیافه هاشون انداختم و بعد به آلیا نگاه کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم و ابرو بالا انداختم، منظورم رو گرفت و به معنی نمیدونم شونه بالا انداخت و لبش رو پایین کشید. خسته از این جو گفتم: بچه ها بیاین یه جای خوب پیدا کنیم شام بخوریم. و پشت بندش کیسه توی دستم رو بالا اوردم و نشون دادم.
آدرین روی چمن ها جا به جا شد و معترض گفت: آخه فضای سبز هم جاییه، که توش شام بخوری؟ این چمنا آدم رو سوراخ میکنه که. سعی کردم به قیافه ش نخندم و در حالی که خودم رو مشغول ریختن سس بیشتری روی برگرم نشون میدادم گفتم: سوسول نباش دیگه، توی یکی از کشورایی که رفتم همچین چیزی براشون نهایت لذت و خوشبختی بود. نینو متعجب گفت: مردم کدوم کشور فلک زده ای همچین وضعی رو دوست دارن؟ در حالی که با گاز زدن برگر تپلم جلوی خندم رو میگرفتم بعد از قورت دادنش گفتم: فلک زده؟ به نظرم مردم ایران خیلی خوب میدونن چطور از زندگی لذت ببرن و آدم شادی باشن. آلیا ابرویی بالا انداخت: ایران؟ واقعا همچین کاری میکنن؟ سری تکون دادم و گاز بعدی رو هم خوردم: آره... اونا یه چیزایی مخصوص خودشون دارن که اسمش رو یادم رفته. از گوشت درست نشده ولی خیلی خوشمزست. حدودا هفت هشت تا از اون دایره هه رو با مخلفات توی نون ساندویچی میذارن که واقعا هم عجیبه هم باحال. (بفرما فلافل غذای زیبای ایرانی ها به قدری خوبه که مرینت هم عاشقش شده😂) نینو شروع کرد به سرفه کردن و آلیا چند بار پشت سرهم به کمرش ضربه زد تا سرفه بند اومد. نینو با دهان باز و چشمای گشاد خیرم شد: چی؟ 7،8 تا از این برگر ها توی یه نون میذارن و تازه با مخلفات میخورن؟ دیگه اینبار نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به قیافش خندیدم. در حالی که دستی به دماغم میکشیدم و خندم رو میخوردم خطاب به نینو گفتم: دیوونه شدی؟ اونایی که میگم کوچیکن و شاید 10،12 تاش اندازه این برگره بشه. با این حرفم تعجبش از بین رفت و پوکر گفت: خب چه کاریه یدونه بزرگش رو درست کنن. زبونی روی لبم کشیدم: به نظرم اون بهتره، حداقلش هر دونه از اونا دوتا گاز میشه ولی این رو هرچقد میخوری تموم نمیشه. در ادامه ی حرفم به برگرم که بعد از این همه گاز تازه شاید یک چهارم یا یک پنجمش خورده شده بود اشاره کردم. **** با مظلومیت به بچه ها که همه غذاشون رو تموم کرده بودن نگاه کردم و بعد نگاهی به برگر نصفه خودم. واقعا داشتم میترکیدم، عصبانی بقیش رو پرت کردم پایین برآمدگی شبیه تپه ای که روش نشسته بودیم و به سمت بچه ها که با تعجب نگاهم میکردن برگشتم. با دیدن نگاهشون گفتم: چیه؟ خب اعصابم رو خرد کرده بود. وقتی دیدم هنوزم همونطوری نگاهم میکنن دستی روی هوا تکون دادم: بیخیال قسمت سگا بود.
آلیا آخرین قلوپ نوشیدنیش رو خورد و قوطیش رو توی دستش مچاله کرد: من قسمت باحال ماجرا رو میخوام. با لبخند شیطانی جعبه سیب زمینی رو از جلوم هل دادم کنار و از توی کیسه، نوشابه و قرصی که از مغازه ی اون کنار خریده بودم رو بیرون اوردم. آدرین و نینو متعجب نگاهم میکردن که لبخند مرموزی زدم: میخوایم یکم هوا رو بارونی کنیم. آلیا خندید: میشه من قرصا رو بندازم؟ خیلی عقده ی این کارو دارم. با خنده جعبه رو پرت کردم سمتش که توی هوا قاپیدش و منتظر به من نگاه کرد. در قرمز بطری نوشابه رو باز کردم و منتظر شدم آلیا تیر آخر و بزنه. آلیا با هیجان در جعبه قرص رو باز کرد و همش رو خالی کرد توی دستش و بعد از انداختن جعبه خالی قرص، همه ی قرصای توی دستش رو ریخت توی بطری نوشابه و خودش رو عقب کشید. سریع در بطری رو گذاشتم و پیچش دادم تا فواران نکنه و تکونش دادم. آدرین متعجب به گاز های توی جعبه نگاه کرد: اینا قرص جوشان بود؟؟ سرم رو بالا اوردم و به چشمای سبز متعجبش لبخند دندون نمایی تحویل دادم و بی معطلی سر بطری رو باز کردم که بخاطر فشار گازی که داخلش وول میخورد سرش سمت بچه ها که روبروم نشسته بودن خم شد و تا من بخوام واکنشی نشون بدم و اونا بخوان متوجه شن کاملا خیس بودن. آلیا جیغی کشید: نهههههه. این چه کاری بود کردیییی؟؟؟؟ از شوک اتفاقی که افتاده بود چشمام گشاد، دهانم نیمه باز و دندونام روی هم چفت بود. وقتی میخواستم کاری کنم که دیگه بچه ها خیس نشن سریع سر بطری رو برگردوندم جهت مخاف اونا و حواسم نبود که جهت مخالف اونا خودمم و وضعیتم چیزی بدتر از اونا شد. بخاطر نیمه باز بودن دهانم، پر از گاز و نوشابه شده بود و بخاطر سرعت و گازی که داشت همه ش از اون راهی که دهان به بینی داره رد شدن و گازا از بینیم زدن بیرون. سریع بطری توی دستم رو پرت کردم کنار و با دست بینیم که به شدت میسوخت رو باد زدم. نفس عمیقی کشیدم و باز دمش رو محکم بیرون فرستادم و احساس کردم تمام گاز ها از این طریق خارج شدن. به بچه ها نگاه کردم و با دیدن قیافه هاشون سریع دستیم که داشتم باهاش بینیم رو باد میزدم جلوی دهنم گرفتم تا نخندم. هر سه شون بخاطر اینکه انتظار این رو نداشتن روی زمین افتاده بودن و کاملا نوشابه ای بودن. سه تایی بلند شدن و آلیا در حالی که میخندید موهای خیس از نوشابه ش رو پشت گوشش زد: وای... چی فکر میکردیم چی شد. در حالی که به خاطر خنده ی زیاد گونم قرمز شده بود گفتم: بله... اینم از نقشه ای که تو بکشی. آخه این چیش شبیه بارون بود؟ فکر کردی مثل توی اون فیلمه واقعا منظم روی سرمون بارون نوشابه میباره؟ پسرا تازه با این مکالمه از بهت بیرون اومدن و متوجه جاهلیتمون شدن و چهار تایی زدیم زیر خنده. اونقد خندیدیم که رودی از اشک روی گونه هامون جاری بود.
بالاخره شب خوب ما به پایان رسیده بود. به آلیا که سرش رو از سانروف ماشین نینو بیرون اورده بود و دست تکون میداد لبخند زدم و من هم دست تکون دادم. بعد از اینکه از نظرم یه نقطه شد سمت آدرینی که پشت بهم داشت سمت ماشینش میرفت برگشتم و صداش زدم که باعث شد بایسته و برگرده سمتم. دودل دستم رو به هم گره زدم و سرم رو پایین انداختم چون از اینکه بهش بگم یا نه مطمئن نبودم. با دیدن اینکه نمیخوام جز بازی کردن با انگشتای شستم کاری کنم آدرین صدام زد: جانم چیزی شده؟ از اینطوری صحبت کردنش ته دلم قیلی ویلی رفت و به چشمای منتظرش نگاه کردم. بالاخره دست از دودلی برداشتم و مظلوم گفتم: میشه... میشه من امشب خونه ی تو بخوابم؟ با دیدن اینکه ابروهاش بالا رفته با صدای آرومم ادامه دادم: آخه... آخه از تنهایی توی یه خونه خوابیدن میترسم و نمیتونم این موقع شب برم خونه ی پدر و مادرم و بیدارشون کنم. تا ته همه چیز رو گرفت و سری تکون داد: باشه بیا خونه ی من. با استرس دست هام رو از هم باز کردم: خونه... خونه ی تو؟ کلافه دستی به موهاش کشید: خونه ی ما... عمارت پدرم. فکر کنم متوجه شده بود که از اینکه باهاش توی یه خونه تنها باشم ترسیدم. خب ترسم از نزدیکی به مردا همین امروز دوباره برگشته بود و داشت کار خودش رو میکرد. باز خوبه آدرین شعور داره نگه دختره خل و چل اگه میخواستم کاری کنم همون دفعه های قبل که تنها بودیم میکردم. سری برای آدرین تکون دادم و سوار ماشینم شدم و در حالی که با اکراه لباس نوشابه ای چسبیده به بدنم رو از خودم دور میکردم ماشین رو روشن کردم و دنبال آدرین توی جاده راه افتادم و کمی بعد جلوی عمارتشون بودیم. در برقی باز شد و ماشینامون رو توی حیاط پارک کردیم و داخل شدیم. آدرین متعجب نگاهش رو توی هال میچرخوند، انگار اون هم مثل من از روشن بودن چراغا تعجب کرده بود. همینطور شونه به شونه جلو میرفتیم که با دیدن چیز بلندی توی آشپزخونه که ما رو نگاه میکرد ناخداگاه دو دستی بازوی آدرین رو چسبیدم که باعث شد آدرین از حرکت بایسته و نگاهم کنه ولی اونم با احساس چیزی که داره میاد سمتمون برگشت و به جایی که من نگاه میکردم نگاه کرد. اون چیز که جلومون ایستاد تازه متوجه شدم آقای آگرسته. با خجالت بازوی آدرین رو ول کردم و دستام رو پایین انداختم. آقای آگرست متعجب نگاهی از سر تا پای آدرین انداخت و بعد که رسید به من چند باری هم کاملا من رو نگاه کرد. در حالی که از این وضعیت حسابی خجالت کشیده بودم دستام رو جلوی بالا تنه ام گرفتم که آدرین وقتی متوجه شدم معذبم سریع کنار کشیدتم و پشت خودش قایمم کرد. با خجالت سرم رو توی گودی کمرش گذاشتم و مکالموشن رو گوش دادم. گابریل: آدرین...؟ این چه وضعیتیه؟ آدرین: چه وضعیتی؟ گابریل: متوجهی ساعت چند نصف شبه که با این قیافه و دوست دختر سابقت اومدی خونه؟ آدرین: نفهمیدم؟ دوست دختر سابقم؟ بعد از چند ثانیه سکوت که برای من ترسیده که نمیتونستم بیشتر از این به آدرین بچسبم و دوباره داشتم به خودم میلرزیدم چند ساعت گذشت انگار آدرین متوجه لزرش بدنم شده بود که سریع برگشت سمتم و با برانداز کردن بدن لرزونم میدونستم متوجه وضعیتم شده چون سریع خم شد سمتم و گفت: میتونی راه بری؟ در حالی که سعی میکردم لرزش بدنم رو متوقف کنم سری به نشونه ی مثبت تکون دادم اما بازم از لرزش بدنم چیزی کم نمیشد و نمیتونستم قدم از قدم بردارم. آدرین که فهمید لاف میزنم بی معطلی دستیش رو زیر سرم و دست دیگش رو زیر زانوم گذاشت و من رو به خودش چسبوند و با قدم های سریع پله ها رو طی کرد و وارد اتاقش شد.
نتیجه 1
ـ. ـ. ـــ
نتیجه 2
ـــــ. ـ. ـ
نتیجه 3
ـ. ـ. ـ. ـ.
نتیجه 4
لطفا در خواست ها رو استفاده کنین دلتون میاد من مجازات شم؟🤧😂 اگه مجازات های 2،3،4 رو انتخاب کنین موضف ام عکس رو توی پارت بعد بذارم 😔😂
مجازات یک
صحنه ای رو داریم آدرینت پیش هم تو یه تخت بخوابن
یا مثلا آدرین سر مری غیرتی شه؟
عالیییییییییییییی
بعدییییییبیی
دلم نمیاد مجازات شی واسه همین چیزی نمیپرسم
ج چ:مجازات ها گزینه ۱
چیزی که میخوای درموردش بدونی رو بگو
دربارهی آدرین میخوام بدونم
عالی بود
عالیییییییییی
ج چ:مجازات 1:برای ترس مرینت چه اتفاقی میوفته؟🥲😩
اگه بفهمه جنس مخالف اونطوری که توی ذهنش جا افتاده هم نیست همه چیز درست میشه ولی کی میدونه چطوری؟
مجازات یک
خدایاشکرت
عالی آجی
درخواست :
1 _ فالوم کن
مجازات :
ندارم
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من هیچ سوالی ندارم شاید نخوای جواب بدی باییی
چقد تو خوبی آخه 🤧😂❤
در اون حدم خوب نیستم😁😁