به نینویی که هنوزم توی شک بود نگاه کردم: زود باش برو دنبالش. نینو با حرفم به خودش اومد و سرش رو سمتم چرخوند که تازه متوجه وضعیت شد و با داد زدن اسم آلیا از خونه بیرون دوید. آروم در اتاقی که نینو ازش اومده بود رو باز کردم و با دیدن لونایی که با م*تی روی تختش خوابیده بود و توی خودش جمع شده بود آهی کشیدم و به سمت در دویدم و پله ها رو یکی دو تا طی کردم و پایین پله ها که ایستادم. شاهد صحنه ای بودم که توی خواب هم نمیدیدم. آلیا دستش رو با شدت از دست نینو کشید و بدون اینکه برگرده با گفتن تنهام بذار همونطور که زیر نم نم های آخر بارون خیس میشد با دویدن از ما دور شد. و من با دیدن نینویی که روی زانو و با کف دست، افتاد کف آسفالت جاده چهرم در هم شد. دستی به صورتم کشیدم و همونطور به صحنه ی روبروم نگاه میکردم، حتی نمیتونستم پیشش برم و چیزی بگم. بارون بند اومده بود و نمیدونم چه مدت به اون وضعیت نگاه میکردم ولی بالاخره خسته شدم و با دستای مشت شده ای که میلرزیدن آروم به سمتش رفتم و بالای سرش ایستادم. با احساس سایم سریع دستش رو از روی زمین برداشت و به صورتش کشید. معلوم بود نمیخواست اشکاش رو ببینم ولی از رود خونه ی زیر پاش و نیمرخ قرمز و خیسش و لرزش بدنش میشد فهمید. به زور آب دهنم رو قورت دادم: نینو... دماغش رو بالا کشید و بلند شد. بدون اینکه سمتم برگرده کلید ماشینم رو سمتم گرفت: اگه تو نمیخوای مرینت رو از دست بدی منم در مورد آلیا همینطورم... خودت میدونی وقتی موضوع عشق باشه چیز دیگه ای به چشمت نمیاد. پلکام رو با درد روی هم گذاشتم: پسر باید قوی باشی. با اینکه پشتش بهم بود میتونستم پوز خندش رو ببینم. کلیدی که تا حالا توی هوا آویزون بود رو توی جیبم جا کرد و با گفتن: در این مورد قوی نیستم. قدم زنان ازم دور شد و من باز هم رفتن یه نفر دیگه رو تماشا میکردم.
دستای مشت شده ام رو بیشتر فشار دادم و فریاد زدم: لعنتی! سوییچ رو از جیبم بیرون اوردم و پرتش کردم وسط خیابون. اونقدر عصبانی بودم که میخواستم هر چیزی که دم دستم میاد رو پرت کنم. پشت سرم هم عمیق نفس گرفتم: چیزی نیست، باید آروم باشم. سمتم ماشینم برگشتم که با دیدن لامبورگینی سبز دستم مشت شد: لعنت بهت لونا، لعنت بهت پدر! بلند دادم زدم: لعنت به همه چی!! سوار ماشینم شدم و از کنار ماشین مورد علاقم، لامبورگینی اونتادور رد شدم، در حالی که بیرون شهر توی یه خیابون رهاش میکردم. *** دکمه های لباسم رو اونقدر محکم کشیدم که یه دکمه از جا کنده شد و پرت شد روی زمین. با حرص محکم تر کشیدم که همه ی دکمه ها به سر نوشت اون یکی دچار شدن. لباس سفید بی دکمه رو از تنم بیرون اوردم و پرت کردم توی اتاق. خودم رو انداختم روی تخت و مدام سرم رو به بالشت میکوبیدم: چرا؟ چرا؟ نه نباید اینجوری میشد. با صدایی سرم رو از روی بالشت بلند کردم و به پهلو چرخیدم سمت میز که با دیدن رعد پایین میز با ابرو های بالا پریده اسمش رو زمزمه کردم: رعد... ؟ رعد جلو اومد و پایین تخت ایستاد: انتقال دهنده های عصبیت بد جور پر کار شدن. متعجب گفتم: چی؟ رعد: اگه من رو بیاری بالا میتونم بغلت کنم و مثل یه دوست کمکت کنم. متعجب از تخت پایین اومدم و دو زانو روبروش نشستم که عقب رفت و سریع گردنش رو 180 درجه چرخوند: این چه کاریه؟ سوالی گفتم: چی چه کاریه؟ رعد: تو آدم نیستی؟ نمیتونی لباس بپوشی؟ به بالا تنه ی برهنم نگاه کردم: چیه مرینت اینش رو هم روی تو پیاده کرده؟ خوشت نمیاد؟ سرش رو چرخوند: نه... همچین بدم نیست ها. ابروهام بالا پرید: یه رباتم میتونه هیز باشه؟ رعد: هی من اگه قرار بود جنسیت داشته باشم پسر میشدم. از قصد یه تای ابروم رو بالا دادم: خب؟ مشکلش چیه؟ پسرا میتونن هیز باشن. رعد: اما نه به هم جنس... یهو ساکت شد و چند ثانیه در سکوت پوکر نگاهم کرد که لبخند دندون نمایی زدم: چیه؟! رعد: خجالت نمیکشی؟ زود باش لباس بپوش سینه های پشمالوت اذیتم میکنه. (هار هار با مزه قرن😐😂)
مرینت این ربات رو قشنگ شبیه خودش ساخته، آخه چرا باید با دیدن بالا تنه ی من یه ربات معذب شه؟ چشمام و چرخوندم: ببینم مگه برای اینکه بیرون بیای نباید دکمه ی مکعبت رو فشار بدم؟ با صدای رباتیش خندید: هه هه... پسر فکر کنم هیچی درباره ی تکنولوژی نمیدونی. حتی اینش هم شبیه مرینت بود. سر تکون دادم: نه نمیدونم... شما که انقد با هوشی من و مطلع میکنی چطور بدون اینکه بخوام بیرون اومدی؟ رعد: نخواستی؟ شاکی گفتم: یادم نمیاد خواسته باشم. میدونی، شاید بخاطر اینه که اصلا یه ثانیه هم بهت فکر نکردم و دکمه ت رو فشار ندادم. رعد: من میتونم احساس کنم کی بهم احتیاج داری. تو یه روز عادی هم نداری؟ همش آدرنالینت بالاست. تازه الانم نشانه ای از سردرگمی درونت میبینم. با تعجب خیره ش بودم: تو... رعد: آره آره میتونم وقتی مکعب هم هستم انرژیت رو حس کنم. ولی برای کمک به تو اینجام. میخوای راجبش بحث کنیم؟ تعجبم پرید و بی تفاوت گوشه لبم رو کشیدم: فکر نکنم بتونی کمکی کنی. حق به جانب گفت: خیلیم میتونم. با پوزخند نگاهم رو از سر تا پای فسقلی ش گردوندم، سر جمع 30 سانتم نمیشد و داشت اینطوری واسه من شاخ میشد. لبخند مرموزی زدم: پس کاری کن از تو تولید انبوه نشه. رعد: چی؟ چرا باید جلوی تولید انبوه چنین چیز مفیدی رو بگیرم؟ با ابرو بهش اشاره کردم: پس وقتی زورت نمیرسه واسه من شاخ و شونه نکش. رعد: زورم میرسه ولی تو دلیل منطقی ای داری؟ انگار نمیخواست از رو بره. بی تفاوت لب زدم: بیخیال مشکل من با صحبت حل نمیشه، مکعب شو و مزاحمم نشو. رعد: باشه من مکعب میشم ولی یا اپلاسیون کن یا لباس بپوش، شبیه انسان های اولیه ای. قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم سریع تبدیل به مکعب شد. رباتام چه پررو شدن ها. دستی به گردنم کشیدم و بخاطر اینکه خوابم نمیبرد و خسته بودم سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی بخورم و یکم آروم شم.
به پهلو توی تخت چرخیدم و گوشی رو با دست دیگم گرفتم و همینطور بی هدف ویدیو ها رو رد میکردم. بالای صفحه رو پایین کشیدم که با دیدن ساعت با چشمای گشاد شده گوشیم رو کنار بردم و به پنجره ی روبروم که میتونستم روشنایی هوا رو ازش ببینم چشم دوختم. با دو انگشت چشمام رو مالیدم و خسته پوفی کشیدم و به پشت چرخیدم و سقف رو نگاه کردم که صدایی از گوشیم اومد، شبیه صدای نینو بود. متعجب گوشی رو جلوی صورتم گرفتم که با دیدن ویدیوی کوتاهی که یکی از فن پیجای نینو درست کرده بود آهی کشیدم. ویدیو تموم شد و دوباره از اول پخش شد. اول توی صفحه سیاه نوشته سفیدی با موضوع "نینو حقش این نیست" نوشته شد و بعد ویدیویی از نینو پخش شد، انگار لایو بود. نگاهی به کامنتا انداخت و صورتش در هم شد: منظورت چیه که به خاطر پول؟ من متوجه نمیشم چند بار باید توضیح بدم علاقمه که باعث میشه برای شما ویدیو پر کنم، من هیچ گونه در آمدی از این کار ندارم. چطوری میخواین اثبات کنم؟ معلومه که تمام در آمدم از شغل دوممه. ویدیو قطع شد و دوباره نوشته ای اومد " کاش درکش کنیم و با یه سری حرفا قلبش رو نشکنیم" 98k لایک و 61k کامنت داشت که همه از نینو طرفداری کرده بودن. چشمام رو با درد روی هم گذاشتم، کاش منم میتونستم قلبش رو نشکنم. وارد صفحه ی فن پیج شدم که کلی ویدیو از نینو درست کرده بود. توی یکی از ویدیو ها انگار من کنارش بودم. با انگشتم لمسش کردم که ویدیو باز شد و من و نینو پشت سیستمش نمایش داده شدیم: من خندیدم و گفتم: آره، شب رو دوست دارم چون من رو یاد یه فرد خاص میندازه. نینو با شیطنت ابرو بالا انداخت: بله بله من که بهتر از خودش هم میدونم. آهنگ لوینگ لایف این د نایت بخاطر اون مورد علاقته نه؟ بخاطر م... جلوی دهنش رو گرفتم: رفیق خوشگلم، تو که نمیخواستی حرفی بزنی آره؟ هردو خندیدیم و بقیه ویدیو لحظاتی که من و نینو جلوی دوربین داشتیم با آهنگ بست فرند بود. وقتی که توی صورتش خامه کوبیدم، وقتی یه ویدیوی ترسناک یهویی اومد توی مانیتور و هردو ترسیدیم و بعد با هم پوکر شدیم، وقتی باهم به چیزای الکی میخندیدیم، وقتی گیم میزدیم و موقع برنده شدن با خوشحالی همدیگه رو بغل میکردیم. آهنگ تموم شد و تیکه ی آخر پخش شد که من گفتم: نینو بهترین دوستمه. صفحه که سیاه شد و نوشته ی "بست فرند" اومد، اشک توی چشمام نشسته بود. بعض گلوم رو قورت دادم و روی تخت نیم خیز شدم که ویدیوی بعدی خودکار پخش شد، اینبار آلیا و نینو بودن. نینو پاکت رو طرف آلیا گرفت: برای اینکه بهت ثابت کنم همیشه دوست دارم این رو برات گرفتم و با ثبت این ویدیو برای همیشه عشقم به تورو ماندگار میکنم. نم اشک توی چشم های آلیا برق میزد و با بغض نینو رو بغل کرد. صحنه ی بعد نینو و آلیا توی ماشین نشسته بودن و آلیا دوربین رو روی نینوی در حال رانندگی گرفت. فیلتر روی سر نینو یه قورباغه گذاشت و نینو با دیدنش سریع زد روی ترمز و دست آلیا رو گرفت و سرش رو به سرش چسبوند و دوربین رو روی خودشون گرفت، فیلتر روی سر هردوشون ظاهر شد و با هم خندیدن. نینو: اگه من پرنس قورباغه م تو تیانا باش. آلیا خندید و دستی به موهای نینو کشید که فیلتر پاک شد: همینکه نینو باشی کافیه، منم آلیات میشم. و بعد عکس های دوتاییشون، عکسی که شب کریسمس با کادو هاشون و درخت کریسمس و لباس بابا نوئل گرفته بودن، عکسی که کنار ماشین نینو همدیگه رو بغل کرده بودن، عکس عاشقانه ولنتاینشون و عکس های یهویی که تو حالت های مختلف میگرفتن.
ویدیو تموم شد و چشمای من هنوزم میلرزیدن. سریع گوشیم رو خاموش کردم و از روی تخت بلند شدم، هر جور شده باید آلیا بفهمه نینو مقصر نیست. نینو هم درست به اندازه ی من عاشق بود و من حق نداشتم کاری کنم عشقش ترکش کنه اونم بخاطر خود خواهیم. سریع لباسم رو پوشیدم و با ظاهر نه چندان مرتب از خونه بیرون زدم. میخواستم به مرینت پی ام بدم و ازش کمک بگیرم ولی با یاد آوری گوشی نابودش با خود آلیا تماس گرفتم تا ازش بخوام همدیگه رو ببینیم. مرینت: با پاپکرن وارد اتاق شدم و روبروی آلیا نشستم: خب؟ اون خبر مهمی که میخواستی تعریف کنی چیه؟ چند تا گذاشتم توی دهنم که آلیا گفت: بالاخره استخدام شدم برای خبر نگاری. متعجب گفتم: چی؟؟ چطور؟ اصلا دانشگاهت چطور 8 ماه زود تر تموم شد که استخدام شی؟ آلیا: دیگه نیازی به دانشگاه ندارم. همین که عضو افتخاری شرکت تو هستم قدمم رو چشمه. متعجب گفتم: چی؟؟ آلیا: فقط کافی بود کارت عضویتم رو بهشون نشون بدم و بگم اولین عضو این شعبه ام و اونم یه عضو افتخاری تا سه سوته استخدام شم. ابرو بالا انداختم: میتونستن بگن فیکه. آلیا: آره ولی به لطف... به لباسش نگاه کرد و دوربین کوچیکی که روی لباسش با استتار پوشونده شده بود رو برداشت: این ممکن بود، فیلم لحظه ای که مامان و بابات از من خواستن برای افتتاح این شعبه کمک کنم رو ضبط کرده. مرینت: این دوربین ها سه ماه پیش به بازار عرضه شدن چطور فیلم 6 ماه پیش رو با این ضبط کردی؟ آلیا: باهوشی ولی فکر میکنی کسی که ایده ی پروژه ی این دوربین رو داد کی بود؟ متعجب گفتم: تو؟ با غرور گفت: بله. از پدر و مادرت خواهش کردم بهت نگن پیشنهاد این با من بوده، چون میدونی دیگه قبلا هم بهت گفتم چرا. سر تکون دادم: آره، به هر حال... تبریک میگم. سر تکون داد: ممنونم. چشمام و ریز کردم و با دقت بررسیش کردم: میخواستم نگم ولی این پف چشم و بی حالی برای چیه؟ مثلا به شغل رویاهات رسیدی و انقدر عادی رفتار میکنی؟ با بی حسی تمام گفت: خب؟ رسیدم که چی، تهش میخوام چهار تا خبر منتشر کنم تو فضای مجازی، کار کاره دیگه. مرینت: یعنی الان میخوای مثل نینو دو تا شغل داشته باشی؟ با این حرفم چشماش یهو گشاد شد که قیافش رو با ترکیب پف و بادمجون چشمش خیلی ترسناک کرده بود و زل زد بهم. خودم رو عقب کشیدم: فقط یه سوال پرسیدم، چت شد یهو؟ خسته چشماش رو روی هم گذاشت: هیچی، ببخشید حواسم یکم پرته. ناراضی چشمام رو دور اتاق گردوندم: تا قبل دیشب بیرون رفتن با آدرین خیلیم عادی بودی. بخاطر همونه؟ چرا نمیگی بعد از اینکه رفتین چی شد؟ چشم چرخوند: مهم نیست.
خواستم چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد. برش داشت و به صفحه ش نگاه کرد ولی با دیدن اسم فردی که تماس گرفته بود لباش جمع شدن و گوشیش رو انداخت روی تخت. چشمم به سیو "آدرین" خورد و متعجب گفتم: چرا جواب نمیدی؟ آلیا نیم نگاهی بهم انداخت: چون میدونم میخواد چی بگه. موهاش رو از روی شونش کنار انداخت: بیخیال. عصبی از مرموز بازیاش گوشیش رو برداشتم و جواب دادم: الو؟ صدای متعجب آدرین اومد: مرینت؟ چشمام و چرخوندم: یه لحظه صبر کن. به آلیا لبخند ملیحی زدم و سریع از اتاق بیرون رفتم. درو که بستم با احتیاط، کمی ازش فاصله گرفتم: آدرین؟ آدرین: چرا گوشی آلیا دست توئه؟ پوفی کشیدم: تو بگو دیشب چه اتفاقی افتاد که نمیخواد جوابت رو بده؟؟ خسته گفت: دارم میام اونجا که حرف بزنیم. با پیچیدن بوق آزاد، گوشی رو از گوشم فاصله دادم و وارد اتاق شدم و گوشی آلیا رو روی تخت کنارش گذاشتم. نگاهی بهش انداختم: میخوای آبی به دست و صورتت بزنی؟ حالت اصلا خوب به نظر نمیاد. کلافه گفت: حالم خوبه. آب دهنم رو قورت دادم: خب... حداقل میخوای بگی چه اتفاقی برات افتاده؟ نفس عمیقی کشید و از روی تخت بلند شد: بیخیال من دیگه میرم. گوشیش رو توی جیبش گذاشت و به سمت در اتاق رفت که همراهش شدم و شونه به شونه از اتاق بیرون اومدیم. دم در خونه ایستادیم و برگشتم سمتش: از من ناراحت که نشدی؟ لبخند کج و کوله ای زد: نه. ناراحت گفتم: آلیا من این نگاه و میشناسم. ببین، میدونم توی دلداری دادن افتضاحم ولی تو هیچوقت انقد زود نمیرفتی. بغلم کرد: اشتباه برداشت نکن من فقط نمیخوام حال تورو هم خراب کنم. در ضمن هنوز برای اولین روز کاریم دوربین ندارم. ابروهام بالا پرید: نینو که بهترین دوربین ها رو برات خری... سریع از بغلم بیرون اومد و باعث شد جملم ناتموم بمونه. در حالی که به یه جا خیره بود گفت: من میرم، میبینمت. سریع با دو از پیشم دور شد که سمت جایی که خیره بود برگشتم و با دیدن آدرین که در ماشینش رو بست و سمتم میومد، من هم به سمتش رفتم و روبروش ایستادم.
آدرین: با پیاده شدنم توجه آلیا سمتم جلب شد و با دیدنم از بغل مرینت بیرون اومد و با گفتن چیزی دوید و دور شد. به سمت مرینت رفتم و وقتی روبروش قرار گرفتم ایستادم. آب دهنم رو قورت دادم و دستپاچه نمیدونستم چی بگم که مرینت سرفه ی کوچیکی کرد تا حواسم رو بیاره سر جاش و دست به سینه خیره م شد: خب؟ میشنوم. گوشه ی لبم رو کشیدم: خب... میدونی... نوک انگشتای شستم رو بهم می مالیدم که جدی صدام زد. سرم رو که بالا گرفتم بی معطلی گفت: بدون من من بگو، دیشب چه اتفاقی افتاد؟ کمی این دست و اون دست کردم و آخر سر برای اینکه دوباره باز خواستم نکنه سریع گفتم: آلیا و نینو جدا شدن. دستاش شل شد و کم کم پایین افتاد و ناباور گفت: چ... چی؟؟؟ چه اتفاقی افتاد؟ یه جوری نگاهم میکرد که کم مونده بود بخورتم. با فهمیدن منظور توی نگاهش ابروهام بالا پرید: چی؟؟؟ چطور همچین فکری کردی؟؟؟ مرینت پوکر گفت: من حرفی نزدم فقط منتظر توضیحم. چشمام و ریز کردم: سعی نکن بپیچونی من خوب منظور این چشما رو میفهمم. نگاهش رو دزدید: پس خودت بگو چه اتفاقی افتاد. دستم رو روی هوا تکون دادم: من باعث شدم یه سو تفاهم به وجود بیاد و آلیا از نینو ناراحت شه... سریع ادامه دادم: ولی نگران نباش میخوام باهاش حرف بزنم و درستش میکنم. یه تای ابروش رو بالا انداخت: آره دیدم چجوری ازت فرار کرد. دستی پشت گردنم کشیدم: و مشکل همینه. مرینت آهی کشید و گفت: خب آلیایی که من میشناسم راحت ول نمیکنه و راحتم کوتاه نمیاد. اون سو تفاهم چقدر میتونه بزرگ بوده باشه؟ لبخند دندون نمایی زدم: به بزرگی سو تفاهمی که برای تو پیش اومد. با دست به پیشونیش کوبید: خب بد بخت شدی که... آلیا عمرا نمیبخشه.
در حالی که زبونی روی لبم میکشیدم گفتم: ولی شما حدودا 10 ساله دوستین، حتما چیزی هست که خوشحالش کنه و باعث شه ببخشه؟ چشم چرخوند: خب هست، کلکسیون مجستیا، کتاب های علمی تخیلی مثل هری پاتر، فیلم های درام و اینا... میدونی دیگه. سری تکون دادم: آخه فیلم که کلا از لیست حذف میشه، میمونه کتاب و کلکسیون که اونم لابد کتابایی که توی فرانسه وجود داره رو خونده و کلکسیون رو هم داره دیگه. موهاش رو پشت گوشش زد: بله متاسفانه... بقیه ی کلکسیون مجستیا و کتابا فقط خارج کشور پیدا میشن. پوفی کشیدم: کارم تمومه. مرینت: مشکلت چیه؟ راحت میتونی از دوستات بخوای کارو برات ردیف کنن. آدرین: آره ولی حداقل تا شب طول میکشه. مرینت: میگم... آها کلویی. ابرو بالا انداختم: کلویی؟ شونه بالا انداخت: آره... دوستمه. فرستادمش یه سری چیزا برام بیاره پاریس... شاید بتونه چند تا چیزم برای تو بیاره. شرمنده گفتم: ولی اینجوری که زحمتا گردن تو میوفته. نگاهش رو توی صورتم چرخوند: هووو حالا چه لبو ام شده، حساب میکنم باهات. با تعجب به رکیش زل زدم. نگاهم کرد: چیه؟ پررو ندیدی؟ پلک زدم: دیدم ولی تو نوبرشی. چشمک زد: نوکرم. دستش رو جلو اورد: گوشیت و بده. متعجب نگاهش کردم: جان؟ گوشی من به چه دردت میخوره؟ چشماش و ریز کرد: از اونجایی که بخاطر تو گوشی ندارم با گوشی خودت به کلویی زنگ میزنم. لبخند دندون نمایی زدم و گوشیم رو تویی دستش گذاشتم. با صدای گوشیم که نشون میداد داره شماره میگیره متعجب گفتم: شمارش رو حفظی؟ گوشی رو به گوشش چسبوند و صدای بوق خوردنش پخش شد: من حافظه ی خوبی دارم. خواستم حرفی بزنم که دستش رو به علامت سکوت گرفت و سریع گفت: آ سلام. آره منم مری. ازت یه چیزی میخواستم... نه بابا فقط چند تا کتاب علمی تخیلی باحال... آره میدونی دیگه، اگه میشه ست کلکسیون مجستیا رو هم... خندید: آره آره باشه. میبینمت. گوشی رو قطع کرد و سمتم گرفت: بفرمایید، زیاد دور نیست تا بخواد بخره و بیاد دو سه ساعت طول میکشه. هوفی کشیدم: ممنونم، پس دو سه ساعت دیگه همینجا؟ سری تکون داد: آره. لبخندی زدم: ممنون. چند ثانیه خیره لبام بود و سریع سر تکون داد: میشه یه چیزی بخوام؟ سوالی نگاهش کردم که سریع بغلم کرد: واقعا بهش نیاز داشتم. با تعجب به گوشی توی دستم نگاه کردم، این صحنه... مرینت سریع هینی کشید و ازم دور شد. قلبم تند تند کوبید، این حتما براش آشنا بوده.
سریع حالتم رو حفظ کردم: چیزی شد؟ انگشت اشارش رو گذاشت روی شقیقش: نه... چیزی نیست. دقیق خیره صورتم شد که در حالی که عرق روی شقیقم نشسته بود سرم رو برگردوندم و اون فقط نیمرخم رو میدید. سریع سرش رو تکون داد: ببخشید جدیدا بعضی صحنه ها برام دو بار تکرار میشن. سری تکون دادم: باشه... پس من میرم. در حالی که براش دست تکون میدادم سوار ماشین شدم و به سرعت از اونجا دور شدم. سرم خیلی درد میکرد، لعنتی زیر لب زمزمه کردم، آخه این چطورشه. واقعا 10 سال بعد رو توی خوابش دیده بود؟ تنها فرقش اینه که توصیف محیطش برای 10 سال پیش فرودگاه بود و الان جلوی خونشون. یه لحظه... شایدم فرودگاه به این معنی بوده که تصمیم درستی در مورد اون هدیه ها و حرفایی که میخوام به آلیا بزنم گرفتم. سر تکون دادم و جلوی خونه ی مرینت که پارک کردم و پیاده شدم و رفتم داخل. سیم کارت و کارت حافظش رو از بین گوشی پودر شده اش برداشتم و به یه گوشی فروشی رفتم. میخواستم براش یه گوشی بگیرم ولی چه گوشی ای؟ شبیه گوشی خودم چطوره؟ گوشی من آبیه، مخالف آبی چی میشه؟ قرمز؟ نه بابا اصلا یه گوشی قرمز به سلیقه ی مرینت نمیخوره. بیشتر مشکی پسنده پس براش شبیه گوشی خودم مشکی خریدم و یه قاب یونیکورن قشنگ که توی شاخش آب و اکلیل بود و سیم کارت و کارت حافظه خودش و انداختم. نگاهی به گوشی تو دستم انداختم، یکم شیطونی که اشکالی نداره، داره؟ نه بابا خودش گفت میخواد خودم باشم و شوخی کنم. توی کارت حافظه ش ماشاالله 548 تا عکس از من داشت. یکی هم از یکی ضایع تر. یکی از قدیمی ترین عکسام و که میدونستم روش کراش داره گذاشتم پس زمینه ش. همونی که الان سه ساله پس زمینه ی خودمم هست. بعد از خوردن صبحونه و کمی چرخیدن توی شهر به سمت خونشون رفتم. جعبه گوشی رو برداشتم و پیاده شدم. در خونه شون رو زدم که مرینت سریع با یه پاکت توی دستش درو باز کرد. لبخندی زدم و جعبه رو سمتش گرفتم: دادا. با خوشحالی به جعبه توی دستم خیره شد: برای منه؟ لبخند دندون نمایی زدم: معامله؟ با اونی که توی دستته عوض میکنم. خندید و پاکت رو سمتم گرفت. من پاکت رو از دست اون گرفتم و اون همه جعبه رو از دست من. سریع گونه ش رو بوسیدم: خب دیگه حالا بهتره من سریع قبل از اینکه صفحه ش رو باز کنی غیب شم. سریع سوار ماشینم شدم و به سمت خونه ی مادر آلیا که احتمالا اونجا بود رفتم. پاکت رو برداشتم و در زدم که مادرش درو باز کرد. لبخندی زدم: سلام، آلیا اینجاست؟ متقابلا لبخندی زد: اینجاست، خوش اومدی بیا. تشکر کردم و داخل شدم که در اتاقی باز شد و خواهرای دوقلوش از یه اتاق بیرون اومدن و انگار متوجه من نباشن به هم نگاه کردن: یعنی چش شده؟ اهمی کردم که تا نگاهشون به من افتاد ترسیده دستشون رو روی قلبشون گذاشتن. همزمان گفتن: صبر کن ببینم... توووو؟ آدرین؟؟؟ همونی که توی بعضی از ویدیو های نینو بودیییی؟؟؟ با تعجب نگاهشون کردم که ادامه دادن: نمیدونی چقدر از آلیا خواستیم کمک کنه تورو ببینیم! خندیدم: منم از دیدنتون خوشحالم. با انگشت اشارم به اتاقی که ازش بیرون اومده بودن اشاره کردم: آلیا توی این اتاقه؟ (بقیش توی نتیجه تا بیشتر 3000 کاراکتر نشه😐)
نتیجه 1
همزمان با دهان باز سر تکون دادن که در زدم و وارد شدم. با دیدن آلیایی که توی کامپیوترش بود در حالی که میچرخید گفت: چند بار بگم... با دیدن من حرفش قطع شد و متعجب گفت: آدرین؟ اینجا چیکار میکنی؟ لبخند زورکی زدم: اومدم حقیقت رو بهت بگم. کنجکاو ابرو بالا انداخت که گفتم: اجازه دارم بشینم؟ سر تکون داد که نشستم و پاکت رو گذاشتم روی میز: خب حقیقتش... من نینو رو مجبور کردم بره خونه ی لونا. متعجب گفت: چی؟ برای اینکه راحت تر ببخشه پیاز داغش رو زیاد کردم: با شغلش تهدیدش کردم و گفتم اگه کاری که میگم رو نکنه شغلش رو ازش میگیرم. آلیا عصبی موهاش رو بالا زد: این حرفا یعنی چی؟؟ با دست دست کردن گفتم: خب... یه پروژه بود که میخواستم واردش شه و از اونجایی که لونا توی اون بخشه... میدونی دیگه. آلیا: درست حرفت رو بزن، چرا همچین کاری کردی؟ هدفت چی بود؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم: تو درباره لوکا درست میگفتی... من نه تنها کارایی که دوست داشت با من انجام بده رو، بلکه تمام گذشته ی مرینت رو میدونم اما لوکا بهم نگفته... (باور کنید 9 اسلاید نوشتم فقط واسه اینکه اینجا کات کنم شب بیاد به خوابتون😂 قابلم نداره 🙂😂 سوال این پارت: برین ته گالریتون، اولین عکسی که توی گوشیتون دارین چیه؟ کاور پارت 7 بدون نوشته)
نتیجه 2
همزمان با دهان باز سر تکون دادن که در زدم و وارد شدم. با دیدن آلیایی که توی کامپیوترش بود در حالی که میچرخید گفت: چند بار بگم... با دیدن من حرفش قطع شد و متعجب گفت: آدرین؟ اینجا چیکار میکنی؟ لبخند زورکی زدم: اومدم حقیقت رو بهت بگم. کنجکاو ابرو بالا انداخت که گفتم: اجازه دارم بشینم؟ سر تکون داد که نشستم و پاکت رو گذاشتم روی میز: خب حقیقتش... من نینو رو مجبور کردم بره خونه ی لونا. متعجب گفت: چی؟ برای اینکه راحت تر ببخشه پیاز داغش رو زیاد کردم: با شغلش تهدیدش کردم و گفتم اگه کاری که میگم رو نکنه شغلش رو ازش میگیرم. آلیا عصبی موهاش رو بالا زد: این حرفا یعنی چی؟؟ با دست دست کردن گفتم: خب... یه پروژه بود که میخواستم واردش شه و از اونجایی که لونا توی اون بخشه... میدونی دیگه. آلیا: درست حرفت رو بزن، چرا همچین کاری کردی؟ هدفت چی بود؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم: تو درباره لوکا درست میگفتی... من نه تنها کارایی که دوست داشت با من انجام بده رو، بلکه تمام گذشته ی مرینت رو میدونم اما لوکا بهم نگفته... (باور کنید 9 اسلاید نوشتم فقط واسه اینکه اینجا کات کنم شب بیاد به خوابتون😂 قابلم نداره 🙂😂 سوال این پارت: برین ته گالریتون، اولین عکسی که توی گوشیتون دارین چیه؟ کاور پارت 7 بدون نوشته)
نتیجه 3
همزمان با دهان باز سر تکون دادن که در زدم و وارد شدم. با دیدن آلیایی که توی کامپیوترش بود در حالی که میچرخید گفت: چند بار بگم... با دیدن من حرفش قطع شد و متعجب گفت: آدرین؟ اینجا چیکار میکنی؟ لبخند زورکی زدم: اومدم حقیقت رو بهت بگم. کنجکاو ابرو بالا انداخت که گفتم: اجازه دارم بشینم؟ سر تکون داد که نشستم و پاکت رو گذاشتم روی میز: خب حقیقتش... من نینو رو مجبور کردم بره خونه ی لونا. متعجب گفت: چی؟ برای اینکه راحت تر ببخشه پیاز داغش رو زیاد کردم: با شغلش تهدیدش کردم و گفتم اگه کاری که میگم رو نکنه شغلش رو ازش میگیرم. آلیا عصبی موهاش رو بالا زد: این حرفا یعنی چی؟؟ با دست دست کردن گفتم: خب... یه پروژه بود که میخواستم واردش شه و از اونجایی که لونا توی اون بخشه... میدونی دیگه. آلیا: درست حرفت رو بزن، چرا همچین کاری کردی؟ هدفت چی بود؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم: تو درباره لوکا درست میگفتی... من نه تنها کارایی که دوست داشت با من انجام بده رو، بلکه تمام گذشته ی مرینت رو میدونم اما لوکا بهم نگفته... (باور کنید 9 اسلاید نوشتم فقط واسه اینکه اینجا کات کنم شب بیاد به خوابتون😂 قابلم نداره 🙂😂 سوال این پارت: برین ته گالریتون، اولین عکسی که توی گوشیتون دارین چیه؟ کاور پارت 7 بدون نوشته)
نتیجه 4
همزمان با دهان باز سر تکون دادن که در زدم و وارد شدم. با دیدن آلیایی که توی کامپیوترش بود در حالی که میچرخید گفت: جند بار بگم... با دیدن من حرفش قطع شد و متعجب گفت: آدرین؟ اینجا چیکار میکنی؟ لبخند زورکی زدم: اومدم حقیقت رو بهت بگم. کنجکاو ابرو بالا انداخت که گفتم: اجازه دارم بشینم؟ سر تکون داد که نشستم و پاکت رو گذاشتم روی میز: خب حقیقتش... من نینو رو مجبور کردم بره خونه ی لونا. متعجب گفت: چی؟ برای اینکه راحت تر ببخشه پیاز داغش رو زیاد کردم: با شغلش تهدیدش کردم و گفتم اگه کاری که میگم رو نکنه شغلش رو ازش میگیرم. آلیا عصبی موهاش رو بالا زد: این حرفا یعنی چی؟؟ با دست دست کردن گفتم: خب... یه پروژه بود که میخواستم واردش شه و از اونجایی که لونا توی اون بخشه... میدونی دیگه. آلیا: درست حرفت رو بزن، چرا همچین کاری کردی؟ هدفت چی بود؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم: تو درباره لوکا درست میگفتی... من نه تنها کارایی که دوست داشت با من انجام بده رو، بلکه تمام گذشته ی مرینت رو میدونم اما لوکا بهم نگفته... (باور کنید 9 اسلاید نوشتم فقط واسه اینکه اینجا کات کنم شب بیاد به خوابتون😂 قابلم نداره 🙂😂 سوال این پارت: برین ته گالریتون، اولین عکسی که توی گوشیتون دارین چیه؟ کاور پارت 7 بدون نوشته)
ج چ
پیتزا
آجی فالویی بک بده ، چون اگه فالوم کنی راحت تر به داستانت دسرسی دارم
عالی بود پارت بعد
عالیییییییی بید
فلاف
یادمه ۲ یا۳ هزار عکس از میراکلس داشتم حافظش پر شد مجبور شدم همشو پاک کنم
عالی بود آجی
عالی بود آجیی 💛
چالش: عکس بچگی های خواهرم
عالی آجی
ج.چ : ادیت عکس تهیونگ و کت نوار باهم 😍
عکس سگم وقتی ک خواب بوده🗿
عالی
ج چ : عکس الف
عالی بود ولی تو چندین کلمه نظرمو میگم
#@%*&@)%*@&%(@&%*@&