
ميدونم قراره كم حمايت بشه چون از نامى هستش (:💔
تو كوچه ها داشتيم قدم ميزديم … سومين قرارمون بود … از انيستا همو شناخته بوديم … يهو وايساد و بهم گف : نامجون ! بدترين اتفاق تو زندگيت چى بود ؟ فكر كردم و با ترديد گفتم : ام شايد اين اتفاق كه پدرم مارو ترك كرد … سرشو پايين انداخت و گف : پدر منم به ق•ل رسيده وقتى ١٤ سالم بود …💔 ناراحت شدم و گفتم : اوه متاسفم … لبخند تلخى زدو گف : مشكلى نيس … ساعتمو نگاه كردمو گفتم : واو تا حالا تا ساعت ٢ بيرون نبودم ! با وحشت گف : چييييييى ؟ ٢؟ الان داداشم پوست كلمو ميكنه … بايد برم ! با عجله گفتم : ماشين دارم بيا برسونمت … قرار سوم بود اما من عا•قش شده بودم ! به چهره ى مضطربش نگاه كردمو گفتم : اروم باش الان ميرسم … كه فرياد زد : الان دوعه شبه استرس نگيرم ؟ داداشم منو ميك•شه ! دستمو رو دستش گذاشتمو گفتم : چيزى نيس نترس … گفت : خدا كنه داداشم خواب باشه … پياده شد كوله پشتيش رو هم برداشت و گف : نامجون بابت امروز خيلى متشكرم خداحافظ … : قابلى نداش خداحافظ ميا ✨ به سمت خونه حركت كردم چراغ ها خاموش بود … فك كنم جين خوابه … درو اتاقشو باز كردم … خواب بود … درو اتاقمو باز كردم و رفتم تو تختم دراز كشيدمو خوابم برد ~~~ بعد رفتن نامجون از پنجره ى اتاقم وارد خونه شدم و رو تختم دراز كشيدم صداى پا شنيدم پتو رو سريع رو سرم كشيدم كه ديدم داداشم در اتاق رو باز كرد منو چيزى كردو رفت … كمى تو انيستا گشتم و گوشيم رو خاموش كردم …
صب بود … حداقل با اومدن نامی زندگیم رنگ گرفته بود و متفاوت تر شده بود … داشتم گوشیمو چک میکردم که نامجون پیام داد : های میا من چند روز میرم ججو باهام میای ؟ جواب دادم اره میام و سریع چند دست لباس تو کوله پشتیم چپوندم و شارژ و پول برداشتم …. ش•ت هندسفریم …. بلند شدم برش داشتم و رفتم اتاق مامانم … مامان من چند روز میرم با دوستم ججو … مامانم برگشت و با خنده ی ملیح گف : گوشیتو سایلت نکنیا چون نگرانت میشم (: برو دخترم … داشتم میرفتم که داداشم جلومو گرف : کجا؟ پسش زدمو گفتم : روزای سخت زندگیم اهمیت بم ندادی الان بم اهمیت میدی ؟ ب ت ربطی ندارع به مامان گفتم دارم میرم … کولمو گرف و گف : با کدوم عو•ی ای داری میری ؟ با نگاه سرد کولمو محکم ازش گرفتم و گفتم : دست از سرم بردار و از خونه خارج شدم … رفتم ایستگاه اتوبوس وقتی سوار شدم نامجونو دیدم که دستشو تکون داد … رفتم کنارش : چطوری پسر ؟ هوم ؟ سرشو تکون داد و کلاهشو بیشتر جلو کشید طوری که چشاش معلوم نبود و گف : بد نیستم … که کلاهشو عقب دادمو با خنده گفتم : میخوام چشاتو ببینم کلاهتو ندع جلو !… تک خنده ای زد و با کتابش مشغول شد … دوتا زن اومدنو گفتن : حیح ببین دختر مردمو …! معلوم نیس با کیا میرن میان … تا اینو گف ناراحت شدم اما برام مهم نبود دیدم نامجون کتابشو محکم بس و گف : اولا که تو دهنتون دارید میگید دختر مردم پس ربطی به شما ندارع ! دوما نسبت ما جی اف بی افی هس به شما مربوط نیس … زنا هم که بهشون برخورده بود بلند شدن رفتن … که نامی گف : کسی حق نداره بت چیزی بگه ..! اگه گف به من بگو حسابشو برسم …. لبخندی بهش زندم که اروم گفتم : من برات مهمم ؟… که لبخندی زدو موهامو پشت گوشم داد و کلاهمو بیشتر جلو کشیدو گف : خیلی خیلی مهمی …! لبخندی زدمو تو شونه هاش خوابم برد …
پیدا شدیمو رفتیم هتل … مشخصات ازمون خواس که نامجون صدام زدو گف مشخصاتتو بگو … گفتم که از نامجون پرسیدن : نام پدر ؟ نامجون با ناراحتی گف : کیم تمین … یهو رو به نامجون گفتم …. چی ؟ پدر تو … قات•ل پدرم بود …؟ نامجون گف : چ..چ…چی ؟ میا : نامجون بگووووو نامجون :میا …ب..ب..به خدا من تقصیری ندارم کار پدرم بود 😭💔 میا : متاسفم … داشتم میرفتم که نامجون پشت سرم اومد : میااا من تقصیری ندارم متاسفم … برگشتم و هی به قفسه ی سینش محکم زدمو گفتم : میدونی بدون پدرم چقدر بهم سخت گذش …. درک میکنی اصلا ؟…. صورتمو برگردوندم و داشتم میرفتم که صدای مردمو شنیدم :… برگشتم و دیدم … نامجون … وسط خیابون … غرق تو خون … چیییی ؟ دوییدم سمتش … نامجون … نامجون بیدار شو … غل•ط کردم پاشو عزیزم پاشوووو …💔 گریه کردم امبولاس اومد و نامجونو برد …. الان ۳ روز از اون روز میگذره و من لباس سیاهم رو از تنم درنیاوردم … و اما تهش قا•تل عش•قم شدم !…💔
درخواستی ای بود درخدمتم (:
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی غمگین بود🖤🖤🖤
عالی بود 🤍🤍
Marcy (:
بابای عشقش قا○تل باباشه و اینم قا○تل عشقش شد:)
جالبه
سو سو دردناک یونو ؟(:
یس 🌚🍃🚶♀️
عر عالی بود
عررررر
مرسى نفسم :)
عرررر
خیلی خوب بود
همیشه تک پارتی بزار
از جیمینم بزار
بعد فيك جيمين از اونم تكپارتى مينويسم
💜😄
میسو شی چرا میگی قراره کم حمایت بشه وقتی خوب حمایت شده بعصی ها حتی برای تک پارت ۲۰ بازدید هم نمیگیرن به خودت افتخار کن دختر
اره تعجب کردم حمایت شد ، مرسی از افرادی که حمایت کردن 🙇🏻♀️💜✨
مرسی از تو که مینویسی
💜💜💜
عالییییییی🥺💜
نامی عشقهههه🤞💕
بعدی از هوبی بزار غمگینم نباشههه
اتفاقا از هوبى نوشتم بررسى هس اسم داستانم عشق دوران چوسان من هستش (:
بمیرم الهیییییییییی
عالییی بیددد
خدانکنه 🥺 مرسی (:
چقدر قشنگ 👏🏻👏🏻👏🏻
به داستان های منم سر بزن 😊
مرسی ، حتما (:
ولی عررررر
زلنارناترل شژپلت یتژذیتترماضیریمناضا ص
یبذتینازستژازتمذژمتذ، کتاسژطان
عررررررر
دسترپوزسذمنسس بصانزامذیمصتمصقم بنژشذژتمسیاژ
عررزدنتنصیمتسببددصی