
ملودی : گفتم: منظورت چیه ؟ گفت: پس خوب گوش کن.....وقتی من 13 سالم بود با خواهر بزرگترم راشل و خواهر تازه متولد شده ام الین . اون موقع مادرمان از نظر روحی آسیب دیده بود چون هنوز بعد 13 سال با م.ر.گ خواهرش و طلاق خودش کنار نیومده بود. راشل و من نزدیک هم بودیم و به ما خوش می گذشت من همیشه صداش میکردم : خواهر جونم . تا اینکه دخترخاله ام یعنی اریکا رو دیدم اون موقع بود که فهمیدم چقدر دوستش دارم. اریکا منو با برادر ناتنی خود یعنی اریک آشنا کرد اما اریک خیلی خوب منو نگاه نمی کرد. یکم که گذشت راشل خیلی زیاد نی رفت دیدن اریکا تا اینکه یک روز من رفتم ببینم چیکار می کنند که متوجه پدر اریک شدم اون بهم گفت دوست دارم که از اون بدبختی بیام بیرون منم گفتم بله و اون گفت بعدا میگه چیکار کنم ولی بدون چون و چرا باید موافقت کنم وگرنه کل خانواده ام رو از دست میدم و منم موافقت کردم فکر میکردم چه زندگی عالی خواهم داشت ولی همه اش از اون روز شروع شد که بهم گفت باید راشل رو ب.ک.ش.م . راشل به تمام فساد های داخل خانواده و مجموعه پی برده بود و آقای رستر اصلا خوشحال نبود من اون موقع بدون کنترلی بر خودم قبول کردم خواهرم از دست بدم ! آخرین روزی که باهاش بودم یک قطره اشک ریختم و بغلش کردم و اون با بی میلی گفت : بغلم نکن ! اون شب تو بارون پشت سطل زباله من با گلوله بهش ش.ل.ی.ک کردم . اونم با هفت تیری که باهاش به آلیس شلیک شد . رستر ها بخاطر منافع خیلی آدم رو ک.ش.ت.ن.د ! من از اون جا به بعد اسمم رو به یاد بدترین گناهم راشل گذاشتم . من یک ق.ا.ت.ل هستم ! و این جمله ای هست که لحظه به لحظه به خودم میگم.
تنها کسی که این موضوع رو فهمید مادر و خواهر کوچکم بودند اونا شروع به فاصله گرفتن از من کردند و من اینقدر گناهکار شده بودم که کلا پیش اریکا بودم. و بعد 7 سال پیش تصمیم به انتقام گرفتم ولی نتونستم چون واقعا دلم براشون سوخت و بعد 2 سال نقشه جدیدم این بود که از تو به عنوان طمعه برای اریک استفاده کنم. ملودی من نتونستم چون تو رفتی ! الانم خواستم بهت هشدار بدم ! گفتم: هنوزم ع.ا.ش.ق.ش.ی؟ گفت: دیگه نه من راهم از رستر ها جدا شده . گفتم: پس تو پسرخاله اریکایی و فامیلیت! گفت: رایموند ونکوب و خواهرم راشل ونکوب ! گفتم: از آشنایی باهات خوشحال شدم. گفت: منم همینطور . تو راه همینطور که تو پیاده رو راه می رفتم تو گوشیم سرچ کردم: راشل ونکوب کی بود ؟ و نتیجه ----->راشل ونکوب دختری که در 13 سالگی با ضرب 1 گلوله به ق.ت.ل رسید. قاتل او نامعلوم بود ولی مادر وی ادعا داشت که او هیچ گونه خصومت شخصی با کسی نداشته است . وی یک خواهر و یک برادر با نام های الین و رایموند دارد . آیا این فاجعه شروعی برای ق.ت.ل های سریالی هست ؟ گوشی رو خاموش کردم. پس رستر ها تو ک.ش.ت.ن مهارت دارن یعنی ممکنه که اریک دستور داده باشه که آلیس رو..... معلومه که نه !
مری: با عجله تو خیابان به سمت رستوران می رفتم . صبح تا شب بیکار تو خیابان می گشتم. کار دیگه ای نداشتم . کسی نبود که باهاش باشم. وارد رستوران شدم تنها میزی که خالی بود یک میز دونفره بود که یک سرش مردی نامعلوم نشسته بود. منم بدون هیچ معطلی اونجا نشستم . مرد انگار متعجب شده باشد سرش را بالا گرفت و من با دیدن قیافه اش فقط یک کلمه گفتم: کارلوس!؟ اون چشم و موها رو به خوبی به یاد داشتم. با ترس از رستوران بدو بدو خارج شدم ولی احساس تعقیب شدن داشتم. کارلوس پشت سرم راه افتاده بود. هر چقدر قدم هام رو تندتر می کردم قدم های اونم تندتر می شد. خسته و کلافه نمی دونستم چیکار کنم که یک دفعه بازوم کشیده شد تو مغازه ای کوچک . و من روبه رو کارلوس بودم . جیغ زدم: از من چی می خوای ؟ گفت : هیچی فقط پیشم بمون، بذار دوباره ع.ا.ش.ق.ت بشم. داد زدم: بین من و تو هیچ رابطه ای نبود. محکم بازو هام رو چسبید و به خودش نزدیک کرد و جواب داد: بود! خوبم بود! نمی دونم چرا ولی احساس خوبی به این قضیه نداشتم و از پشت سایه یک دختر رو می دیدم. نکنه همه اینا نقشه اذیت کردن من بود . اینجوری می خواستند از فلورا انتقام بگیرند ؟ با ترس به عقب حرکت کردم. از خودم متنفر بودم.
مارک : تو پارک برچسب دیگری به ماکت زدم و گفتم: اینم آخرین قطعه پروژه شیمی . الین گفت:نجاتم دادی ! گفتم: نجاتمون دادم ، خب حالا تو بالاخره درمورد برادرت حرف میزنی یا نه؟ گفت: شرمنده مارک ولی تو کنسرت خواهرت درموردش ممکنه باهات صحبت کنم. گفتم: باشه خوشحال میشم ببینمت . اریک: ملودی با حال خرابی اومد خونه . لورا گفت: ملودی جان اتفاقی افتاده ؟ گفتش: نه مشکلی نیست حالم خوب هست ! گفتم : امشب شب کنسرته! با تعجب پرسید :امشب ؟ گفتم: نکنه آهنگ آماده نداری ؟ با مکث جواب داد : یک آهنگ هستکه تازه نوشتم. گفتم: باشه پس لباسی که برات فرستادم بپوش تا بریم. با آرامش خاطر گفت: باشه نگران نباش الان می پوشم و میام . گفتم: کارای لباس اصلی و میکاپ اصلیت اونجا انجام میشه ولی انگار نشنیده باشه از پله ها رفت بالا . میراندا : داشتم حاضر می شدم برم کارای قبل کنسرت رو انجام بدم که کلویی با چمدون چلو در خونه ظاهر شد . گفتم:کلویی کجا میری ؟ گفت: اول میرم لندن دیدن پدرم دوم دور شدن از ازدواج اریک . گفتم: کلویی عزیزم نکنه که پدرت ... گفت: دکترا گفتن ممکنه فقط 6 روز دیگه زنده باشه به هرحال داره تموم میشه . منم با لبخندی گفتم: آره تموم میشه . ولی نگفتم که : آره تموم میشه البته برای تو !
ملودی: وقتی رسیدیم به استودیو کنسرت . من تو یک اتاق مشغول آماده کردنم بودند . برای آخرین بار به این برگه نگاهی کردم. من این آواز از رابطه خودم و اریک نوشتم! با اشک به برگه نگاه می کردم. و بعد یاد حرف مادرم افتادم که همیشه بهم می گفت: میشه فرار کنی ؟واقعا دلم فرار کردن می خواست ولی تا باید 3 ماه رو تحمل کرد. در اتاق باز شد و مایا با لبخند اومد تو وگفت:این مال رسانه ها میشه، گفتم: خوب شدم؟ گفت :عالی. نزدیک 40 دقیقه دیگه داری ! گفتم : باشه راستی از مری خبر نداری ؟ گفت: تلفنش رو هر چقدر میگیرم خاموش هست . گفتم: باشه ممنون . من واقعا نگران مری بودم. گوشیم رو برداشتم و پیام دادم : پرس کجایی؟ فقط یک تیک خورد . زنگ نواخته شد وقت رفتن بود . پشت صحنه ایستادم که صدای اریک رو شنیدم که می گفت: بهت امید دارم. تز پله ها رفتم بالا و رو به رو جمعیت ایستادم _ ملودی ! ملودی! ملودی! ملودی ! ملودی ! همه تشویقم می کردند . میکروفن رو به دست گرفتم و شروع کردم:
آنچه خواهید دید: فردا شب .....تمام تدارکات رو دیدم.....ملودی !.....این میکروفن رو بده به من..... دوستم نداری ؟ .....همه چیز درست پیش میره ....... امشب شب آخر هست .....اریکا تو هنوز دوسش داری !
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود عشقم😍
مرسی نفسم
عالیییییییییی
فلورا؟
مرسی
فلورا ؟!😐
مری یهو گفت برای انتقام از فلورا نگاه کن
یا خدا نه اون ملودی بود وسطش داشتم به یکی در مورد داستان فلورا توضیح میدادم اشتباه شد 😐😂
صحیح
عالی بودددد
مرسیی❤
تو دیگه کی هستی خیلی خوبهههه🤩🤩
مرسیییی
2
2
1
1
توروخدا پارت بعد من دختر خودم شدم رو بزار🗿
فردا میگذارم
چرا کلویی و میراندا دیگه واسم مهم نیسن؟🗿
آینده معلوم نیست
وی همچنان منتظر برگشتن حافظه اریک هس🗿
بر نخواهد گشت
سنشنمششمم🗿😐
منتظر پارت بعد میمونم
بمان