ملودی: تظاهر کردن ع.ش.ق برای اریک اینقدر راحت بود که منم داشت باورم می شد ع.ا.ش.ق هم هستیم . با لبخند به اریکا گفتم:اریک حرفه ای هستا!( من یکشنبه زنگ اول آزمون شفاهی شیمی ، زنگ دوم آزمون شفاهی زیست ، زنگ سوم آزمون شفاهی فارسی ، زنگ چهارم آزمون شفاهی عربی دارم یکم دیر میشه ) گفت : خصوصیت پسرا های پولدار همینه! گفتم: راشل هم بلده که .... گفت: ملودی اسم اون رو جلوی من نیار ! گفتم : خیله خب باشه ! گفت : ملوریک گفتم: چی؟ گفت: تو و اریک رو شیپ کردم گفتم: دیوونه ! اریک ناگهان از بین جمعیت گفت : ملودی جان نمی خواهی برقصیم ! می خواستم بگم : اریک جان جدت اینقدر مسخره بازی درنیار ولی فقط گفتم : چشم ع _ز_ی_ز_م ، ( ملودی اینجا با لحن مسخره ای عزیزم رو بیان میکنه) اریک چشم غره ای رفت ولی بعد دستم رو گرفت و شروع به رقصیدن کردیم . زیر گوشم گفت: پس امشب تو اتاق من روی مبل می خوابی ؟ گفتم: بله گفت : از من نمی ترسی که ... گفتم : تو به لورا خیانت نمی کنی بعدشم تظاهر کردنش قشنگ بود !
اریک : با گفتن این حرف سرخ شد منم یکم سرخ شدم ولی فقط یکم ! گفتم: همین...همینطور بود ! گفت: نظرت چیه رقص رو تموم کنیم و به بقیه برسیم ؟ گفتم: آره فکر خوبیه! از هم جدا شدیم ولی تصمیم گرفتیم با هم به دیدن بعضی ها برویم همینطور که کنار میز به تظاهر داشتیم نوشیدنی می خوردیم (آب پرتقاله )مری بدو بدو اومد سمت ملودی و گفت : ملودی یکی باهات کار داره !گفتم: کی با همسر من کار داره ؟ ملودی نگاه معناداری انداخت و گفت : راستی راستی باورت شده ؟ مری ادامه داد : گفت از طرف آقای مولیک تماس گرفتند ! با تعجب گفت : آقای مولیک؟ من همچین آدمی تو زندگی نمی شناسم ! گفت : پس قطع کنم . جواب داد : آره قطع کن ! گفتم : راستی ملودی تو مادر یا پدری نداری ؟ ملودی: با سوال اریک آب پرتقال پرید تو گلوم . اریک چندبار زد به پشتم . جواب دادم: چرا می پرسی ؟ گفت: همینطوری ، گفتم: نه ندارم . _ اریک، به پشت نگاه کردیم . جک بود . گفتم : من شما دوتا رو تنها میذارم
اریک : جرعه ای از نوشیدنی خوردم و گفتم : خب چیکار داری ؟ گفت : اریک رستر اگه من آدمی ک.ث. ی.ف.ی بودم چند وقت پیش نقشه ات رو فاش می کردم. گفتم: تو این کار رو نمیکردی ! گفت: به هرحال تو به همه چی داری میرسی ولی این وسط رفیق قدیمیت فراموش میشه . گفتم : بیخیال جک تو که همه چیز رو میدونی . گفت : آره میدونم ولی وقتی نقشه ات فاش بشه میخوای چیکار کنی ؟ اریک وقتی این نقشه رو کشیدی قول دادم تا آخرش باهات هستم ولی الان دارم پشیمون میشم . یکم به .... گفتم: هیس! می خوای کسی صدامون رو بشنوه؟ بعدشم من مشکلی ندارم اگه پشیمونی برو !گفت : اریک اون ولت میکنه میره این کارو باهاش نکن ! ملودی: جک و اریک انگار داشتند سر یک چیز بحث می کردند برام مهم نبود . میراندا از روی صندلی پاشد رفتم سمتش و گفتم: کجا میری ؟ گفت: به تو چه مربوطه رستر ؟گفتم: من دلیل این رفتار های سردت رو نمی فهمم ! گفت : از مامانت بپرس صبرکن ..... تو مامان نداری ! ته صداش بی رحمی موج میزد سرم رو انداختم پایین و گفتم: به سلامت
مایا : با لبخند تو مهمونی نشسته بودم که دیدم ملودی داشت با میراندا صحبت می کرد می خواستم بهشون سر بزنم که دستی رو شونه بودم. از جام پریدم و گفتم : عمه جان ! ( اونایی که اکانت قبلی من رو یادتون هست و اگه داستان [my songs for you ] خونده باشند قصه زندگی مایا می دانند بعدا مختصر بهش اشاره می کنم ! ) گفت : می تونم بنشینم؟ ■البته برای شما همیشه جا هست ! ○ تو خیلی بزرگ شدی ، ■ ممنونم ○ میگم مایا .... تو الان خوشحالی ؟ ■آره خیلی ○ مایا چند هفته هست که می خواهم درمورد یک قضیه ای باهات صحبت کنم ■ اگه مسئله ازدواج هست من هنوز ع.ا.ش.ق نشدم! ○ مایا پدرت از من خواسته که تو رو برگردونم به لندن ■ ولی عمه ..... ○ مایا تو نمی تونی از اونا فرار کنی ! من گفتم حتما می فرستمت ■ چطور تونستی ؟ ○ مایا من فقط نمی خوام تو از اون گذشته فرار کنی ■عمه ! از صندلی پاشدم و با عصبانیت پشت یک درخت قایم شدم تا بتونم تو تنهایی اشک بریزم . کلویی :€ مسافرین پرواز به مقصد توکیو لطفا به گیت مراجعه کنند ! چمدون به دست از فرودگاه خارج شدم. کارلوس با لبخند پرسید: خب الان چیکار کنیم آبجی ؟ بابا که م.ر.د.ه مامانم که مریضه! گفتم : کارلوس بین من و تو کی بزرگتره؟ گفت: معلومه تو !تو 2 سال از من بزرگتری ! گفتم : پس من تصمیم میگیرم
چمدونم رو تو یک تاکسی گذاشتم و بعد گفتم : تو با چمدون ها برو خونه . گفت : چشم ! سوار تاکسی شد . همینطور که دور می شد ،پوزخند زدم و گفتم : پسره ساده لوح ! مثل حیوان دست آموز میمونه ! یک تاکسی گرفتم ، سوار شدم و گفتم : مجموعه ادال راننده گفت :چشم خانم! تو راه به این فکر می کردم که حالا من رئیسم می تونم راحت تر به اریک برسم و هم اون لورا و هم اون ملودی رو حذف کنم.ار ماشین پیاده شدم و وارد شرکت شدم.هیچ کس بهم خوش آمد نگفت حتی سلام نکردند . بعدا به حسابشان می رسم . در اتاق مدیریت رو باز کردم . نور خیلی کم بود . صدایی گفت : من وحشی تر از همه بودم ! تو منو به چشم دوست می دیدی ولی من آماده خنجر زدن بودم. میدونی الان خیلی دوست دارم قیافه ام رو بهت نشون بدم . عزیزم چراغ رو روشن کن ! صدایش برام آشنا بود ولی چون لهجه بریتانیایی گرفته بود توانایی شناخت نداشتم . چراغ های روشن شد . و بعد پسری بغل صندلی ایستاد اون کارلوس بود ؟ کارلوس گفت: یک دفعه اشتباه فکر نکنی ! صندلی رو چرخوند . میراندا روی صندلی پاش رو رو انداخت بود رو پاش و گفت : حالا همه چیز مال منه ! ( اینم از پایان فصل 3 ، فصل بعدی حضور تیانا و تامسون پررنگتر میشه شاهد چند تا اتفاق غیرمنتظره خواهیم بود و یک راز خیلی مهم درمورد ...... کشف می کنید )
آنچه در فصل آینده خواهید دید: من آینده ام مثل تو شده ..... من بچه ای ندارم....از لورا زیباتر نیست....... من باید خیلی چیز ها رو برات روشن کنم..... چطور تونستی گولم بزنی؟.....ملودی لطفا من رو ببخش و بهم یک فرصت بده .... من نمی تونم ببخشمت....... من تو فقط دوستیم، مگه نه؟......مارک داری چیکار میکنی ؟...... تاریخ همیشه تکرار میشه..... منم پرنسس تو هستم......رزماری نجاتم بده..... بانو ملودی این آواز بی نظیر هست ..... الان داریم وارد ماه چهارم میشیم نمی خوای تمومش کنی؟......بذار برم، فقط بذار برم.....مغز متفکر همه اینا ...... میراندا راین