لایک کن دیگه زحمت کشیدم 🥺❤ ناظر تروخدا منتشر کننن😭😭😭💙
به هاگوارتز رسیدیم. تقریبا برای من بزرگترین جای دنیا بود. پر از پله و سالن های بزرگ و پر پیچ و خم که اگه راهو بلد نبودی قطعا به خاطره ها میپیوستی. مارو بردن به سالنی که پر از میز های غذا بود. البته که قبل از مراسم شروع سال جدید باید گروهبندی میشدیم...معاون مدرسه یعنی خانم مک گونگال از پله ها بالا رفت و توی جایگاهی که همه به خوبی بتونن ببیننش صحبتش رو شروع کرد و گفت : $به همهی دانش آموزان سال اول ، آغاز سال تحصیلی در هاگوارتز رو تبریک میگم. همونطور که میبینید اینجا میتونید با غذا های مختلف از خودتون پذیرایی بکنید اما قبل از جشن باید نکته ای رو به شما بگم. شما در این مدرسه به چهار گروه تقسیم میشید و تا آخرین روزی که در هاگوارتز حضور دارید ، گروه شما مثل خانواده شما هست. هر حضور در مراسم و کمک به مدرسه و... باعث کسب امتیاز و هر بی توجهی و سرپیچی از قوانین موجب کسر امتیاز میشه. در پایان سال به گروه برنده که بالاترین امتیاز رو داره ، جام گروه ها اهدا میشه. گروه های هاگوارتز چهار تا هستند که شامل : گریفیندور ، هافلپاف ، ریونکلا و اسلترین میشه.
❤❤❤❤❤❤
ازتون میخوام که وقتی اسمتون رو صدا زدم بیاید و روی این صندلی بنشینید تا کلاه انتخاب شما رو به گروهی که بهش تعلق دارید قرار بده. پرفسور مک گونگال تک به تک اسم بچه هارو میخوند تا نوبت به مالفوی رسید. اون با ذوق و اطمینان از پله ها بالا رفت و روی صندلی نشست. کلاه حتی قبل از اینکه کامل روی سرش قرار بگیره با صدای بلند فریاد زد : اسلترین!!
دراکو
بعد مالفوی با رضایت خاصی سمت میز گروه اسلترین رفت و از خوشآمد گویی های هم گروهی هاش احساس غرور میکرد. بعد از دراکو ، پرفسور مک گونگال با کمی استرس گفت : خانم جولیا ریدل جولیا که به این استرس ها نسبت به اسمش عادت کرده بود با آرامش به سمت صندلی رفت و زمان زیادی کلاه روی سرش بود...کلاه گاهی با خودش زمزمه میکرد و میگفت : به طور کل با توجه به انتخاب های جد اندر جدت باید به گروهی بری که اونها راضی باشن...اما وایسا یه چیزایی حس میکنم آره تو وجودت یه شجاعت خاصی هست با یکم مهربونی اما نه!وجودت سرده ولی خب چیکار میشه کرد که کمک کردن به دیگرانو دوست داری عاا وایسا ببینم تو برای چه گروهی میتونی خوب و سرنوشت ساز باشی؟ از نگاه دراکو به کلاه قشنگ اضطراب و حرص رو میشد فهمید اون حس میکرد که قراره از جولیا خیلی دور باشه اما در آخرین لحظه کلاه فریاد زد : اسلترین!!
جولیا ^-^
صدای دست و جیغ بچه های گروه اسلترین به خصوص دراکو بالا رفت و جولیا رو بغل کرد و بهش تبریک گفت. منم با توجه به چیزایی که دیده بودم فقط یه چیزی فهمیدم. اینکه باید توی اسلترین بیوفتم چون جولیا تنها دوستی بود که من پیدا کرده بودم و نمیخواستم از اون دور باشم. و من آخرین نفری بودم که اسمم خونده شد و روی صندلی نشستم... میتونم با قاطعيت بگم که کلاه نزدیک پنج دقیقه کامل روی سرم بود و گاهی با خودش میگفت : در تو استعداد هایی میبینم که در خانواده و اطرافیانت به خوبی دیده میشه پس تو هم باید به اون گروه ملحق بشی اما نه!ذات تو با خانواده ات فرق میکنه تو دوست داری طعم آزادی در عین حال هیجان رو بچشی پس تو رو به گروهی نمیبرم جز ، گریفیندور!!
اشلی^-^
یه حس خاصی داشتم. از طرفی ناراحت بودم چون تنها کسی رو که میشناختم ازم دور شد اما از طرفی هیجان داشتم...آره وقتی دست زدن و تبریک گفتن بچه های گرفیندور رو میشنیدم و تعریف ها ازم به گوشم میخورد خیلی هیجان زده میشدم که ممکنه چه اتفاقاتی جلوی روم باشه. از طرفی حواسم به بچه های اسلترین بود و نگاه های متعجب جولیا باعث میشد فکر کنم اشتباهی توی گروهبندی رخ داده اما چیزی نشد که دراکو سر جولیا رو چرخوند و با چشم غره گفت : &بهت که گفتم نباید به دورگه هایی مثل اون وابسته بشی. حالا دیدی؟از زمانی که ما متولد شدیم اسلترین و گریفیندور نقطهی مخالف همدیگه بودن اون اشلی هم تظاهر به دوست بودن میکنه اما به وقتش طرف گروهش رو میگیره و تو رو با تصوراتت رها میکنه. به من اعتماد کن و بهش محل نده و بعد نگاه عجیبی به من کرد و برگشت... بعد از جشن ، توی راِه رفتن به خوابگاه گریفیندور بودیم. از کسایی که کلی بهم تبریک میگفتن میشد به هری اشاره کرد. اون از وقتی به سمت میز گریفیندور اومدم در حال نگاه کردن به من بود و وقتی ازش اسمش رو پرسیدم با ذوق جواب داد :
هری^-^
●اسم من هریه...امم هری پاتر و بعد به شونهی پسری که بغلش نشسته بود زد و آروم گفت : ●تو ام تبریک بگو دیگه ○انقد منو وادار به حرف زدن نکن مگه نمیبینی دارم غذا میخورم؟؟آخخخ باشه باشه به گروه ما خوش اومدی آخ +ممنونم...امم اسمت چیه؟ ○رونالد ویزلی...رون صدام کن
رون ویزلی
+اها اره از خانواده شما شنیدم ○خانواده من؟از کجا شنیدی؟ +توی قطار...از دراکو در مورد خانوادهتون شنیدم ○واقعا؟باز چی میگفت؟ +میگفت که تشخیص دادن شماها خیلی کار آسونیه همتون موهای نارنجی و لباسای کهنه بچهی بزرگتر رو دارید و وسایل کهنه و خب میگفت واقعا به هاگوارتز تعلق ندارید...البته که من اصلا اینطوری فکر نمیکنم یعنی تا اینجایی که میبینم هیچ حرفی در موردتون درست نبوده. رون که حسابی عصبانی شده بود زد به سیم آخر و رفت سمت خوابگاه اسلترینی ها و در خوابگاه پسرا رو میزد و مالفوی رو بیرون کشید. ○حالا دیگه به جایی رسیدی که در مورد خانوده من چرت و پرت میگی؟؟انقد بی وجدانی؟فکر میکنی چون خانواده خودت ثروتمندن ماها اینجا لوبیاییم؟ &اولا درست صحبت کن دوما بله هر چی که گفتم راست بوده. لباسا و وسایل کهنه و خراب ، فاقد اعصاب و یه خانواده دورگهی مسخره. ○فقط یبار دیگه حرفاتو تکرار کن و بعد دعوای بدی شروع شد که اساتید هاگوارتز اومدن. اون دو تا رو از هم جدا کردن و سمت دفتر پرفسور مک گونگال بردن :
نتیجه 1
💚💚💚💚💚💚
نتیجه 2
❤❤❤❤❤❤
نتیجه 3
💚💚💚💚💚💚
نتیجه 4
$باورم نمیشه آقای ویزلی. همینطور شما آقای مالفوی. بقیه چه فکری میکنن که دو بچهی سال اولی در اولین روز آغاز سال تحصیلی توی خوابگاه دعوا راه بندازن؟؟ ○پرفسور شما اگه بی احترامی هاش به خانواده من رو میشنیدید قسم میخورم انقد راحت درباره درگیری صحبت نمیکردید $جناب ویزلی با توجه به تجربه ، بی احترامی های جد اندر جد این خانواده تمومی نداره اما شما هم مراعات کنید اگه بی احترامی دیدید به ما اطلاع بدید تا خودمون با روش خودمون ، دقت کنید روش ما بدون درگیری ، به ایشون درس مهمی بدیم. در هر صورت به دلیل درگیری و حواشی که در دو روز آینده تو سراسر شهر در مورد هاگوارتز میپیچه پنجاه امتیاز از اسلترین و پنجاه امتیاز از گرفیندور کسر میکنم...بله از گروه خودم امتیاز کسر میکنم تا درس عبرتی باشه برای بقیه. حالا میتونید برید به خوابگاههاتون و راحت بخوابید. مالفوی گفت : &هه باورم نمیشه توی اولین روز پنجاه امتیاز از گروهم کسر شه...مطمئن باشید اگه پدرم ازین موضوع باخبر بشه ساکت نمیشینه $جناب دراکو مالفوی پدر شما جایگاه و نقشی در مدرسه نداره اگه یک بار دیگه ببینم یا بشنوم که از ثروت و شهرت چندصد سالهی خانواده و جدت سواستفاده کردی ، پنجاه امتیاز از اسلترین کم میکنم تا بفهمید اینجا همه برابر هستن چه فقیر و چه ثروتمند. حالا هم میتونید برید. رون زیر لب گفت : ○ایول... چند وقتی از حضورمون در هاگوارتز گذشته بود و من توی این مدت با هری و رون خیلی صمیمی تر شده بودم. وقت های خالیم رو با هری میگذروندم و اون بهم توجه میکرد. تقریبا همه چیز دربارهی من میدونست و من از اینکه همچین دوستی توی زمان کمی پیدا کردم واقعا خوشحال بودم. از طرفی بعضی مواقع تو زمان استراحت بین کلاس ها جولیا رو میدیدم و باهاش صحبت میکردم. یه روز که کلاس هام تموم شده بود و راحت بودم رفتم سمت خوابگاه دخترای اسلترین و دست جولیا رو گرفتم و با خودم بردم به حیاط هاگوارتز و بهش گفتم : +جولیا!ام آوردمت اینجا تا با هم حرف بزنیم. خیلی وقته درست و حسابی همو ندیدیم _عاا آره درسته اما صورت جولیا چیز دیگه ای میگفت...اون انگار مضطرب بود و میخواست زمان هر چی تند تر بگذره. میتونستم بفهمم چی توی ذهنشه. اینکه باید به حرف دراکو گوش بده یا نه؟ دراکو تنها کسیه اون از بچگی میشناختتش. +خب چهخبرا؟؟با درسا چیکار میکنی؟پروفسورا و... _عاا تقریبا همشون خوبن ولی من درس مقابله با جادوی سیاه رو ترجیح میدم. +هوم خوبه. من به درس فنون های جادوگری علاقه دارم. _چه خوب +جولیا...میتونم ازت یه سوالی بپرسم؟ _آره حتما +چرا همه هر وقت اسمت رو میارن یه ترسی دارن یا تعجب میکنن؟ جولیا کمی مکث کرد و نمیدونست چطور جواب سوال من رو بده فقط گفت : _پدر من...آدم خوبی نبود. فامیلی اون ریدل بود برای همین وقتی فامیلی من رو میگن میترسن یا تعجب میکنن. اما اشلی من مثل اون... یدفعه دراکو رو دیدم که از پشت درختا بیرون اومد و چهرهی چندان خوشحالی نداشت
خیلیم عالی🗿🤚
واییییییییییییییییییییی
قبول نیست
داستانت اصلا قشنگ نیست
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
داستانت فوق العادس
چیه فکر کردی داستان به این قشنگی زشته؟
😂👌🏻
عالییییییی بود