لوئیزا: لیام کنارم نشسته بود وجام را برای پیروزی پر می کرد. لیام با صدای آرامی گفت:"لوئی باید یک چیزی رو بهت بگم-" در با شتاب باز شد و لئو و آیشا وارد شد. شکم آیشا بالا آمده بود، یک بچه تو راه بود. لئو با خشم گفت:"تو غرور لیزانا و پادشاه رو شکستی؟ تو فکر کردی-" صدایی به آرامی گفت:"وارد شدن به املاک بقیه بدون اجازه؟ از لئونارد السون افسانه ای خیلی توقع داشتم!" سرم را برگرداندم و کایلا را دیدن و در کنارش یک شیطان دیگه ایستاده بود. لئو با عصبانیت پاشد و شمشیرش رو نشانه رفت:"یک شیطان-" آیشا با سرعت گفت:"وایسا لئو! اون شیطانه ولی..ولیچرا دارم هاله یک السون رو ازش دریافت می کنم؟" کایلا پوزخندی زد و روی لبه مبل نشست و شیطان دیگر روی مبل لم داد:" کایلا هلوس هستم، فرزند ویولا السون و کارلوس هلوس." شیطان کناری با خنده گفت:"الکساندر هلوس هستم، دوک آینده شیاطین و پسرعموی کایلای عزیز" روی مبل رو به زو نشستم."تو خون من تو رگ هاته؟" کایلا داسش را چرخاند."پس چی؟ فکر کردی چرا داشتم بهت کمک می کردم؟ چون عاشق چشم و ابروت شده بودم؟ مادرم می خواست از شما ها محافظت کنم، بخاطر پیشگویی جد بزرگمون، به هرحال خوشبختم ولی آشنایی بسه، کاملیا تو راهه با ارتش عظیمش!" لئو سرش را چرخاند:"کاملیا؟ الهه بزرگمون-" الکساندر با نیشخند گفت:"کاملیا خواهر کایلاست که برای آزار انسان ها خودش رو شبیه الهه کرده و در حقیقت یکشیطانه، حالا می تونیم کارمون رو شروع کنیم." "پس حقیقت اینه!" لیزانا از پشت در وارد شد. "لئو گفت پشت در وایستم ولی...پس همه چیز دروغ بوده" پایین را نگاه کردم:" من با کایلا قرارداد دارم...پس بهتره بهش آسیب نزنید." پنجره ها به هم خوردند و دوتا شیطان پیر ظاهر شدند. کایلا خندید:"پدر جان! یونا جان!"
کارلوس: ساعت ها سکوت را می شکستند. حتی زمانی که رنگ از زندگیم رفت رو یه یاد ندارم ولی می دانم چشم های ویولا باهاش بسته شد. ویولای خوشگل من! شاید اولش برای عذاب میرگو بود ولی اون زن..زودتر آنچه فکرش رو می کرد تنها صدای ذهنم شد. و الان اینجا بودم. دیدار با افرادی که از خون ویوی من بودند. به آن دختر چشم تو چشم شدم:لوئیزا السون، بازتابی از ویولای من، کایلا بهم نیاز داشت و همینطور زنی کهیکبار خودم کشتم. کایلا: نفس عمیقی کشیدم و بهشون نگاه کردم:" لوئیزا باید خون یک شیطان رو سر بکشه، و این خون، خون پادشاه هست، کارلوس هلوس!" لیزانا با انزجار بهم نگاه کرد."تنها راه نجاتتون لوئیزاست." الکساندر سر به پایین انداخت:"و البته باید-" مکث کرد و به چشمان همشون نگاه کرد تا نهایت به لوئیزا رسید، یک برق خاصی تو چشم هایش می دیدم:"باید یکهم خون قربانی شود." لوئیزا به سردی گفت:" خون رو می نوشم و برای قربانی: مادر دیگر به اندازه کافی عمر کرده-" "لوئیزا السون! خفه شو!" لئو فریاد کشید و خیز برداشت. لوئیزا بدون هیچ احساسی گفت:"جون یک نفر در ازای هزاران انسان...معامله خوبیه...مطمئنم دلت میخواد اون توله زنده بمونه." به شکم آیشا اشاره کرد. لئو لبش را گزید و نشست. لیزانا سرش را پایین انداخت و با یک قطره اشک گفت:"لیلی تا آخرش نمیتونه تو قصر ایمن بمونه، بخاطر لیلی و بقیه." دست هایش را روی دستان لئو گذاشت. لوئیزا به سمت در هجوم برد و آنجا را ترک کرد،لیام پشت سرش راه افتاد.
لیام:شاید زمانی که نگاهش می کردم دیگر آن حس وجود نداشت، انگار فقط من و او بودیم، هر اشکی که او می ریخت انگار مواد مذاب بر روح من جاری می شدند، چشم هایم در شلوغ ترین مکان ها هم فقط او را می دید، دستانم فقط با نگه داشتن دستان او گرم می شد. کلماتش همه برایم لالایی بودند که هیچ وقت نشنیده بودم. من روح و قلبم را بهش می دادم همانطور که ریشه های روحم از او تغذیه می کرد، روحم را با تمام وجود به او می دادم. با امید نگاهش کردم:"لوئی من باید یک چیزی بهت بگم." زانو زدم. دست هایش را محکم گرفتم:"من عاشقتم و میخواستم-"-"نه لیام،نه...من و تو خواهر برادریم."-"ولی می تونیم بیشتر باشیم."-"نه لیام! هیچ وقت نمی تونیم. حتی فکرش هم منزجرم میکنه که با برادر خودم باشم. خودتو جمع کن" ازم دور شد. اشک ها روی گونه هایم سرازیر شد. "تو یک آشغالی!" با خشم بهش هجوم بردم ولی یک نیرویی من رو پرت کرد."دستت بهش بخوره، دیگه زندگی بی زندگی!" نگاه های الکساندر روی من ساکنماند. ترسیده بودم. لوئیزا با لبخند کمرنگی گفت:"فکر می کردم دیگه من رو یادت رفته الکس." الکس؟ لوئیزا هیچ وقت الکساندر رو ندیده بود-"دلت برام تنگ شده بود لو؟" لوئیزا: زمانی که ۹ سالم بود، با یکشیطان همبازی بودم. بله حتی توی زندگی قبلیم هم با شیاطین در ارتباط بودم. قول داده بود تا آخرش باهم بمونیم ولی بعد الهه بزرگ بهمون درمورد شیاطین آموزش داد. الکساندری که یکبار از دست داده بودم. دست هایم را گرفت و بوسه ای زد. لبخند آرامی زدم.
کایلا: داس را چرخاندم. لوئیزا بین مادرش و کارلوس دراز کشید. دست هایش را قفل کرد. مادرش حتی توان مقابله نداشت. با یک حرکت داس را کشیدم و پیوند خونی را برقرارکردم. لئو و لیزانا مرگ مادرشان را تماشا کردند و من مرگ پدری که پدر نبود. لوئیزا تا آخرین قطره را وارد رگ هایش کرد و به من خیره شد و چشم هایش را بست. "اجازه بدید بدنش به شیطان عادت کند." لیزانا بدن مادرش را در تابوت قرار داد و یونا بدن کارلوس رو با خودش برد. لیام با ناامیدی به دنبال لئو رفت. کنار الکساندر ایستادم:"وقتی به هوش اومد، کنارش باش." بهم نیم نگاهی انداخت:"خودت کجا میری؟" بهش نگاه کردم. لب هایم را به دروغ باز کردم:"استراحتکنم." اتاق را به سرعت ترک کردم که مجبور به پاسخگویی بیشتر نباشم. کنار حوض نشستم و به آسمان چشم دوختم. "پس یک السونی؟" به لیزانا نگاهکردم. ملکه انسان ها، بزرگترین دختر السون ها داشت با چشم های قرمز و اشک آلود به من نگاه می کرد. کنارم نشست. "روز اولی که لوئی بغلم بود را یادمه، اون موقع هنوز لوئی بود. معصوم ، زیبا و فقط لوئی بود ولی وقتی یازده سالش شد، انگار همه چیز تغییر کرد. دیگر همون لوئی نبود، لوئیزا بود. یک بچهیازده ساله نبود، یک زن بالغ بود . ترسناک بود. نمی تونم بفهمم چرا فقط بعد از یک شب، لوئی من لوئیزا شد." بهش نگاه کردم و سرم را برگرداندم. نیاز نبود بداند. همانطور که مادرم دیزی و مارکو را فدا کرد، منم خوشبختی خیلی از اعضای این خانواده را فدا کردم. به آسمان خیره شدم."باید یک حقیقت رو بهت بگم ملکه، من...من...من..." زبانم بند آمد.
لوئیزا: سیاهی متعلق! خاکستر! بدنم داغ بود. سرم را چرخاندم. یک زن، سفید و قرمز، فرقی با من نداشت. زانو هایش را در هم پیچیده بود و اشک می ریخت. به سمتش قدم برداشتم. زن سرش را چرخاند."ویولا السون؟" زن مبهوت بهم زل زده بود و در پاسخ زمزمه کرد:"لوئیزا السون؟" دوباره سرش را خم کرد و گریه کرد. انگار دیگری منی وجود نداشتم."متاسفم مامان!"-"حتی نمی تونی یک کار رو درست انجام بدی! چطور انتظار داری همسر ولیعهد باشی؟احمق!"- "ولیمامان-" سیاهی جایش را به رنگ داده بود. انگار خانه بودم ولی خانه ی هزاران سال پیش این دفعه جلوم بود. صحنه های چرخیدند."من تا ابد عاشقت می مانم ویوی."-"منم همینطور کارلوس!" دوباره همه چیز چرخید. این بار کارلوس بود که تنها بود. کوچک، بدون تاج و غرور نشسته بود."چرا میرگو باید پادشاه بشه و من نه؟من که قویترم!"-"چون میرگو بزرگتره کارلوس. تو هم یک روز میتونی دوک باشی یا فرمانده!"-"نه مامان من میخوام پادشاه بشم!" صحنه ها چرخیدند. کارلوس کنار یکپسر دیگر ایستاده بود."این دختر کیه؟"-"اسمش ویولاست."-"ولی میرگو اینکه شبیه انسانه"-"درسته، ویولا السون. من عاشق یک انسان شدم." صحنه با سریع تر شدند. "ولی من نمیخواهم با یک الهه ازدواج کنم پدر!"-"او اسیر جنگی ماست میرگو! تو که دیگر جانشین مننیستی!" صحنه ها چرخیدند. کارلوس جوان دوید."مادر! من بالاخره جانشین شدم." زن جیغ دردناکی کشید."چطور پسر من هیولایی شد که برادر خودش را نفرین کرد؟ تو روی میرگو نفرین گذاشتی! تو باعث شدی او دیگر نتواند از قدرت هایش استفاده کند! فقط برو کارلوس! از اینجا برو بیرون!" جیغ آخر زن باعث شد صحنه ها بار دیگر بچرخند. این بار مادرم بود."لوئیزا." بهش خیره شدم. لبخند گرمی زد:"تو مقصر نیستی دخترم...اگر هیچ وقت...هیچ وقت جادوی سیاهی که جذب کردی رو مهر و موم نمی کردیم،شاید الان من و پدرت پیشت بودیم. دوستت دارم گل سفید من! از لیلی محافظت کن." صحنه ها تندتر شدند، اشک های روی گونه جاری بودند و بار دیگر که صحنه ایستاد ، کایلا آنجا بود. "من فقط باید خون کارلوس رو وارد بدن لوئیزا کنم." ایندفعه صحنه با سرعت غیرقابل مقایسه ای چرخید. کامیلا فریاد کشید:"تمومش کن! تو نباید به یک نوزاد انسان آسیب بزنی!" کایلا لبخندی زد"چرا نه؟ لوئیزا السون همان بدنی هست که نیازش دارم.یک السون که بیشترین شباهت را به مادرم دارد. من ویولا السون را دوباره می سازم." کاملیا اشک هایش را نگه داشت:"من از ویولا السون و تو متنفرم ولینمی گذارم یک شیطان یک انسان دیگر را قربانی غرورش کند!" کایلا داسش را چرخاند:"کامیلا، من تمام انسان ها را نابود می کنم و قسمت تلخ اینجاست که من کایلا هلوس هستم، دختر دوم کسی که قراره قربانی نقشه های شوم کاملیا هلوس بشه!"-"تو...تو نمی تونی!"-"چرا کاملیا! میتونم. من بیشترین قدرت را تا الان داشتم ، فقط باید از شر تو خلاص بشم."-"تو-" گردنش فشرده شد. کایلا خندید"مثل اینکه الهه بودن تو رو واقعا عاشق انسان ها کرده، کاملیا اصیل! یک شبیه ساز ازت می سازم، تو هم تا آخرش زیر همین غار زندانی می کنم. حالا بشین و تماشا کن."
زیبا عین خودت
عالیییی
پشمام عالی