
فلورا: سایه هایی از وحشت در اطرافم بودند هر آن چیزی که از کودکی عاشقش بودم نابود شدند . خاطراتم جلو چشمام خرد می شوند . هرچیزی از گذشته برایم بی معنی بود. دنیای فقط سیاه و سفید بود . چه زود معنی ع.ش.ق را از یاد بردم. شاید اگر اکنون دوباره کنار کسی می نشستم که برایم ارزش داشت لبخندی می زدم ولی اکنون لبخندی در کمین من نیست . 4 سال هست که اسیر اقیانوس هستم. اقیانوس که مادر جادوهاست بی رحم و بی ع.ش.ق هست .مادر ؟! هه. کلمه ای که ارزشی برایم نداشت .قطرات معلق آب در هوا من را در آرامش می گذاشتند ولی من زنده بودم. 4 سال هست که زنده ام اما کسی نمی داند .تو سیاهی که نور صحنه فقط رو من است گیر کردم. چطور می تونم آزاد بشم ؟ من 4 سال پیش جلو چشم آدم هایی که حتی اسمشان را به یاد ندارم غرق شدم اما نمردم و اقیانوس مرا اسیر کرد . خاطراتی که تو این سیاهی برایم نشان داده پی شوند تصاویر مبهمی هستند بدون صدا . آدم ها معلوم نیست و من نمی دونم کی هستم ! نه اسمی از خود میدانم نه علت غرق شدنم را ولی می دانم که اینجا اقیانوس هست و راه فراری نیست چطور می تونم فرار کنم وقتی جایی برای رفتن ندارم. (اگه فهمیده باشید فلورا الان 18 سالش هست و وقتی اقیانوس اسیرش میکنه خاطراتش نابود میشن )
کایدن : خون آخری را هم ریختم از غول ها متنفرم. از میدون جنگ متنفرم از همه چیز متنفرم . نوبت یک دختر دیگه بود اونم اهل این پادشاهی کوفتی بود . جلو پام زانو زد و گفت: لطفا رحم کن من تازه نامزد کردم نمیخوام از دستش بدم . گفتم: از کجا میدونی نکشتمش؟ گفت: من دیدم که مرده ولی به این معنا نیست فراموش کنم گفتم :پس می فرستم اون دنیا تا باهاش زندگی کنی . از خودم بدم میومد من لقب ماشین کشتار امپراطوری رو داشتم . آینده افتضاح و گندی در انتظارم بود . به زودی باید با نانسی مالورد ازدواج می کردم چون همسر جدید پدرم دستور داده . چه راحت مادرم دور انداخته شد اما من بهتر از همه میدونم پدرم این ازدواج رو کرده تا شورش ها رو بخواباند. همه میگن مقصر مرگ فلورا مادر منه کسی الیزه رو به عنوان امپراطوریس قبول نداشت. پسری اومد نزدیکم و گفت :ارباب! اون پسر لیویس مالورد بود اون با توانایی کنترل کلاغ ها یک نیرو عالی برای ما بود. گفت: ارباب جناب آلفیسوس به شدت زخمی شدن . با ترس بهش نگه کردم و داد زدم: کجاست؟ گفت: بردنش به درمان خانه نزدیک مرز. اونجا بخاطر خطرناک بودن پرستاران کم و بی تجربه ای داشت باید زودتر از آلفی محافظت می کردم. اسب رو هی کردم و به سمت درمان خانه تاختم.
باعجله به درمان خانه رسیدیم. مثل اینکه لیویس باز جو داده بود. یک پس گردنی بهش زدم و گفتم: لیویس! گفت : ارباب کایرا اومد داخل و گفت : حالت چطوره ؟ خواهرم تو جنگ شرکت می کرد اون مسئول تمام درمان خانه ها بود . یک پرستار در رو باز کرد و گفت:عالیجناب بنده دستم شلوغ هست یک خدمتکار می فرستم برای عوض کردن لباس ها نگران نباشید اون کارش خوبه . 6 دقیقه بعد در باز شد . دختری مو قهوه ای چشم سبز ظاهر شد . اون قیافه فقط هویت یک نفر بود، تینا مالورد . کایرا: صبر کن تینا تو لیست من نبود. چرا اینجاست؟ خدایا الان که آلفی باهام نرمتر شده ؟ تینا از دیدن ما متعجب شده بود جوری که تا ما رو دید گفت :ش..شم..شم..شما ...شما ها...چ...طور طور ....یی چطوری ..... آلفی: دختری که جلو در نمایان شده بود تینا بود،دختری که بعد از ازدواج اجباری فهمیدم چقدر دوسش دارم فقط زمزمه کردم: لطفا برید بیرون می خوام لباس عوض کنم. همشون بلند شدن کایرا یکم مکث کرد ولی بعد رفت . تینا اومد نزدیک و لباس هام رو از کمد کوچک کنار اتاق درآورد . اومد نزدیکم که دستش رو محکم گرفتم و کشیدم گفت: آیییی! _چرا فرار کردی ؟×درد داره _میگم چرا فرار کردی ×آلفی! چشم هاش داشت خیس پی شد دستش رو ول کردم با بغض گفت : چون نمی خواستم با کسی ازدواج کنم که اسمش آلفیسوس رایسان نیست ! بهش نگاهی کردم و گفتم: حداقل به من خبر میدادی.میدونی چقدر این 5 سال دنبالت بودم؟ گفت: آره همه جا شایعه بود تو سرپرست تیم جست و جو هستی. آلفی من این کار رو کردم که حرمت اعترافم رو نگه دارم. از همون موقع که نماد ولیعهد رو زدی تو صورتم ع.ا.ش.ق.ت شدم هر وقت تو معبد می دیدمت قلبم تند میزد من منتظرت بودم تا ع.ا.ش.ق.م بشی اما نشدی هیچ وقت هیچ وقت _از کجا مطمئنی؟ از کجا میدونی؟ دستش رو محکم کشیدم و انداختمش رو تخت . شروع کردم مو هاش رو نوازش کردن و گفت :از کجا اینقدر مطمئنی که من اون آدم سرد و بی احساس در کنار تو نیستم ؟
فلورا: من هنوز زانو هایم را در آغوش داشتم هرچقدر تلاش می کردم که خاطرات رو به یاد بیارم آنها خرد خرد می شدند . _ دخترک! صدای یک انسان بود کسی شبیه من ، یعنی امکان داشت او من را بشناسد؟ بداند کی هستم و از کجا آمدم؟ چرا اینجا هستم. برای مدت ها سکوت داشتم ولی اکنون وقت صحبت بود: بله تو کی هستی؟ _ من بخشی از توئم من تو هستم. دختری شناور در هوا بهم نزدیک شد بهش میخورد 14 سالش باشد گفتم: تو میدونی من کی ه..ستم ؟ _ بله میدونم با صدای لرزان و گریان گفتم: لطفا بگو من کی هستم ؟ _ فلورا ! این اسم توست فلورا . دختر کم کم ناپدید می شد داد زدم: کجا میری ولی او رفته بود. یا گفتن کلمه فلورا سرم شروع به تیر کشیدن کردن انگار مغزم در حال ترکیدن بود : یک دختر ، یک دختر تنها ، همه ازش متنفرن یکی عاشقش میشه ازش بچه دار میشه و خواهرش م.ی.ک.ش.ت.ش و بعد یک دختر جدید ، انتقام، سرسختی، خوشحالی ، خانواده ، اقیانوس ، نامزد قراردادی، جادو، Blue snow ، بوک، دایه ،آبجی ، برادر ،زندگی قبلی ، دنیای ، شمشیر ، ملکه ، جادو، جنگ، مارکیز ، کتاب ، مختصات دفاعی، آماندا مالورد ،تولد 14 سالگی ، مرگ امپراطوریس ، جان بخشیدن و اسیر شدن. این کلمات و تو سرم می پیچیدن تحمل نداشتم می خواستم آزاد بشم . خون از بغل لبم سرازیر شد . حالا فهمیدم اینا خاطرات من هستند . کم کم تصاویر واضح شدم و این من بود : فلورا رایسان
نورا: با عجله قدم برمیداشتم اینکه بعد از 6 سال تونستم پیداش کنم خیلی سخت بود. 2 ماه پیش من رسما به عنوان عضوی از مارکیز ها شدم و الان جان و من عضوی از اشراف هستیم اینطوری راحت تر پیداش کردم. به مرد گفتم: لطفا صبر ندید من نمی توانم مثل شما تند و تند قدم بردارم . مرد گفت: بانو نورا من نمی فهمم چرا شما دنبال من راه افتادید؟ گفتم: موریس ولدسون من ازت سوال مهمی داشتم در مورد پدر و ..... موریس علامت سکوت رو نشون داد و گفت: بلند حرف نزنید دنبال من بیاین . دنبالش راه افتادم. به اتاق کوچک رسیدیم وقتی رو مبل نشستم گفت :سوالتون؟ گردنبند را از جیبم در آوردم و گفت : این ! موریس باد تعجب به گردنبند نگاه کرد و گفت: ولی شما سال ها قبل اینو نابود کردید ! گفتم:خود منم همین فکر رو میکردم تا اینکه یک روز تو باغچه اینو دیدم. موریس گفت:اما مارکیز .... گفتم: تنها شانسی که داشتم هنوز مارکیز منو شناسایی نکرده و نفهمیده من همون دخترم. موریس با لبخند گفت:این که چرا مارکیز شما رو شناسایی نکرده معلومه چون نسبت به اون موقع خیلی تغییر کردی اما درمورد این گردنبند چه سوالی داری ؟ گفتم: این گردنبند چرا اینقدر با ارزش هست و دست من چیکار میکنه ؟ گفت: اوه بانو پس شما نمی دونید؟ گفتم:چیو؟ گفت: اینکه شما جز 4 بال هستید.......

هر آن کس که می خواهد بداند 4بال چیست تا پارت بعد وایسته و اینکه اینم منم گفتم با ماسک عکسم رو بهتون نشون بدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ممننننن میییدددوؤونننممممم چهار باللل چیییییهههههههههههه
عزیزم خیلی خووشگلی ❤❤
پارت بعد
ممنونم 💖💖
امروز میدم
عالیییی بودددد❤ اقیانوس همین الان باید فلورا رو پس بدی موقعیت جدیه😐😂
راستی خیلی خوشگلی🥺❤
مرسی💖💖💖
در پارت های آینده شاید بده شاید نده
ممنون قشنگم 💖💖😘😘
🥺❤
میگم میشه داستان منو بخونی؟ میخوام نظرتو بدونم😅❤
باشه حتما
عالییییییییییییییییییییییی😀😍
هرچی بریم جلوتر داستان هیجانی تر میشه طرفدار درجه یک این جور داستانا هستم😋
مرسییییی
اووو پشمام چ خوشگلییی♡
عالی بودددد💜
مرسی عزیزم❤❤❤
ممنون
خیلی خیلی عالی بود
خیلی کیوتی 💙💙
مرسی عزیزم ❤❤❤❤
ممنون💖💖💖
به به خوشگلللللللللللللل خانومممممممممممممممم
پارت بعد عالییییی بودددددددددددد
اخه کایدن عزیزم کجایییی برو فلورا رو نجات بدهههههههههههههههههههههههههههههههه
مرسی💖😍
چشم عزیزم
پارت بعد رو امروز یا فردا میدم
اوکی
ا چقد ماهی مثل گل پیازی
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسی😊😊😘😘
ممنونممممممممممممممممممممم❤❤❤❤
عالییییییییی بودددددد 💞
چه خوشگلییییی 💟
مرسییییییییی💖💖
ممنون عزیزم 😘😘😘😘😘😘😘