سلام من آمدم با یک پارت دیگه داستان امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 لایک فراموش نشه ❤️❤️❤️🌹🌸💮❤️🌼🌼❤️❤️🌹😍❤️😍❤️🌼🌼🌸🌼
متوجه شدم که چی بگم گفتم خب آدرین من و آلیا تصمیم گرفتیم که یه جشن بگیریم که همه ی بچه های کلاس توی جشن باشن😊 می خواستیم ازت بپرسیم که چه روز و چه تایمی می تونی بیای که هم پدرت اجازه بده هم خودت وقتت خالی باشه💫 آدرین گفت وای چه فکر خوبی کردین! خب من هفته ی دیگه شنبه ساعت 6 می تونم 🌻 اگه کاری داشتین یا کمک می خواستین بگین✨ مرینت:😇👀 آلیا🙁🙄😬😧 خب آدرین از من و آلیا خداحافظی کرد و رفت👋 آلیا گفت هی چیکار کردی!!!!!! چشمم روشن از کی تاحالا از جانب من حرف می زنی🥲😶 گفتم از وقتی که تو از جانب من قرار می زاری😠 آلیا:😁 آلیا گفت اما خداییش خیلی خوب جمع کردی
مرینت:😊😀 آلیا گفت اما خیلی بدی😭🥲 تو که می دونی من درگیر وبلاگم هستم اون وقت کلی کار می ریزی روی سرم حالا من چیکار کنم😔 البته اینو باید بگم که من بهت هیچ کمکی نمی کنم😝 گفتم وای چقدر قر می زنی من توی وبلاگ بهت کمک می کنم😤 توهم توی جشن😌 با خودم گفتم البته خبر نداره که هر روز دارم بهش کمک می کنم والا😶 همش بهش روحیه می دم البته وقتی لیدی باگم🤫 آلیاگفت واقعا؟!!!! گفتم آره😊 آلیا گفت خب پس عالیه هر کمکی بخوای در خدمتم اصلا همین الان بیا بریم چیزایی که برای جشن نیاز داریم رو بخریم😃 گفتم چقدرم خوب بزن بریم
رفتیم خرید و کلی چیز گرفتیم حتی وسایلی مثل آرد خامه و..... چون قرار بود امشب آلیا بیاد پیش من و چیز هارو آماده کنه مثل تزیین و ما هم داشتیم آماده می شدیم برای هفته ی دیگه 🧡🌼 راستی یادم رفت بگم آرد و اینا رو هم خریده بودیم برای درست کردن ماکارون 7 روز گذشت و تقریبا ساعت 8 صبح شنبه بود من هم مثل همیشه خسته و خواب مونده بودم🙄😶 و کارت های دعوت هم پیش من بود البته (نویسنده : بهتره بگم جا مونده بود😅 آلیا یادش رفته بود کارت هارو نصفشو ببره تا پخش کنه آخه قرار بود نصفشو مرینت بدم نصفشو آلیا که همش موند پیش مرینت و داره فعلا مرینت خواب. شاهزاده ای با اسب سفید یا بهتره بگم آدرین🤤 رو می دید که بالاخره
که بالاخره مرینت از خواب نازش بیدار شد😂🤦🏼♀️ ) گفتم این یه فاجعست😱😱 دوان دوان رفتم مدرسه و مستقیم به سمت دفتر😀 خب مثل همیشه نصیحت دعوا خب رفتم سر کلاس بعد زنگ تفریح شد آلیا🙁😤😑😬🙄 کجا مونده بودی دختر گفتم خواب😁😅 آلیا گفت ممنون🤥 حالا بیا کل کل نکنیم بریم کارت هارو پخش کنیم گفتم موافقم🌟 خب رفتیم کارت هارو پخش کردیم و جشن هم توی خونه ی آلیا بود آخرین کارت مال کلویی و سابرینا بود که
وقتی آلیا و من کارت هارو دادیم فقط مونده بودن کلویی و سابرینا کلویی گفت چی فکر کردین من بیام جشن مسخرتون😒 عمرن😌 گفتم چقدر هم می خواستم بگم چقدر هم خوب که آدرین داشت نزدیک می شد تا ببینه چی شده بعد گفتم چقدر بد😂😂 آدرین گفت کلویی اینقدر مرینت و آلیا زحمت کشیدن🙂 اون وقت اینطوری برخورد می کنی🤨 کلویی: 🙁 کلویی گفت توهم میای آدرین گفت معلومه که میام😃💫 کلویی گفت وای چه جشن باحالی معلومه که میام مرینت و آلیا دوستای خیلی خوبین مگه نه مرینت دوپنچنگ مرینت:😶 تو دلم گفتم (فکر نمی کنم)🥲
من و آلیا و نینو از ساعت 4 اونجا بودیم تا کارارو انجام بدن و گفتم وایییییییی آلیا گفت چیه گفتم منو تو اینقدر درگیر جشن بودیم که اصلا یادمون رفت که لباس چی بپوشیم تازه کلویی هم هست اونم که کارش کلا مسخره کردن ماست آلیا گفت مرینت یه لباس بدوز💃🏼 گفتم چی الان ساعت 5 هست من توی یک ساعت چی می تونم بدوزم آلیا : 😶 گفتم این فاجعست 😨🥲 آلیا گفت یافتم گفتم چیو آلیا گفت سوزنو😃😂 مرینت:😑 آلیا گفت شوخی بود بریم همین الان لباس بخریم گفتم توی این مدت زمان کم آلیا گفت راه دیگه ای هم داریم مگه گفتم نه😅 آلیا گفت پس بزن بریم بدو خب رفتیم لباس خریدیم البته خیلی گشتن تا تونستن یه لباس بخرن دقیقا 15 دقیقه دیگه تا جشن مونده بود😨 که
که ( نویسنده: چه چیزی در راه😂 هیچی ) دقیقا شانس اوردیم و رسیدیم سریع لباسامونو پوشیدیم و منتظره اومدن بقیه بودیم الان ساعت6:10 بود اما هنوز هیچ کی نیومده بود تا اینکه یکی زنگ درو زد😃💝 من و آلیا خیلی خوشحال شدیم و سریع رفتن درو باز کردن که کلویی بودددددددددد😵 کلویی خودشم مونده بود که چرا هیچ سرو صدایی نیست کلویی گفت خب بیاد کجا برم پیش بقیه☺️ ( کلویی : دارم سعی می کنم مهربون باشم) گفتم تو مهمون اولی که با این حرف مرینت آلیا پاشو کوفت تو پای مرینت 😂😂 کلویی گفت واتتتتتتتتتتتت چرا من که خیلی سعی کردم دیر بیام این مسخرس خیلی مسخرس واقعا مسخرس
کلویی گفت چرا من که خیلی سعی کردم دیر بیام این مسخرس خیلی مسخرس واقعا مسخرس همون لحظه آدرین رسید و گفتم وای کلویی چقدر خوب که تو مهمون اولی واقعا خوشحال شدم کلویی گفت ولی من اصلا خوشحال نشدم آدرین گفت کلویی! کلویی گفت وای من اینقدر خوشحال شدم که الانکه بال در بیارم راستی مرینت لباست خوشگله خب کلویی با آلیا رفت تو آدرین گفت ممنون مرینت گفتم برای چی آدرین گفت از اینکه با کلویی مهربونی حتی وقتی اون باهات مهربون نیس گفتم نه بابا من کاری نمی کنم به هرحال کلویی آدرم خیلی بدی هم نیس ( مرینت : خودمم نفهمیدم چی گفتم) همه مهمونا اومدن و داشتیم خوش میگذروندیم که من رفتم ماکارون هارو به بچه ها بدم اما وقتی اومدم به کلویی بدم پام گیرکرد به فرش و هر چی ماکارون بود ریخت رو کلویی کلویی گفت چطور جریت میکنی و یه جیغ بلند🥲 لباس کلویی رو ماکارون بود کلویی گفت الان من چی بپوشم لباس خوشگلمو ببین چیکار کردی گفتم خب من پام گرفت به فرش کلویی گفت به هرحال یه فکری به حال من کن تا همه جشن رو بهم نریختم
کامنت فراموش نشه 💌❤️ امیدوارم خوشتون اومده باشه 💋
لایک فراموش نشه 💌❤️
نتیجه 1
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 لایک فراموش نشه ❤️ به بقیه تست ها هم سر بزنید 😍🌹😍😍😍💮🌸🌼💮🌸
نتیجه 2
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 لایک فراموش نشه ❤️ به بقیه تست ها هم سر بزنید 😍🌹😍😍😍💮🌸🌼💮🌸
نتیجه 3
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 لایک فراموش نشه ❤️ به بقیه تست ها هم سر بزنید 😍🌹😍😍😍💮🌸🌼💮🌸
نتیجه 4
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 لایک فراموش نشه ❤️ به بقیه تست ها هم سر بزنید 😍🌹😍😍😍💮🌸🌼💮🌸
امیدوارم خوشتون اومده باشه