تو مال منی، فرشته🎈
دوباره دستان ظریف او را بر دستانم حس میکردم. میخندید و او را میچرخاندم و از درون از این همه نزدیکی، آرام آرام به شکل خوبی ذوب میشدم. موهایی به رنگ اعتیادآور قهوه، چشمانی به زیبایی آسمان، به درخشش خیره کننده ستارهها، و عمقی به اندازه ریشه های بید مجنون.
موج موهایش با ظرافت و لطافتی قابل لمس روی کمرش میریختند و با هر چرخش و تکان سر، مانند لاله هایی در میان باد، تکان می خوردند. و من؟ اوه مشخص است! عو'ضی خوششانسی که باورش نمیشد دستان همچین فرشته معصومی را روی دستان زخمی و خشن خود دارد
می چرخید و قلبم مانند یک تار موی پریشان او که در هوا معلق بود، به دورش می گردید. هر لحظه در قلبم جز پرستش او، از خداوند نیز التماس میکردم که این لحظه را از گناهکاری چون من نگیرد. چرخش آخر بود. ضربان قلبم را در گلویم حس میکردم. چرخش آخر، لبخند آخر، آخرین حس بوی خوش او، آخرین حس دستان گرمش.
و با صدای کلفت نگهبان، حس کردم قدری پریدم "هی، بلندشو احمق. هرکی جای تو بود تا الان التماس بخشش میکرد، یا حداقل بغض میکرد. خیلی تو بیخیال نشون دادن خودت خوبی، احمق حرو"" ده" نه. نهنهنه. از واقعیتی شیرین پرت شده ام به کابوسی دردناک، درست است؟ نگاهی به اطرافم می اندازم. آشناست.
نور؟ آه، به سختی وجود دارد. دیوارها سیاه و قدیمی اند، صدای چکه چکه ملایم آب می آید. فضا سرد و غضبناک است. نگاهم به پای زنجیر شده ام می افتد. درست است. چگونه توانستم فراموش کنم؟ "تقصیر خودش بود آقا! قسم میخورم اگه به اون فرشته معصومم نزدیک نمیشد حتی برام اهمیتی نداشت!
وقتی من لیاقت لمس کردن اون عروسک رو نداشتم، چطور آشغا'لی مثل اون جرعت میکرد جلوی فرشته اونجوری نیشش رو باز کنه؟! آره، آره من کش•تمش، پشیمون هم نیستم! تقصیر من نبود، نه، نه نبود، ولی پشیمون؟-" حرفم را برای ثانیه ای قطع کردم
سپس چون دیوانه ای که در زیرزمینی زنجیر شده باشد، وسط دادگاه با صدای بلندی زدم زیر خنده "اوه معلومه که پشیمون نیستم! پس زودباشین، زودباشین منو بکشین. چون اگه زنده بمونم؟ نمیزارم هیچ کثا"" تی به فرشته- نه صبر کن، به 'فرشته من' نزدیک بشه!"
آخرین حرف من بود. آری، آری من یک عو'ضی خودخواه بودم. ولی میتوانید سرزنشم کنید؟ البته که نه. حتی بعد از مرگم، قسم می خورم فرشته، قسم می خورم نگذارم هیچکدام از آن مردان حیله گر نزدیکت شوند. به صندلی ها نگاه میکنم، به حاضران. وقتی تو را در میانشان می بینم، برای لحظه ای خشکم میزند، مانند کودکی که در میانه سرقت چند شکلات، دستگیر شده باشد.
من... من باعث شدم چشمانت قرمز و خیس باشند؟ نـ-نفرین بر من! ... سپس، هیچ نگفتم. فقط، به آرامی سری تکان دادم. قولی خاموش. و وقتی آن سرباز با خشم دستم را کشید؟ نه مقاومت نکردم. فقط به آرامی پشت سرش حرکت کردم. به کجا؟ زندان؛ دوباره. و این دفعه؟ سکوی اعد"'ام.
آری فرشته. میدانم تو را غمگین کرده بودم. ولی نه، از دورکردن آن احمق از تو، به هیچ عنوان پشیمانی نداشتم -گناهکاری در انتظار بخشش و دیدن دوباره چشمانت؛
خیلی خوب بود واقعا
عالیییییییییییییییییییییییییی بود . خسته نباشی
🎀🎀🎀