سلام کیوتیا چطورین اینم از پارت جدید
......
.........
از زبان نویسنده: با سرعت رانندگی میکرد تا به بیمارستان برسد امیدوار بود برای هاری اتفاقی نیوفتاده باشد و دوباره بتواند اورا ببیند پیش خودش فکر کرد از آخرین دیدارش با هاری ۳ ساعت بیش تر نمیگذرد _نکنه بخاطر من بلایی سر خودش آورده باشه...سرش را تند به راست و چپ تکان داد و ماشین رو جای مناسب پارک کرد و از ماشین پیاده شد و با سرعت به سمت بیمارستان دوید.......با صدای صحبت های دکتر از عالم خواب بیرون اومد آرام چشم چپ اش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد و دوباره بست یونگی از دکتر تشکر کرد و دکتر از اتاق خارج شد....لبه ی تخت نشست وناگهان دست هاری را دردست خود گرفت و با شستش پشت دست هاری را نوازش کرد هاری پلک هایش را آروم باز کرد فضای اتاق برایش تار بود چند بار آرام پلک زد تا بتوان درست ببیند
...با شنیدن صدای نفس عمیقی کنارش سرش آروم به سمت چپ چرخید باورش نمیشد که یونگی را در کنار خودش دید تند تند سرش را تکان داد تا بفهمد رویا هست یا واقعیت یونگی با حس کردن نگاهی روی خودش سرش به سمت هاری چرخید هاری آب دهنش را صدا دار قورت داد توی چشمان هم نگاه کردند و غرق دیدن هم شدند لبخند ملیحی روی لب یونگی نشست فصا بسیار گرم بود چرا حس میکرد تغییراتی توی قلبش اتفاق میوفته زیر چشمان هاری گود افتاده بود و رنگش کمی رو به سفید میرفت کمی گونه هاش قرمز بود و لب هایش خشک و پلک هایش افتاده ولی هنوز دراون حالا هم زیبا بود ...چی زیبا ؟ چطور تاحالا زیبایی پرتیدنی هاری را ندیده بود
...با وارد شدن دکتر هردو نگاه شون رو با خجالت از هم گرفتن یونگی از لبه تخت بلند شد و مشغول بازی کردن به لبه تیشرت اش شد دکتر لبخندی زد و رو به هاری گفت:یکم فشارت افتاده بود ازت آزمایش گرفتن تا شب ازمایش ها میاد بیماریت پیشرفت کرده بیشتر مراقب خودت باش مطمئنی نمیخوای انجامش بدیم؟..هاری نیم نگاهی به یونگی کرد و بعد گفت:نه همینجوری خوبم ممنون دکتر:هفته دیگه برای آزمایش خون بیا ...اگر خواستی بستری میشی میدونم قرار نیست بیای ولی به فکر خانوادت دوست پسرت و دوستات باش اونا بدون تو نمیتونن.....هاری لبخند غمگینی زد و لب زد:دکتر تو خودت منو سال ها هست که میشناسی از وقتی بچه بودم هر اتفاقی برام میوفتاد خانم مین سه منو اینجا پیش شما میآورد اگر مامان بابام یا دوستام به فکرم بودن الان اینجا تنها نبودم
...یونگی گیج شده بود هاری و دکتر راجب چه چیزی صحبت میکردند قدمی جلو رفت و دستش را روی شانه هاری گذاشت لبخند اطمینان بخشی زد و رو به هاری گفت:من پیشت هستم هاری تو منو داری..دکتر ورقی از پرونده توی دستش زد و گفت:خوشحالم تونستی کسی رو پیدا کنی که همدردت باشه...هاری لب اش را خیس کردوگفت:اشتباه نکنید دکتر جونگ آقای مین همسایه من هستن ما هیچ رابطه عاطفی و دوستی نداریم و من نمیدونم چطور اومدن اینجا ..دکتر جونگ گفت:با آخرین نفری که بهتون پیام دادند حرف زدند آقای مین آخری بودند...هاری ابرویی بالا دادو رو به یونگی کرد و گفت:من شماره تو رو دارم؟ تا جایی که یادم میاد تو از من یا من از تو شمار نگرفتم...یونگی سرفه ای کرد نزدیک بود هاری بفهمه اون همون مین شوگا هست خنده ای کردو دروغ ضایعی گفت:نه نه نه...من کار داشتم...اره خودم کار داشتم تو..بیمارستان..دیدم..دیدم که تو رو دارن میارن...من با دکتر یا پرستاری صحبت نکردم...اره..هاری لبخندی زد و گفت:اوه باشه متوجه شدم...یونگی آهی از آسودگی کشیدوگفت:هاری چه بیماری ای داره؟
نتیجه 1
سلام سلام میخواستم دیشب بنویسم گه گشادیسم سراغم اومد خدایی خیلی بده راستی بچه ها امروز هم رفتم کلاس علوم و ریاضی و خوشبختانه منه خجالتی تونستم یک دوست پیدا کنم عررر خیلی خوشحالم البته دختره هشتمی هست یک سال ازم بزرگتره ولی بازم عررر
نتیجه 2
سلام سلام میخواستم دیشب بنویسم گه گشادیسم سراغم اومد خدایی خیلی بده راستی بچه ها امروز هم رفتم کلاس علوم و ریاضی و خوشبختانه منه خجالتی تونستم یک دوست پیدا کنم عررر خیلی خوشحالم البته دختره هشتمی هست یک سال ازم بزرگتره ولی بازم عررر
نتیجه 3
سلام سلام میخواستم دیشب بنویسم گه گشادیسم سراغم اومد خدایی خیلی بده راستی بچه ها امروز هم رفتم کلاس علوم و ریاضی و خوشبختانه منه خجالتی تونستم یک دوست پیدا کنم عررر خیلی خوشحالم البته دختره هشتمی هست یک سال ازم بزرگتره ولی بازم عررر
نتیجه 4
سلام سلام میخواستم دیشب بنویسم گه گشادیسم سراغم اومد خدایی خیلی بده راستی بچه ها امروز هم رفتم کلاس علوم و ریاضی و خوشبختانه منه خجالتی تونستم یک دوست پیدا کنم عررر خیلی خوشحالم البته دختره هشتمی هست یک سال ازم بزرگتره ولی بازم عررر
عانیو🙃🤞🤍
من شینهه هستم🙃🤞🤍
اگر صلاح دونستی...
توی مراسم ماما کاربر 𝐓ᴘ𝐨ᴘ⌗ به من رای بدی؟🙃🤞
خیلی ممنون میشم.🙃🤞🤍
ادمین اگر ناراحت نشدی پین میکنی؟🙃🤞🤍
عالی بود
میدونی چیه داستانام برسی نمیششششششسن
وای هستیم پارت بعدییی
عالیییی بودد
نمیدونم چی بگم ولی من نویسنده معروف ترین و محبوب نیستم😊
ـــــــــــــــــــــــ
شاید تنها نویسنده ی معروف و محبوب نباشی...
ولی جزوشونی و از نظر من ک بینشون رتبه ی بالاتریم داری:)
من آخر از دست تو غش میکنم
ولی دلخوشیای من خلاصه میشه تو،خود تو،فیکای تو،صحبت کردن با تو،ریپ زدنات،کرم ریختنات،حرفات و...:)
این حرفت بهم آرامش داد لبخند رو لبم آورد 💔🖤🫂
دارم روت کراش میزنم
امیدوارم همیشه لبخند رو لبت باشه:)
اینجوری منم خوشحالم:)
کراش؟:)😂
عرررر:)
|=
بروم
تستچی
از