اینم پارت 6... میدونم داستانم خیلی بده چون اولین بارمه که مینویسم 🙂💔 بعد این از جین میزارم پس حمایت کنید یکی از دوستام میگه چون نامجونو دوست ندارن نمیخونن ولی من اینطور فک نمیکنم
《♧Unexpected love¡¿》 《♧عشق غیر منتظره¡¿》pt6 داشتم با گوشیم ور میرفتم زنگ خورد ×الو ا.ت *الو ×بیا پارکینگ شرکت *اهومم گوشیو قعط کردمو رفتم سمت پارکینگ و کانگهو رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود تیپ خیلی هاتی زده بود از فاصله دور دیدتمو دستشو برام تکون داد رفتم پیشش *رفتم bغlشo سلام اوپا دلم برات تنگ شده بود ×تعجب کرده بودم تا بحال دختر منو bغl نکرده نفس عمیقی کشیدمو در مغابل bغlش کردمو گفتم ولی دلی برای من نمونده *از bغlش اومدم بیرونو سوار ماشین شدیم نامجون:/ ضربان قلبم وایساد بغض کردم خانم جئونو تو بغل پسری...... دیدم لابد ناmزدشه نمیدونم چرا ناراحت شدم بودم دلم میخواست برم از بgل پسره بیرون بکشم...اخه اینا چیه دارم میگم چه مرگمه پامو گزاشتم رو گازو رفتم خونم تا حاضر بشم باید برم خونه خالم یه دوش گرفتمو حاضر شدمو حرکت کردم سمت خونه خالم ا.ت:/ سکوت سنگینی تو ماشین بود که کانگهو سکوتو شکست ×عا راستی کارت چجوریه *امم خ..خوبه ×چرا با تردید گفتی *عا هیچی خیل خوبه ... ×اول میرم هتل تا وسایلاتو برداریو اتاقو تحویا بدی *چرا ×برای اینکه بیای خونیه من *اما ×با من بحث نکن پدر مادرم که امریکان چرا باید بزارم بهترین دوستم تو هتل بمونه *واقعا ممنونم کانگ هو باعث دردسر شدم اینو گفتم که کانگ هو با حرص و عصبانیت یهو ماشینو نگه داشت ×دیگه این حرفو نزن بوحت زده نگاش کردم ×بخودم اومد نباید اینکارو میکردم ببخشید رسیدیم هتل رفتم اتاقمو وسایلامو جمع کردمو رفتم لابی و کلید اتاقو تحویل دادم و تا اومدم کارتمو از تو کیفم بیارم بیرون کانگ هو کارتشو داد به حسابدار با عصبانیت نگاش کردمو بدون اینکه نگام کنه چمدنو ازم گرفتو رفت سمت ماشینم منم مثل جوجه اردک زشت افتادم دنبالش و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت خونیه کانگ هو
نامجون:/ رسیدم خونیه خاله درو زدم که با قیافه پر از ارایش املی مواجه شدم و اومدم به خودم بیام که املی پرید بعLمو گفت #سلام یوبو {عزیزم} بکل داشت قیافتو یادم میرفت ÷سلام...فقط بیا بریم خونه از بغلم اومد بیرونو وارد خونه شدیم خالم جلوی در خونه منتظر {علامت خاله نامجون-علامت املی#} -نامجون پسرم خوش اومدی دلم برات یزره شده بود ÷منم دلم براتون تنگ شده بود -غذا یخ کرد بریم تو رفتیم سمت میز نهار خوری املیم سریع نشست پیشم -چقد بهم میاید بعد از گفتن این املی با نگاهی چندش بهم نگاه کرد منم خودمو مشغول خوردن غذا کردم بعد از تشکر از خاله رفتم داخل اتاقم و لباسامو عوض کردم میخواستم برم که داخل ماشینم گوشیمو بیارم که اتفاقی صدای خالهو املیو شنیدم -املی رفتار نامجون چرا اینقدر سرده #نمیدونم منم خیلی نگرانم -نکنه دلش نمیخواد باهات ازدواج کنه #نه اون عاشق منه {اره جون عmت} -اگه نخوادت پولی برامون نمیمونه #نه مامان فقط بهش فک نکن -امیدوارم
ا.ت:/ رسیدیم خونه کانگ هو از ماشین پیاده شدم یکی از چمدونا رو خودم برداشتم اون یکشم کانگهو وارد خونه شدیم اومم چه خونیه قشنگی {عکس خونه} ÷ا.ت چجوریه *خیلی خوشگله مهندسش خودتی ÷اره..بیا بریم اتاقتو بهت نشون بدیم با کانگ هو رفتیم طبقه بالا کانگ هو جلوی در یکی از اتاقا وایسادو گفت ×این اتاق خودمه *خب ×من میخوابم اتاقم مامان بابام *در اتاقو باز کرد چه دکور قشنگی داشت درست مثل سلیقه خودم بود ×چطوره *عالیه درست مثل سلیقه خودمه ×خوبه یه دوش بگیرو بیا شام *اهوم کانگ هو رفت درو بستمو یه دوش یه ربعه گرفتمو موهامو خشک کردمو لباسامو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون بوی غذا همه جارو گرفته بود رفتم پایین روی میز نهار خوری پر از غذای های متنوع چیده شدا بود رفتم تو آشپزخونه و با کانگهویی که پیش بند زنونا بسته بود و داشت ظرف میشست مواجه شدم *ک..کانگ هو ×ها چیه {باترس} زدم زیر خنده و افتادم زمین{مثل جیمین و خنده هایی مثل جونگ کوک} ×چرا میخندی..کدوم پسریرو دیدی مثل من غدا درست کنهو ظرف بشوره *خودمو جمع کردم بلند شدمو رفتم به قارچا دسپورد بزنم که کانگ هو زدم رو دستم ×برو بشین سر میز الان میارم *رفتم نشستم سر میز یاد اجوما افتادم باید بهشون زنگ بزنم ×دستامو شستمو رفتم نشستم سر میز خوب شروع کنیم *هومم مثل گشنه ها شروع کردم غذا خوردن ×ا.ت تو..اشپزی بلدی *با دهن پور گفتم اهومم ×پس باید.. یبار غدا درست کنی ببینم چجوریه *چرا که نه.. راستی کانگ هو اون کسی که دنبالت بود چیشد ×اون هنوز دنبالمه *پس باید دنبال..مدرک باشیم و به پلیس بدیم ×یکم نوشیدنی خوردمو گفتم اون انقد باهوشه که حتی یه تار موهم از خودش باقی نمیزاره *ولی من پیداش میکنم ×فقط بیا غذا بخوریم بعد از غذا با اسرار با کمک کانگ هو سفررو جمع کردیم کانگ هو داشت ظرفارو میشست منم رفتم کنارش تا کمکش ظرف بشورم ×هی ا.ت تو خسته برو بخواب *من خسته نیستم ×ولی صب زود باید پاشی *داری از من میخوای که تو خونه یی که زندگی میکنم کار نکنم
نامجون:/ پس خاله هم منو نگه داشته چون پول زیادی داشتم گوشیمو از ماشین اوردمو رفتم تو اتاقم رو تختم خوابیدم داشتم به حرفاشون فک میکردم که خوابم برد کانگ هو:/ بعد از شستن ظرفا ها با ا.ت..رفت تا بخوابه منم رفتم تو اتاق خودم نگران ا.ت بودم اون نباید خودشو وارد قضیه کنه ون بینگ مافیاس ممکنه ا.تو بکشه بانرور گذشته بی اختیار اشکام جاری شدن هیچکس اندازه من بدبخت نیست... یهو ا.ت:/ داشتم با گوشیم ور میرفتم که صدای سرفه خشک کانگ هو اومد اول فکر کردم یه چیز هادیه اما جوری بود که انگار نفس نداشت مثل جت از جام پاشدمو از اتاقم رفتم بیرون و رفتم اتاق کانگ هو داشت تقلا میکرد که نفس بکشه با دستش میزد به قفسه سینش که نفش برگرده دست پاچه شده بودم اشکام جاری شد که رفتم طبقه پاینو کیفو خالی کردم چیزی پیدا نکردم و دست کردم تو جیب لباسش دستگاه اسمو ورداشتمو بردمش اتاق کانگ هو تو دهنش فشردم صدای سرفش افتاد زانو هام سست شدو افتادم زمین گریه میکردم با صدایی که خش داشت گفت ×ا..ا.ت ن..نت..رس م..من خ..خوبم *کانگ هو هققق چرا هقق بهم نگفتی هققق یه ×ل..اازم نبود بگم از جام بلند شدمو اب خوردمو ا.تو براید استایل بلند کردمو گزاشتمش رو تخت که یهو بغلم کرد متوجه خیس شدن شونم شدم ×گریه نکن تو که حالت ازمن بدتره *از تو بغلش بیرون اومد فقط بخواب ×تو نمیخوابی *نه ×اما *بخواااااب ×ب..باشه خوابید و چشاشو گزاشت رو هم رو صندلی نشستمو دستامو گزاشتن رو تختو کانگ هو رو تماشا کردم که نفهمیدم چیشود خوابم برد
اونیدوارم خوشتون بیاد🙂🤎 اایک و کامنت فراموش نشه...
عکس خونه و خود کانگ هو رو که دیدید چطور بود😐🗿 دوستم اسرار کرد بزارم😑 بلع جناب چا اون وو بودش کrاشم🤧💜
نتیجه 1
چالش:/ از 1% تا 100% چقد نامجونو دوست دارید🙂💔
نتیجه 2
چالش:/ از 1% تا 100% چقد نامجونو دوست دارید🙂💔
نتیجه 3
چالش:/ از 1% تا 100% چقد نامجونو دوست دارید🙂💔
نتیجه 4
چالش:/ از 1% تا 100% چقد نامجونو دوست دارید🙂💔
ج:100درصددددد
آقا ادامهـ این داستان رو بزار😭😭
دارم میمیرم از کنجکاوی😭😭
ج.چ: من نامجون رو بیش از صد در صد دوست دارم🙂🧡
واییی منتظرم ببینم چی میشه
و اینکه، چرا عکس کانگ هو اینقدر شبیه تصوراتم بود🙂
اوکیولیقلبماکلیلیشد
ارهمثتصوراتخودممبود
🙂🧡
نه اصلا اینطوری نیست، ببین تو تازه یه ماهه به تستچی اومدی تازه چند تا تست ساختی فالوورات کمن، منم اوایل تستام همینقدر دیده میشدن، به کارت ادامه بده و داستانای قشنگ مثل همین بساز تا روز به روز پیشرفت کنی و تستات بیشتر دیده بشن👌🧡
فایتینگ
اره درسته همه اینو میگن
ممنونم💜🖇
جادوگر قبول کرد ولی با شرط گرفتن زندگی ده نفر از اونها... متاسفانه آتیش خشم همیشه آنقدر قدرتمند هست ک انسان رو کور و کر بکنه و مغزش رو از کار بندازه...ده نفر خودشون رو فدا کردن و این دروازه بسته شد...
هلو•-•
قسمتی از پارت ۱۰ فن فیکشن بنده تقدیم نگاه اکلیلیت شد🌝💛
خوشت اومد؟پس سر بزن بهش^-^✨🥺