
ناظر عزیز لطفا منتشر من
یک ماه گذشت و حال ا/ت روز به روز بدتر میشد...در حدی که دیگه حتی جون حرف زدم هم نداشت...درسته این مرحله اول بود که دکتر به جونگکوک گفته بود اما با این فرق که ا/ت به شدت لاغر شده بود و همش خواب بود...شیمی درمانی های سنگین و دارو هایی با عوارض بالا..جونگکوک هم با حال بد ا/ت هر روز بدتر میشد انا به روی خودش نمیاورد تا تاثیری روی روحیه ا/ت نذاره...
با صدای ناله های کسی از خواب پرید و با اولین چیزی که رو به رو شد ا/ت بود که عرق کرده بود و از درد به خودش میپیچید. ...جونگکوک سریه پتو رو از روی خودش کنار زد و صورت ا/ت رو با دستاش سمت خودش برگردوند که یکدفعه قطرات خون رو گوشه لب ا/ت دید...سریع از جا پرید ا/ت رو بغل کرد و سریع از اتاق بیرون زد و با گریه تعیونک رو صدا میزد:هیونگ...هیونگ تروخدا بیا ..تهیونگ سریع سمت جونگکوک دویید و با ترس به ا/ت که حالا شدت خونریزی دهانش بیشتر شده بود خیره شد...تهیونک:جونگکوک عجله کن باید ببریمش بیمارستان... هر دو از خونه بیرون زدن...جونگکوک ا/ت رو روی صندلی عقب خوابوند و خودش هم روی صندلی کنار راننده نشست و تهیونگ هک پشت فرمون نشست و با تمام سرعت گاز داد...وقتی به بیمارستان رسیدن سریع ا/ت رو به اتاق عمل بردن و جونگکوک و تهیونک رو با ملی استرس و نگرانی پشت در هاب اتاق عمل تنها گذاشتن...
یک ساعتی میشد که ا/ت توی اتاق عمل بود و جونگکوک فقط گریه میکرد...همینطوری اشک میریخت که یکدفعه یک پرستار با لباس خونی از اتاق عمل بیرون اومد و با داد گفت:ه...همراه مریض کجاست؟؟ جونگکوک:من اینجام چ...چی شده؟؟ پرستار:همین الان باید قلب شونو پیوند بزنیم مگر نه بیدار ف*ت میکنن...کسی اینجا نیست که گرمه خونیش 𝚘- باشه؟؟ جونگکوک:من...من گروه خونیم 𝚘- میتونم بهش قلبمو بدم تهیونگ:جونگکوک داری چی میگی؟؟ جونگکوک:هیونگ اون برای من از همه چیز با ارزش تره لطفا اجازه بده من بدون اون نمیتونم...تهیونگ:نه جونگکوک ما قلب 𝚘- پیدا میکنیم تو حق نداری اینکارو کنی...جونگکوک:هیونگ من این دنیا رو بدون ا/ت نمیخوام...من بعد ا/ت رگمو م*ی*ز*ن*م پس لطفا...لطفا بزار برای تنها ع*ش*ق زندگیم یک کاری بکنم...تهیونگ بلند فریاد زد:جئون جونگکوک من جلوی تصمیمتو نمیگیرم ولی بدون تا ابد برادرم خواهی بود...جونگکوک لبخندی زد و هیونکشو بغل کرد و بعد به سمت اتاق اماده سازی عمل رفت...تهیونگ تا جونگکوک رفت به تمام ادماش زنگ زد و بهشون گفت که نیاز به قلب داره...از اون طرف هم جونگکوک رو برای عمل آماذه کرده بودن و حالا فقط مونده بود بیهوشش کنن که شخصی از پشت در داد زد:قلب پیدا کردیم...
اروم چشماشو باز کرد و به سختی دور و برش رو دید...سزشو چرخوند و به چهره نگران جونگکوک برخورد کرد...جونگکوک با ترس از جاش پرید و گفت:ا/ت خوبی؟؟درد نداری؟؟ا/ت:ج...جونگکوک چه اتفاقی برام افتاد؟؟ جونگکوک:اروم باش زیاد به خودت فشار نیار...جونگکوک دستای ا/ت رو گرفت و شروع به تعریف کردن همه ماجرا کرد_____(چند سال بعد)جونگکوک:ا/تتتتت بیا بچه خودشو خیس کردهههههه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عررررر خیلی خوب بود نزدیک بود گریه کنم، بهترین رمانی بود که خوندم خیییییلییی خوب بووووود😍😍😍😍❤❤
تو فاز غم بودم تا اینکه اخرشو خوندم 😐😂
حالا این به کنار جونگ کوک چطوری زنده موند درحالی که قلبشو داد؟؟ 😔📿
یه قلب دیگه واسش پیدا کردن
اهاااا😔👍🏼
++++
چیشد من دوساعت داشتم گریه میکردم همین 😂😂😂
🤡🤡
اگه ا\ت ب تهیونگ میرسید جالب تر بود
نه خب این فن فیک باشیپ جونگکوک بود
خا
ولی وختی تو پارت ¹⁰ گفدی تهیونگم یکم دوسش دارع
توقع داشتم سر ا/ت با جونگ کوک دعوا کنه
و منی که اماده گریه بودم:/
جرررر
ابجی میشی؟
حتما
پس خشبختم دارا/یسنا عم ¹³ سالمه
میا 13 ساله
خشم اونی
میتو
ا/ت برو بچه کار خرابی کردهههههههههه
وایییی
آجی میشی؟
حتما
آنا 13 ساله
اند یو؟
اونیکی دوستانتون چرا پاک کردی؟
بنظرم مسخره بود حالا داستان جدیدم منتظرم منتشر بشه
عر چقدر خوب مینویسییی
مرسی عشقم
عههههههه تموم شد؟
یل
عرررررررررررررررر
عررر ترررر