
توجه!(💚=آدرین،💖=مرینت،💜=آلیا،💟=نینو،💛=کلویی،💙= لوکا،❤=تیکی،🖤=پلک)
از زبان💖: داشتیم بستنی و میخوردیم که یکدفعه😲 دیدم کاگامی جلومه😵* از زبان💚:داشتم بستنی و میخوردم که یهو دیدم مرینت خشکش زده😞* 💚:مرینت چرا خشکت...... کاگامیییییی😲😨 تو...... تو اینجا چیکار میکنی😓 کاگامی:هیچی فقط اومدم ببینم حقیقت داره که دیگه من و دوس*ت نداری😕 و این..... دختره دست و پا چلفتی دوس*ت داری😡اره😠😠😬😬 💚: گوش بده کاگامی من دیگه.... من دیگه مرینت و دوس*ت دارم😌تو هم دوس*ت دارم ها ولی به عنوان یک دوست😉(چقد از این کلمه به عنوان دوست بدم میاد😐💔)در ضمن با مرینت درست صحبت کن😐 بیا بریم مرینت😕 از زبان💖:بعد از اینکه از رود سن دور شدیم احساس کردم دلم برای کاگامی میسوزه😓(کاگامی بیچاره😭😢) و وایسادم* 💚:مرینت چرا وایسادی؟؟؟ 💖:آدرین احساس نمیکنی یکم تند رفتی😓 💚:نه چطور مگه!( وا چقد بی احساسی😐 زدی دل بدخت و شیکوندی💔 آدرین:خو مرینت و دوس*ت دارم😊) 💖: به نظرم برو ازش معذرت خواهی کن😌دلش شکسته🙁 💚: حالا که بهش فکر میکنم بنظرم تند رفتم😕 خیلی خب من میرم پیش کاگامی تا شرور نشده😁راستی تو به لوکا گفتی🤔 💖:وای نه😲 تازه به آلیا هم نگفتم😅منم برم پیش لوکا و آلیا☺ بای🤗 💚:بای🤗 از زبان 💖: رفتم خونه و بلافاصله زنگ زدم به آلیا📱( در مکالمه:+ مرینت،# آلیا) +سلام آلیا😘 خوبی؟؟چه خبر🤔 #سللل ااااممم(با لکنت😊چون آلیا نمیدونه مرینت خوب شده و هنگ کرده🤣) ادامه: #مرینت خودتی😨 تو خوبی کجایی😵 +اره خوبم🤗خونمونم😁 بیا اینجا تا برات توضیح بدم😊 #الان میام😲(پایان مکالمه)( راستی مامان و بابای مرینت نمیدونن که مرینت حالش بد بوده😉)* ❤:وای مرینت آلیا نزدیک بود سکته کنه🤣 ¤ 💖:وای تیکی راست میگی😂😅 ¤ ❤:راستی مرینت بعدا بریم بیمارستان تا ببینیم وضعیت تو چطوریه🙂 ¤ 💖:باشه تیکی😊 (یک ربع بعد ) 💖:تیکی آلیا اومد قایم شو😌 💜:مرینت😮خوبی😓 ¤ 💖: اول سلام دوم بله سُر و مُر و گنده جلوت وایسادم 🤗 ¤ 💜:وایسا ببینم تو که بیهوش بودی!!! پس چطوری بهوش اومدی😨 ¤ 💖:گوش بده آلیا....(داره توضیح میده☺دیگه توضیح هاش و ننوشتم چون طولانی میشه😊در ضمن مرینت نگفته که اون و آدرین کت و لیدی هستن) 💖:فهمیدی؟؟ 💜:اره😊خداروشکر که خوبی😆 وای مری باورم نمیشه تو آدرین دارین به هم میرسین😀 ¤ 💖:وای آلیا راست میگی😄خیلییییی خوشحالم😆اِ.... آدرینه(منظورش موبایله)(مکالمه:₩آدرین؛#مرینت) ₩سلام ع*ز*ی*ز*م😘 خوبی ؟؟؟ #سلام😊ممنونم تو خوبی😁 ₩ اره،راستی به آلیا و لوکا گفتی🤔 #به آلیا اره ولی به لوکا نه😅تو چی به کاگامی توضیح دادی🤔 ₩اره چه جورم😁(فلش بک به زمانی که آدرین رفت پیش کاگامی) از زبان💚:وقتی رفتم رود سن کاگامی روی پل وایساده بود و سرش پایین بود.رفتم سمتش😊* 💚:سلام کاگامی😊 کاگامی:چی میخوای از جونم😣😠 ¤ 💚:آروم باش من فقط اومدم قضیه توضیح بدم🤗 کاگامی:چیو میخوای توضیح بدی هان😠😢 💚:گوش بده. قضیه اون جوری که تو فک میکنی نیست😣 کاگامی:پس چجوریه😭 ¤ 💚:ببین....(مثلا داره توضیح میده😂چون طولانی میشه درضمن قضیه قهرمان بودنشونم نگفتاااا) کاگامی:آدرین من متاسفم که با تو و مرینت بد رفتاری کردم😣 امیدوارم در کنار هم خوب باشین😊خداحافظ🙁(با حالت ناراحت رفت و یه قطر اشک از چشمم اومد پایین💧) از زبان کاگامی : فقط داشتم میدویدم که از اونجا دور بشم😢 دیگه نمیخواستم توی این شهر باشم😭* از زبان 💚:وقتی کاگامی رفت فهمیدم که هنوز ناراحته🙁خب حق هم داره😣 بهتره به مرینت بگم ناراحت نشده😶 اینجوری بهتره☺(پایان فلش بک)
از زبان💖:وقتی فهمیدم کاگامی دیگه از دستمون ناراحت نبود خیلی خوشحال بودم😆 بعدش آلیا رفت منم رفتم سمت کشتی(چون یجورایی لوکا اونجا زندگی میکنه😁) وقتی رسیدم کسی نبود🤔 ولی وقتی صدای گیتار زدن اومد فهمیدم لوکا هست😄 رفتم سمت اتاقش🤗* تق تق..... لوکا:بیا تو. 💖:ام.... سلام لوکا😀 💙:سلام مرینت😌بیا بشین😘 ¤ 💖:راستش لوکا میخواستم یه چیزی بهت بگم😁 💙:خب بگو میشنوم☺ ¤ 💖:ببین من میدونم که تو چقد به من محبت داری و یجورایی من و دوس*ت داری😅❤ خب منم خیلییییی دوست*ت دارم اما بعنوان یک برادر و دوست😊 از زبان💖:اولش که گفتم دوس*تش دارم چشماش برق زد ولی وقتی گفتم بعنوان یک دوست برق چشماش رفت😔(چقد از کلمه به عنوان دوست بدممممم میاد😐)* 💖:خب میدونی الان آدرین من و دیده و یجورایی بهم ع*ل*اق*ه پیدا کردیم و خب اون قضیه......(مکث بلند) منتفی است🙁 💙:چیییی😢😢(ببینید اون قضیه یعنی مرینت بعد اینکه به آدرین همچی و گفت یکم افسرده شد و از ع*ش*ق*ش بین خودش و آدرین ناامید شد و این وسط تنها کسی که برای مرینت هر کاری میکرد لوکا بود و تصمیم گرفت با لوکا باشه و بهش گفت که دیگه نمیخواد ع*ش*ق*ی که بین خودش و آدرین بود و ادامه بده {البته ع*ش*ق*ش یه طرفه بود} و به لوکا گفت میخواد با اون باشه😊تمام) 💙:مرینت تو که گفتی آدرین هیچ ع*لا*قه ای بهت نداره و تو هم دیگه نمیخوای اون و دوست داشته باشی😢 پس چی شد😭(بم*ی*رم من برات لوکاااااا😭😭) 💙:میدونم ... میدونم منم ناراحتم که دیگه نمیتونم با تو باشم🙁ولی چیکار کنم نمیتونم آدرین ول کنم لوکا😭 درک میکنی😣(با هق هق گفت) 💙:پس من چی😔اصلا کسی هست که من و درک کنه☹(وقتی این و گفت دوید و رفت😟) از زبان💖:خیلی دلم برای لوکا سوخت😭 دلم نمیخواست اینطوری بشه و تا حالا ندیدم لوکا گریه کنه😢همینجوری سرم پایین بود داشتم گریه میکردم که تیکی اومد جلوم* ❤:مرینت گریه نکن این سرنوشت تو و لوکا بوده😯 تقدیر خواسته اینطوری بشه پس تقصیر تو نیست😥 ¤ 💖:راست میگی تیکی🙁 حالا بیا بریم دنبال لوکا تا شرور نشده😕
از زبان💖:داشتم تمام جاهایی که لوکا میتونست رفته باشه و گشتم ولی بی نتیجه بود😥* 💖:ای بابا خسته شدم😕 تمام جاهایی که فکر میکردم لوکا رفته باشه و گشتم😣پس کجا رفته😞 ¤ ❤:ای بابا مرینت آروم باش😊 الان خب زنگ بزن بهش ببین کجاس☺ ¤ 💖:اگه جواب نداد چی تیکی😣 ¤ ❤:حالا تو زنگ بزن😌یه بار که ضرر نداره😃 از زبان💖:گوشیم و برداشتم و خواستم زنگ بزنم که دیدم ساعت ۵ 😨* 💖:وای تیکی بدبخت شدم😱 ¤ ❤:چیشده؟؟؟ 💖:قرار بود ساعت ۵ نادیا بیاد کیک مانون و بگیره😣😨 ¤ ❤:وا خب مگه مامان و بابات بهش نمیدن🤔 ¤ 💖:نه،مامان و بابا رفتن خونه بابا بزرگ تا بهش مواد شیرینی پزی بدن😓 وای سریع باید برم😥.... تیکی من نمیتونم به موقع برسم .... لطفااااا😣 ¤ ❤:باشه😊 ¤ 💖: تیکی💓 دختر کفشدوزکی آماده🐞.... (خونه مرینت اینا) 💖:خال ها خاموش❤ وای خداروشکر زود رسیدم😄 ❤:اِ مرینت نادیا اومد😊 ¤ 💖:خیلی خوب قایم شو☺ نادیا:سلام مرینت🖐🏻 ¤ 💖:سلام نادیا☺ نادیا:لطفا کیک من و میاری دیرم شده😌 ¤ 💖:باشه صبر کن الان میام😁..... بفمائید🎂 نادیا:واووو چه خوشگله مرسی😍 راستی به سابین بگو پول و میریزم به کارتت😉 ¤ 💖:باشه حتما🖐🏻. ❤:وای مرینت چه کیک خوشگلی بود😍 ¤ 💖:اره راست میگیا😄(دینگ دیدینگ!!!! زنگ موبایل مرینت😐💔) ❤:کیه؟؟ 💖:نمیدونم ناشناسه🤔بزار جواب بدم📱(در مکالمه:@ناشناس،#مرینت) #الو بله. @سلام.شما مرینت هستی🤔 #بله خودم هستم.شما؟؟ @من پرستار بیمارستان یواِی هستم(خو چیکار کنم اسم بیمارستان خارجی بلد نیستم😂💔) @ جناب لوکا کوفین اینجا هستن و ما با شما تماس گرفتیم تا بهتون اطلاع بدیم🙂 #چی لوووو کککا(لکنت دار گفت)الان حالش خوبه😱 چرا اونجاس😣 @اروم باشید😥 لطفا تشریف بیارید بیمارستان تا همچی و حضوری بفهمید😊 #باشه من الان سریع میام😟(پایان تماس) 💖:وای تیکی بدبخت شدیم😣 ❤:چی شده😓 ¤ 💖:لوکا بیمارستانه😱 ¤ ❤:چرا!!؟؟ 💖:خودمم نمیدونم ولی باید برم اونجا تا بفهمم😥 بدو بیا بریم😕(مگه تیکی میتونه بدو که بیاد😂 مرینت:لطفا ببند توی این موقیت😬خیلی خوب😐💔)
از زبان💖:تا تونستم سریع خودم و رسوندم به بیمارستان😥 وقتی رفتم تو دیدم جولیکا و مامان جولیکا هم هستن🤐 رفتم سمتشون* 💖:سلام😊 جولیکا:سلام مرینت😢 از زبان💖:دیدم مامان لوکا جواب من و نداد و چشم غره بهم رفت😞 منم چیزی نگفتم😟* 💖:جولیکا یدقیقه بیا🙂...... میگم حال لوکا چطوره؟؟ چرا اینجوری شده🤔 جولیکا:مثل اینکه بعد از اینکه از کشتی اومده بیرون حالش بد شده😢هنوز هم نمیدونیم چرا😞 ¤ 💖:اهان ممنون😌 ❤:مرینت چرا جولیکا انقد باهات سر سنگین بود🤔 ¤ 💖:نمیدونم تیکی😣تازه مامانش هم بهم چشم غره رفت🤐 ¤ ❤:شاید فکر میکنن تو مقسری😳 ¤ 💖:نمیدونم تیکی😢چیکار کنم😣(یک ساعت بعد) از زبان 💖:مامان لوکا رفته بود و فقط جولیکا بود و من😌 همنجوری تو فکر لوکا بودم که دیدم جولیکا اومد سمتم* جولیکا:میتونم کنارت بشینم؟؟ 💖:البته😁 جولیکا:ببین مرینت میخوام یه چیزی بهت بگم فقط اینکه این خواسته من یا لوکا نیست فقط و فقط خواسته مامانمه😞 ¤ 💖:جولیکا.... چیزی شده😳داری نگرانم میکنی😣 جولیکا:راستش ..... ببین مامان من گفته که اگه بلایی سر لوکا بیاد مقسر تویی😟 چون تو دل لوکا و شکوندی😫و یا از غید آدرین میزنی و میای با لوکا باشی یا دیگه آدرین آگرستی وجود نداره(یعنی م*ی*م*ی*ر*ه)(همش و تند گفت) 💖:چیییی!!!قیییددد آدددریننن😱 یعنی چی😢 جولیکا:متاسفم مرینت😔ولی این و واقعا من نمیگم مامانم زورم کرد بگم😣 تازه گفت تا فردا فکر کن بعد جواب و بده🙁 خداحافظ مرینت..... 💖:چی😢باورم نمیشه😭 خدایاااااا چرا من انقد سیاه بختم💔😢(بگردم برات😭🖤) ❤:مرینت آروم باش اینجا بیمارستانه😕 بیا بریم بیرون🙁 از زبان💖:وقتی که اون کلمات مسخره و از دهن جولیکا شنیدم قلبم از ناراحتی تیر کشید😣هنوز تو شکم😟چرا باید غید آدرین و بزنم😔مگه من چه گناهی کردم که بین لوکا و آدرین باید یکدوم و انتخاب کنم😢 یا باید آدرین و انتخاب کنم دیگه با لوکا و جولیکا در ارتباط نباشم💔یا باید لوکا و انتخاب کنم و با آدرین دیگه نباشم🖤 خدایا چیکار کنم😭* گابریل:هه احساسات منفی و حس میکنم😏(دیالوگ همیشگی😒) پرواز کن آکوما کوچولو من و اون دختر و شرور کن🙄 ¤ ❤:مرینت میفهمم چه حالی داری ولی باید کنار بیای😔تقدیر و نمیشه عوض کرد🙁.... مرینتتتت مواظب باش😱آکومااااا😨 ¤ 💖:ها چیشده😥 چی آکوما😨 ¤ ❤:مرینت سعی کن احساسات منفی از خودت دور کنی🙁😟(چند دقیقه بعد) ❤:آفرین مرینت😌 ¤ 💖:وای نزدیک بودا😕 هاک ماث:چی احساسات منفی ازش دور شدن😡 اشکالی نداره میریم دنبال یک طعمه دیگه😏آکوما برو سمت اون دختره😈(منظورش جولیکا😒) هاک ماث: نگهبان ع*ش*ق💔من هاک ماثم😈بهت قدرتی میدم تا برای همیشه نگهبان ع*اش*ق*ان بمونی و ازشون محافظت کنی😏ولی در عوض معجزه گر های کت نوار و لیدی باگ برام بیار🐞🐈 نگهبان ع*ش*ق:چشم هاک ماث😈هاهاهاها(خنده شیطانی😐)(خب قدرت جولیکا اینکه هر کی بخواد مثلا کسی و ناراحت کنه و یا ع*ش*ق و خراب کنه با علامت قلب شکسته ای که روی سینه هست اون و برای همیشه ناراحت نگه میداره💔) از زبان💖:داشتم با ناراحتی میرفتم سمت خونه که یه شرور دیدم😥اصلا حوصله جنگ نداشتم ولی به هر حال باید میرفتم😕 تبدیل شدم و رفتم😟*
از زبان💖:وقتی رفتم سمت شروره دیرم کت زودتر از من رسیده و داره میجنگه👏 نمیتونم باور کنم باید از کت جدا بشم😣به هر حال خودم و شاد نشون دادم و رفتم که بجنگم👊* 💚:الان به حسابت میرسم قلب شکسته😠👊 ¤ 💖:طعم یویو من و بچش نگهبان ع*ش*ق😏😠 بگیر...... نگهبان ع*ش*ق:هاهاها😏لیدی باگ دیگه حرکتات قدیمی شده😈 حالا تو طعم ع*ش*ق من و بچش😈هاها 💚:عه بانوی من مواظب باش😖(الان لیدی و کت پشت دیوارن) 💚:حالت خوبه مای لیدی😥 ¤ 💖:ممنونم کت خوبم🙂(مکث) اینجا چه خبره😯 ¤ 💚:خبر سلامتی😁 ¤ 💖:این خبر و نمیگم که اون یکی خبر😒😠 ¤ 💚:او یِس اف کُرس😅😁 خب میدونی منم تا حدودی میدونم🤗 ¤ 💖:خب زود باش بگو😞 ¤ 💚:اول اینکه شروره جولیکاس،دوم میخواد از مرینت که تو باشی انتقام بگیره که نمیدونم انتقام چی😓 💖:خب بقیش😐 ¤ 💚:همین دیگه😁 ¤ 💖:خب این و که خودمم میدونستمممم😠😠😒😒(خسته نباشی دلاور😂خداقوت پهلوان🤣 کت:خو چیکار کنم که همین قدر میدونم لطفا یک کاری کن لیدی باگ با من بد نشه😣پلیززززز😢 نویسنده:باشه تو فقط بغض نکن😥 کت:یس همینه😎 نویسنده:ای گربه...... از من سو استفاده روانی میکنی😤 کت:یس😎 نویسنده:دارم برات😈)*ادامه*(خب مثلا شروره و شکست دادن و تموم شد😄 حوصله ندارم سه ساعت بنویسم که چطوری جنگیدن😶خودتون تصور کنین🤣) 💖💚:بزن قدش🤛🤜 ¤ 💚:خب لیدی نمیخوای بگی که چرا جولیکا میخواست ازت انتقام بگیره😞 از زبان💖: تا این و گفت خودم و زدم به اون راه و یه بهونه ای آوردم که سریع از اونجا دور بشم😓* 💖:خب میدونی.... ای وای😣یادم رفت 💚:چیو🤔 ¤ 💖:اینکه با آلیا قرار دارم برم خونشون تا باهم.... تا باهم.... اهان یک لباس برای آنانسی(خواهر بزرگ آلیا) طراحی کنم که وقتی میره خونه دوستش اون و بپوشه😄(عجب فکر مسخره ای 😐💔) 💚:ام باشه برو🤗 ¤ 💖:پس خدافظ پیشی جونم فردا میبینمت😘❤ ¤ 💚:خدافظ مای لیدی😘 ❤:ام مرینت بهتر نبود راستش و به آدرین می گفتی😓 💖: نمیدونم تیکی😢 بهتره فعلا بهش نگم تا حال لوکا خوب بشه از خودش بپرسم که خواسته اونه یا مادرش😕 "شب" از زبان❤: مرینت خیلی حالش بد توی تنهایی خودش فقط گریه میکرد و با عکس آدرین حرف میزد. دلم خیلی براش میسوخت. انقدر گریه کرده بود چشماش پف کرده بود و قرمز بودن. ولی وقتی برای نهار و شام میرفت بیرون وانمود میکرد چیزی نیست آخر شب انقدر گریه کرد که خوابش برد. توی خواب همش آدرین صدا میزد.*
شرمنده دوستان من تازه دیروز متوجه شدم که پارت قبل بجای علامت💖 که مرینته اینو💟 گزاشتم😥 ولی بدونین پارت قبل این💟 همون مرینت بود😌
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی منتظر بعدی هستم
ممنونم💚💚💚
لایک کردم لایکم کن
سازنده فالوت کردم بفالو پیلیز😐🤝