
هاعیییی پلیز دونت کپی🥺💖
پرواز کار لذت بخشی بود. البته اون نباید توی ارتفاع به این بلندی پرواز میکرد و اگه کسی میدیدش به ویژه پدرش، فاتحش خونده بود. همینطور که داشت پرواز میکرد یه جفت بال اشنا میبینه. بال های پدرش. سریع با اخرین سرعت بال میزنه و از باباش دور میشه. در همون لحظه تام وینگر احساس میکنه چیزی گوشه ی چشمش حرکت میکنه و وقتی بالا رو نگاه میکنه گوشه ی یک بال سیاه رو میبینه. و از بین خانواده فقط دخترش اریکا بال های سیاه داشت.
ولی حتی اریکا هم اونقدر احمق نیست که تو این ارتفاع پرواز کنه بنابرین احتمالا کلاغ بودش. و با این فکر به سمت قلعه رفت. اریکا که داشت با سرعت بال میزد و همه ی حواسش به پدرش بود محکم به دیواره ی غار میخوره. درد شدی کل بدنش از جمله سرش رو فرا میگیره. تمام تلاشش رو داشت میکرد بال بزنه تا سقوط نکنه ولی سرش به طور وحشتناکی داشت درد میکرد و سنگین شده بود. و تنها اتفاقی که میتونست براش بیفته سقوط کردن بود. اونم از همچین ارتفاعی....
زمین غار سفت بود و بوی نم میداد. چشماشو اروم باز میکنه و میبینه روی زمین سفت غار پخش زمین شده. بلند میشه و سعی میکنه اتفاقاتی رو که افتاد یادش بیاد. به سرعت داشت پرواز میکرد...با دیوار غار برخورد کرد و داشت سقوط میکرد. پس چجوری هنوز زنده بود؟! بدنش هنوز درد میکرد و نمیتونست حتی بلند شه! چه برسه به اینکه برگرده به قلعه. ولی غار خطرناک بود. هر لحظه ممکنه که موجودی که توی غار زندگی میکنه سر و کاش پیدا شه مثل مار..خرس...خفاش... خفاش؟
خودش بود! حتما خفاشا نجات داده بودنش! هرچی نباشه قدرت اون خفاش بود. شاید...حضورشو حس کرده بودن یا یه همچین چیزی. خیلی خوشحال بود که همچین نیرویی داشت. البته اگه نمیتونست پرواز کنه هیچوقت سقوط نمیکرد ولی خب... دیوارای غار خیلی جالب بودن. انگار انسان های اولیه روشون یکسری چیزا نوشته بودن. ولی الان وقت خوندنشون نبود. حالش یذره بهتر شده بود و باید بر میگشت خونه. ولی بعدا حتما باید به این غار شگفت انگیز بر میگشت.
بعد از حدود یک ربع پرواز بلخره به خونه میرسه و تازه متوجه میشه که چقدر از قلعه دور شده بود. وقتی که از خونه بیرون اومد ساعت ده بود و الان خورشید دیگه در استانه ی غروب کردن بود. سابقه نداشت که انقدر بیرون از خونه مونده باشه بنابراین اگه کسی میدیدش سه ساعت سوال پیچش میکرد. در نتیجه از پنجره ی اتاقش میره تو و با خستگی روی تخت میفته. چند ساعت بود که چیزی نخورده بود و وضعشم خیلی خراب بود. صورتش و دستاش زخمی و کبود بودن. اونقدر خسته بود که با وجود گرسنگی زیاد خوابش میبره. ولی نصفه شب صدای عجیبی توی اتاقش میپیچه. صدای ناراحت کننده ای که دلش میخواست هرچه زودتر تموم شه ولی منبع صدا رو پیدا نمیکرد...

مرسی که تا اینجا اومدین امیدوارم این پارتو دوست داشته باشید:) 🍃⛈️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تست لایک شد•-•
انسانیتیعنیمهمنیستاگه..☘︎ این تستم شخصی شده حمایتش کنین🌸🤌🏻
فالو:بک
روحیه ی عالیییییی داری
واییییی مرسییی🔮🪄
چطور؟🤔
خیلی خوب بوددد بعدیییی
مرسییی سعی میکنم زود بنویسمش💖
دنبالی دنبالم کن
اوکی