
ناظرررررررررر هیچی نداره ب قرآن😭😭😭😭💔💔💔💔💔💔💔💔💔
&فردا صبح& Marrinet❤: با آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم.. حسابی خیس بودم.. البته نه اون خیسی که فکرشو میکنید ها، نه! عرق کرده بودم.. اونم خیلی زیاد.. در ضمن، سر و موهام به خاطر خیسی بالشت بر اثر گریه زیاد حسابی نوچ و شور شده بود.. پس تصمیم گرفتم برم و یه دوش بگیرم.. & وقتی لباسمو پوشیدم، صدای در اتاقم اومد.. مرینت: امم.. بله؟ / تام: منم / با عجله حوله رو از تو موهام بیرون کشیدم و صدامو صاف کردم: بفرمایید / بابام با تلفن توی دستش وارد اتاق شد.. تام: سلام عسل بابا / مرینت: سلام.. / تام: هنوز ازم ناراحتی؟ / مرینت: اینکه تقصیر شما نیست.. منم همچین از نیویورک بدم نمیاد، پس نه! / تام: خوبه.. / مرینت: راستی اون تلفن چرا تو دستتونه؟ / تام: اوه خدای من.. به کل یادم رفته بود! آلیاست.. میگه باهات کار داره.. / همونطوری که با تعجب به بابام زل زده بودم، تلفن رو از دستش گرفتم، ممنونی گفتم و در گوشم گذاشتم.. بابام هم رفت بیرون تا راحتتر حرف بزنم.. مرینت: الو؟ سلام / آلیا: سلام مری.. بابا تو کجایی دختر دق کردم از نگرانی / مرینت: مگه چی شده؟ / آلیا: از صبح ۱۰۰۰ بار زنگ زدم برنداشتی.. هیچ معلومه کجایی! / مرینت: شرمنده.. خواب بودم.. حالا چی شده؟ / آلیا: وای از خوشحالی دارم دق میکنم!!! استخدام شدم مرینت!! استخدام شدم😍 / مرینت: وا، انگار المپیک مدال برده، استخدام چی شدی؟ / آلیا: اه چقدر تو بی احساسی.. کارآموز خبرنگاری شدم دیوونه! / مرینت: خب؟ / آلیا: مشنگ میزنیا.. خب به ارزوم رسیدم احمق..! خدا این پسره ادرینو خیرش بده.. از وقتی با کمکش خانوادتو پیدا کردی، مارو هم بالا کشیدی.. دیگه دزدی بی دزدی! میخوام زندگیمو بسازم مرینت! / مرینت: اها.. باشه.. خب امم.. کاری چیزی نداری؟ / آلیا: انگار مزاحمتم / مرینت: نه.. فقط.. امم.. مامانم داره صدام میکنه / الیا(دمق میشه): اها.. باشه.. پس.. امم.. خداحافظ / مرینت: هعی آلیا..! بابت کارت، تبریک میگم.. / الیا: اوه.. خب.. ممنون😃 / مرینت: خداحافظ / آلیا: اره اره.. خدافظ😊 / اروم نشستم رو تخت.. ناخودآگاه یه آه بلند از گلوم خارج شد... آدرین! یعنی الان، حالش چطوره؟ چیکار داره میکنه؟ اوه نه مرینت نه! تو دیگه نباید بهش فکر کنی.. تو اصلا نباید حتی اسمشو به زبون بیاری.. ادرین بی ادرین.. بهتره برم وسایلمو جمع کنم تا چیزی رو واسه رفتن به امریکا جا نزارم🙂
Adrrian💚: ساعت ۱۲ ظهر بود و من هنوز تو اتاقم بودم.. از دیشب تا الان حتی یه ثانیه هم پلک روی هم نزاشتم و فقط فکر و خیال کردم.. چطور بدون اون زندگی کنم؟ چرا دوسم نداره؟ یعنی من به اندازه کافی براش خوب نیستم؟ لیاقتش رو ندارم؟ (خفه بابا اون لیاقت تورو نداره😐😂) نکنه ازم ناراحته؟ نکنه دیگه نخواد هیچوقت منو ببینه؟ شایدم کسی داره اذیتش میکنه.. اگه یکی دیگه رو دوست داشته باشه چی؟ یعنی دیگه قرار نیست همو ببینیم؟ تمام مغزم پر بود از این سوالای چرت و پرت.. حالم بدجوری خراب بود و سرم درد میکرد.. با اینکه بیدار بودم و اصلا نخوابیدم، هنوز تو رختخواب بودم.. زیر پتو..! حتی لباسای خیس و بارونیم رو هم عوض نکردم و دست و پام رو هم نشستم...! دیگه این زندگی چه فایدهای دارع؟ تو این فکرا بودم که در اتاقم زده شد و بی مهلت برای اینکه اجازه ورود بدم با شتاب باز شد.. حتی زحمت تکون خوردن به خودم ندادم اما از صدای قدم ها متوجه شدم که اون پدرمه.. اومد بالای سرم وایساد، چون روم اون طرف بود متوجه نشد چشمام بازه و بیدارم پس با صدای بلند و نسبتا عصبی بهم توپید: آدرین؟ ساعت ۱۲ ظهره نمیخوای بیدار شی؟ / پتو رو روی سرم کشیدم: امروز روز تعطیله پدر / گابریل: اوه پس بیداری.. میشه بگی چرا هنوز تو رختخوابی؟ / سعی کردم صدام نلرزه: خستم.. / گابریل: خستهای؟ / مکث کرد و با تاکید ادامه داد: ولی تو خوب میدونی من چقدر از این که تا لنگ ظهر بخوابی و تو رختخواب باشی بدم میاد.. درست نمیگم؟ / آدرین: اوه پدر خواهش میکنم.. امروز نه! / گابریل: ادرین! / آدرین: پدر! / گابریل: همین الان بلند میشی آدرین.. فهمیدی؟ / آدرین: اوه خدای من.. و با بی میلی پتومو کتار زدم و سرمو به طرف پدرم چرخوندم.. وقتی به موهای آشفتم، لباس چروک شدم و صورت به شدت قرمزم نگاه کرد، از تعجب خشکش زد.. گابریل: مشکلی پیش اومده؟ / آدرین: نه.. / گابریل: نه؟! / آدرین: نه! / گابریل: اها.. پس چرا انگار رو صورتت یه سطل اب یخ ریختن؟ رنگ زردچوبه شدی.. البته.. با قرمزی بیشتر / آدرین: یکم سرما خوردم همین.. / گابریل: گریه کردی؟ / آدرین: معلومه که نه / گابریل: ادرین؟؟ / آدرین: پدر لطفا بسه..
گابریل: اگه مریض شدی باید بریم دکتر.. زود حاضر شو.. / آدرین: نه پدر لطفا.. دست از سرم بردارید.. من حالم خوبه.. فقط.. فقط تنهام بزار.. / گابریل: نخیر انگار واقعا یه چیزیت شده.. حرف بزن بچه / امیلی: ولش کن گابریل.. / مامانم اینو گفت و اومد تو اتاق.. امیلی: ما چیز مخفی تو این خونه نداریم.. پسرم خودش حرف میزنه، مگه نه؟ / اوه خدایا.. مگه میشه! منو باش فکر کردم مامانم اومده کمک.. واقعا که.. دیگه جای موندن نبود.. با سرعت مثل فرفره از جام پریدم و از در اتاق بیرون زدم.. گابریل: صبر کن.. / امیلی: آدرین!! / بی توجه به اونا با همون سر و وضع پریدم بیرون و به سرعت از خونه دور شدم.. پیاده..! چون حال و حوصله ماشین رو نداشتم.. & تو پارک روی یه صندلی نشستم.. خب.. یکم عجیبه.. اینجا همون پارکیه که من لوکا رو دیده بودم.. داشت گیتار میزد و من به سمتش رفتم.. اون روز اون برام گفت که مرینت گولم زده و قاتل نگهبان بانک خودشه.. اوه خدای من.. لوکا..! لون واقعا پسر خوبی بود و باید اعتراف کنم خیلی به مرینت میومد.. اینم هست که اگه لوکا نبود و خودشو جلوی تیر بیرحمانه پدرش نمینداخت، به جای اون من الان زیر خروار ها خاک بودم.. و معلوم نبود چه بلایی سر مرینت و خانوداش بیاد.. این خیلی.. عجیبه.. که یه اتفاق ظاهرا کوچیک میتونه به صورت زنجیر وار همه چیز رو درست یا خراب کنه.. این یکم ترسناکم هست.. به هر حال، بهتره دیگه به گذشته فکر نکنم.. همین طور به مرینت.. پس موبایلم رو درآوردم تا چکش کنم.. و توی قسمت تماس ها یه چیز عجیب دیدم.. مرینت از دیشب تا حالا حدود ۳۷ بار بهم زنگ زده بود و موبایل من سایلنت بود.. ۳۷ بار؟ یعنی چیکار داشته که انقدر زنگ زده.. باید بهش زنگ بزنم یا نه؟ پس رفتم تو پیام ها تا بهش پیام بدم.. اما ظاهرا اون زودتر از من اینکارو کرده بوده.. +سلام آدرین.. بابت دیشب خیلی متاسفم.. میدونم ناراحتی و میدونم یکم درخواستم عجیب و تا حدودی بیرحمانست، ولی میخوام ازت خواهش کنم که سهشنبه برای خداحافظی بیای فرودگاه.. ساعت ۷ پرواز داریم.. راستش، بی خداحافظی سخت میشه برام.. دوستت دارم داداشی! (مرینت خدا لعنتت کنهههههه😭😭💔) / آهی کشیدم و گوشی رو روی پام گذاشتم.. اون واقعا عجیب ترین ادمیه که تو تمام عمرم دیدم.. به هر حال، شک ندارم که هرگز نمیتونم درخواستش رو انجام بدم.. اگه دوباره به اون چشمای جذاب بربخورم، دیگه عمرا نمیتونم ازشون دل بکنم..! جوابش رو ندادم و پیامش رو حذف کردم.. خداحافظ عزیزم! (چی چیو خداحافظ تازه قراره برسین بهم به زودی عروسیتونه اسکل😐😂)
وجدانا حالش نی ادامه شو بنویسم😐😂
اصن بقیش باشه واسه بعد😐 من برم بخوابم😴😂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
گریم درآمد نصف شبی😅😭😭😭😭
سلام اجی داستانت فوقالعاده بود 🌷🥰♥😘
میشه بگی برای چی پارت 40برای من نمیاد 🤔🤔
پارت 41هم نمیاد 😥😥
عررررر اجی هانی کلید خونتو دادددد
رحححح دوستان حملهههههههه😐
میگممممم پارتتتت بعددد منتشررررر شدههههه😐😋
پدسگ مرضی بده ایلول منتشر کنه خووو مث دفعه قبل😐😐😐
میگم پارت بعدم منتشرررر شدهههههه😐😐😐
کاریتون ندارم نترسید😐😐😐
حاجی من ک پارت ۴۰ رو گذاشتم ک😐
پ برا من نیس چرا😐😐😐
گزاشته تو نمیبینی من رفتم دیدم😑😑
مرضی و ایلول درو باز کنین کارتون ندارم فقط یه قمه و شکر دارم با خودم نترسید هااا😐😐😐
اجی بروکامنتای پارت ۱۰۳ رو بخون😐😔😂
بخدا قصد جونمونو کردنا😔😐💔
پس چی 😑
بله حقته
اجی مثل اون دفعه بده یکی دیگه منتشر کنه
منتشر شد😐
اخ اخ اجییییییی😫😂
طرفدارا با ماهیتابه و چا.قو و تبر و تفنگ و...افتادن دنبالمممم😫😂😂😂
تازه فروش سل.اح کش.نده هم زدن در خونتونوووو باز کننننن😐😂😫😖
اجیییییییی اخ اخ دستوپام درد گرفت از بس کتک خوردم باز کن این در بی صاحابرو😐💔
بیا تو تا نکشتن جفتمونو😐😂
هرجا برین پیداتون میکنم 😐😑🔫💣
سلام میدونم ناراحتی خب از روی پروفایلت حدس و زدم و کامنتا دلیلشو نمیدونم اگه مشکلی هست میتونی با من درد و دل کنی نمیدونم چرا دیگه انگیزه نداری ولی خب به هرحال میتونم بهت کمک داستانت خیلی عالیه مثل خودت پس خواهش میکنم ناامید نباش
سلام عزیزم
من ناراحت نیستم حالم خوبه راس میگم:(
بیوم خیلی وقته غمگینه و دلیل خاصی هم نداره راستش😄
در هر صورت خیلی ممنونم😃❤
اون این حرفو نزن خواهش میکنم راستی میشه ادامه داستانتو بزاری داستان فوق العاده هست 😆
اگه دلت میخاد خوشحال میشم باهم دوست شیم
اره حتما میزارمش فعلا تو بررسیه
اره خوشحال میشم؛ مهلا ۱۳ و شما؟!
😊 مبینا ۱۲
چه خوب😆😆😆😆😆😆
خوش
سلام اجو
پارت بعد منتشر شد
اره صبح دیدمش پیامم دادم ولی فکر کنم نیومده
برات