داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش اول با شنیدن صدای محزون اون زن معمای من پیچیده تر شد .. داشتم فکر می کردم اون که حالش خوبه چرا باهاش اینطوری رفتار می کنن ؟ ولی نه جرات پرسیدن داشتم و نه موقعیتش بود ... وقتی ماشین از شهر بیرون رفت و ما توی جاده ی خاکی و اغلب یخ بسته بالا و پایین می رفتیم ، من فهمیدم که راه دور یعنی بیرون از شهر تهران.. تازه خورشید از پشت کوه بیرون اومد و من از گرمای اون غرق در لذت شدم ... آقا همینطور که رانندگی می کرد گفت :شیوا جان به سلیمان پیغام فرستادم ..خدا کنه به دستش رسیده باشه ..چیزی می خوری ؟ .. و منتظر جواب نشد و ادامه داد گلنار جون .. ببینم می تونی چای بریزی و چند لقمه برای خانم درست کنی ؟ فورا در حالیکه سبد زیر پام رو زیر و رو می کردم گفتم : بله آقا همین الان .. گفت : به منم بده احساس می کنم اشتهام باز شده .. شیوا باید زود تر این کارو می کردیم و این کابوس تموم میشد ... باز اون زن آروم و غمگین گفت : خودتم می دونی که این کابوس تموم شدنی نیست
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش دوم بعد از اینکه لقمه ها رو درست کردم گذاشتم توی یک بشقاب و با یک لیوان چای دادم عقب و شیوا در حالیکه دستکشی سیاه به دست داشت ازم گرفت .. بعد برای آقا هم درست کردم و گذاشتم کنار دستش تا یواش یواش بخوره .. شیوا ظرفا هاشو به من پس نداد و گفت : همینجا باشه نباید با بقیه ی ظرف ها قاطی بشه ... گفتم : خانم اشکالی نداره یک جا آب باشه من می شورم ... آقا گفت : گلنار جون خانم مریضه ....خوب گوش کن ببین چی میگم ..ظرف ها ی خانم باید جدا باشه .. تو زیاد نباید بهشون نزدیک بشی ..ممکنه بیماری واگیر داشته باشه می فهمی چی میگم ؟ گفتم : بله آقا حواسم هست ..فهمیدم .. حالا من از اون سفر خوشم اومده بود با آفتابی که از شیشه به صورتم می خورد ..و حرکت یکنواخت ماشین سرم کج شد و مدت زیادی خوابیدم ..و با ترمز ناگهانی اون بیدار شدم آقا می خواست بنزین بزنه ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش سوم توی یک شهر دیگه بودیم ...ولی دیگه برفی در کار نبود .. همه جا سبز خرم و بوی بهار میومد ...به عقب نگاه کردم خانم بالش رو گذاشته بود زیر سرشو رفته بود زیر پتو .. حرکتی نمی کرد ...یکم جلو تر آقا کنار یک رود خونه زیبا نگه داشت تا ناهار بخوریم ... اما خانم پیاده نشد ..آقا گفت : بیا پایین قربونت برم یک هوایی بخوری کسی اینجا نیست .. گفت : نه به درد سرش نمی ارزه ..مردم فضول هستن ..من خوبم از همین جا همه چیز رو می ببینم ... آقا هم نشست روی صندلی عقب کنار اون و من غذا مو بر داشتم و بردم کنار رود خونه ونشستم روی یک سنگ و همین طور که به رد شدن آب نگاه می کردم .. رفتم توی رویا ...دختر شاه پریون رسید به یک رود خونه روی یک سنگ نشست تا پاهاشو می خواست بزار توی آب .. پسر پادشاه یک مرتبه از روی یک شاخه ی درخت پرید پایین ... دختر شاه پریون که نمی خواست شناخته بشه پا گذاشت به فرار پسر پادشاه دنبالش کرد و اونو گرفت و گفت : وای تو چقدر زیبایی ؛تا حالا این طرفا تو رو ندیدم تازه به دیار ما اومدی ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش چهارم دختر شاه پریون با اینکه به پدرش قول داده بود غیب نشه ..مجبور شد خودشو نا پدید کنه .. پسر پادشاه هراسون شد به هر طرف گشت تا اون دختر رو که یک دل نه صد دل عاشقش شده رو پیدا کنه ... دختر شاه پریون همین طور که غیب بود می دید که اون پسر بیقرار به دنبال اون می گرده ... گلنار ..گلنار ؟ بیا بابا می خوایم بریم .. و دوباره راه افتادیم نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به یک روستا توی دامنه ی کوه ... ولی آقا نگه نداشت و به راهش ادامه داد ...از جا هایی میرفت که اصلا جاده نبود ..بالاخره خیلی دور تر از اون روستا روی یک بلندی ایستاد و برگشت و به شیوا گفت :تو همینجا بشین .. منو و گلنار میریم تا بخاری رو روشن کنیم و اگر خوب تمیز نکرده باشن اونجا رو مرتب کنیم .. نمی دونم پیغامم به سلیمان رسیده یا نه ..بزار اول من برم بعد میام دنبالت .. گفت : نه من اینجا تنها نمی مونم ..شاید یکی ماشین رو دیده باشه بیاد سراغون ... منم میام ..می تونم بهتون کمک کنم حالم خوبه ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش پنجم آقا یک فانوس از صندوق عقب برداشت و روشن کرد درای ماشین رو بست و هر سه تایی در حالیکه من فقط رادیویی که امیر حسام بهم داده بود همراهم می بردم .. رفتیم بالا ....خورشید کم کم رفت پشت کوه و آسمون رو زرد رنگ کرده بود ..اما ما درست جلوی پامون رو نمی دیدیم ... راه طولانی بود و شیوا قدرت نداشت مدام تلو می خورد و بالاخره آقا فانوس رو داد دست منو و اونو بغل کرد و روی دست با خودش برد .. شیوا چثه ی لاغری داشت و به نظر میومد وزن زیادی نداره .. دستهاشو دور گردن آقا حلقه کرد ..و در حالیکه خُلق من از اون شال سیاه تنگ شده بود اون هنوز از زیر اون بیرون نمی اومد ... بالای تپه که رسیدیم توی سرازیری بعدی یک کلبه بود ...نزدیک که شدیم خونه ای کوچک دیدم که دیوار های کاهکلی داشت با دوتا پنجره . آقا ؛؛ شیوا رو گذاشت زمین چند تا نفس عمیق کشید ..و در حالیکه نفس نفس می زد با کلید درو باز کرد و فانوس رو از دست من گرفت و وارد شد و گفت : خدا رو شکر تمیزه ... پس سلیمان همه چیز رو آماده کرده ...خیلی خوب شد ..خیلی ... گلنار چوب بیار بزاریم توی بخاری ....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش ششم اما من وحشت کرده بودم ..یعنی ما باید اینجا زندگی کنیم ؟ توی یک اتاق ؟به این کوچکی ..نمی فهمیدم ..در واقع حالا متوجه شده بودم منظور آقا از یک جای خیلی دور یعنی چی ... دوباره گفت : گلنار خانم چرا وایسادی چوب کنار کلبه اس بیار .... وقتی بخاری رو روشن کرد .. گفت : اینجا امنه ..من میرم سلیمان رو برای کمک بیارم تا اثاث رو بیاریم بالا ..زود بر می گردم .. شیوا جان حالت خوبه ..بیا بشین کنار بخاری ... و به من گفت : مراقب خانم باش من زود میام ... حالا من و شیوا بودیم و اتاق کوچکی روی یک تپه با یک فانوس و یک گلیم و یک بخاری ویک اجاق و مقدار ی ظرف گوشه ی اتاق همه ی چیزی بود که توی اون کلبه وجود داشت ..و زنی که هنوز با شال سیاه روبروی من نشسته بود ...
داستان اقای عزیز من قسمت ششم بخش هفتم بغض کردم ..خدا ی من چیکار کردی گلنار ؟ کاش بر می گشتم خونه ی خودمون ..یا اقلا از پریناز و پرستو مراقبت می کردم ...با همه ی بچگی احساس می کردم بهم ظلم شده و من نباید اینجا باشم ... مثل اینکه شیوا متوجه ی وحشت من شد ...آروم گفت : می ترسی ؟ گفتم : بله خانم ... گفت : منم می ترسم ..توام بشین ممکنه آقا دیر برسه ..راه زیادی بود .. خدا کنه ماشین تو چاله ای چیزی نیفته ... آروم نشستم .. و گفتم : شما چرا شال روی صورتون رو بر نمی داری ؟ با صدایی که انگار به زحمت از گلوش بیرون میومد گفت : به زودی می فهمی ...تو چند وقته اومده بودی خونه ی ما ؟ گفتم : نمی دونم ..فکر می کنم یک ماه و نیم باشه ..پرستو و پریناز رو نگه می داشتم .. گفت : آره آقا بهم گفته بود .. و آه عمیقی کشید و ساکت شد ... صدای باد توی کوهستان می پیچید و به طور وهم آوری به گوش ما می رسید ..اونقدر سکوت بود که دلم داشت می ترکید .. حرفی برای گفتن نداشتم ...من باید از اینجا می رفتم ولی یاد حرف آقا افتادم که گفته بود راه برگشتی نداری... و بدون اختیار شروع کردم به گریه کردن و گفتم : من نمی خوام اینجا بمونم ..می خوام برم پیش مادرم ....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش هشتم شیوا گفت : آروم باش ..تو رو خدا گریه نکن من عصبی میشم ...گریه نکن ... بهت میگم خفه شو ... و اونم شروع کرد به گریه کردن و گفت : تقصیر منه ...تقصیر منه ... و صدای ناله ای که برای من آشنا بود ..از گلوش بیرون میومد و شونه هاشو خم کرد و هق و هق می زد و به همون حال سرشو تکون می داد ... گفتم : تو رو خدا گریه نکنین ..چشم منم دیگه نمی کنم ..تو رو خدا ... غلط کردم ...و رفتم جلو تا دلداریش بدم فریاد زد برو کنار به من نزدیک نشو .. از ترس خودمو به دیوار چسبوندم و با وحشت نگاهش کردم.. و با عذاب وجدان از اینکه اونو به گریه انداختم همونطور ایستادم ... و اونقدر به همون حال موندیم که از بیرون صدا شنیدم از پنجره نگاه کردم و گفتم : خانم آقا داره میاد ..دیگه ناراحت نباشین .... فورا خودشو گوشه ی اتاق مخفی کرد …
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش نهم درو باز کردم ..آقا جلو میومد و دستش یک چراغ زنبوری بود که نور زیادی داشت .. سه تا مرد با دوتا الاغ وسایل رو میاوردن بالا .. اونا همه چیز رو دم در گذاشتن و رفتن شنیدم که آقا گفت : سلیمان ممنون .. اونم گفت : وظیفه بود آقا..بازم میگم اینجا بهتون سخت میگذره خونه ی چوپونی بوده من سعی کردم درستش کنم ولی بازم در حد و اندازه ی شما نیست بریم خونه نمی زارم بهتون بد بگذره ... آقا گفت : بهت که گفتم : خانم حالشون خوب نیست دکتر گفته باید یک همچین جایی باشه .. شما به ما برس ازت ممنون میشیم ... گفت : در خدمتم عزت الله خان ما نمک پرورده ی پدر خانم هستیم ... نوکر خانه زادیم به خانم سلام برسونین وبگین هر کاری باشه انجام میدم ... صبح اول وقت میام و شیر و کره و نون میارم ..ناشتایی نخورین تا من بیام ... و اونا که رفتن کار ما شروع شد ... آقا همه چیز با خودش آورده بود ...فورا کتری رو آب کرد و گذاشت روی بخاری .. غذایی که از ظهر مونده بود روی بخاری گرم کرد خوردیم تا چای آماده شد ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش دهم آقا کمتر به من فرمون می داد و همه ی کارا رو خودش می کرد .. اون مهربون ترین آدم دنیا بود ....انگار صورتش دیگه غم نداشت ..مثل این بود که خیالش راحت شده بود .... بعد شیوا نزدیک بخاری خوابید و آقا کنارش و منم کنار دیوار خوابیدم ...باورم نمی شد .. آقا با چهار وجب اونطرف تر از من خوابیده بود ..خیلی زود تر از ما خوابش برد ... اما شیوا همچنان اون شال روی صورتش بود و همون طور هم خوابید ... صبح هر سه ی ما با صدای ضربه هایی که به در می خورد از خواب پریدیم ... سلیمان بود ..آقا فورا پالتوش پوشید و خواب آلود رفت و چیزایی که آورده بود گرفت .. و کار من و آقا شروع شد .. تند و تند رختخواب ها رو جمع کردیم و گذاشتیم گوشه ی اتاق ... اجاق رو روشن کردیم و من شیر رو ریختم توی قابلمه و گذاشتم روی صفحه ی آهنی اجاق تا جوش بیاد ...و پالتوم رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش یازدهم خورشید داشت بالا میومد ...باورم نمی شد ..کوهستانی وسیع و دلنواز ...که تا چشم کار می کرد همه جا سبز بود و با تابش نور خورشید زیبایی وصف ناپذیری رو بوجود میاورد که واقعا قلبم رو لبریز از شادی کرد .. دلم می خواست بدوم و فریاد بزنم وخوشحالی کنم ...احساس کردم چقدر اونجا رو دوست دارم .. و این بالا و پایین رفتن احساسات خاصیت من بود .. مدام مثل نسیم تغییر جهت می دادم و ذاتا خودمو با همه چیز سازگار می کردم .. اما مشکلات برای زندگی یک زن مریض و ناز پرورده زیاد بود دستشویی بسیار بدی داشت و حمامی در کار نبود ... نمی دونم ما چطور می خواستیم اونجا دوام بیاریم .. اما آقا از همون صبح شروع کرد ...در حالیکه رو دشت پایین کوه ایستاده بود و دستهاشو به کمرش زده بود ..به من گفت : خوب گلنار خانم حاضری اینجا رو برای زندگی آماده کنیم ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش دوازدهم گفتم : بله آقا حاضرم .. گفت : می بینی چقدر اینجا قشنگه ؟ گفتم : بله آقا ... گفت : از اون تپه که یکم بریم پایین یک چشمه هست ..می تونی به راحتی ازش آب بیاری ..سلیمان ظهر یک بشکه بزرگ میاره ..تو باید اونو همیشه پر نگه داری ..توانشو داری دخترم ؟ گفتم بله آقا ... گفت قربون دختر خوبم برم ..آفرین به تو ..پس بیا شروع کنیم .. از اینجا یک خونه ی خوب و قشنگ درست کنیم که ازش لذت ببریم ... و تا بعد از ظهر من و آقا همه چیز رو جابجا کردیم .. ناهار آبگوشت بار گذاشتیم و چای ما مدام آماده بود ... آقا رادیو رو روشن گذاشته بود و خودش تنه های درختی رو که به تکیه های بزرگ گذاشته بودن می شکست و کوچک می کرد ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ششم- بخش سیزدهم شیوا همچنان در سکوت کنار بخاری نشسته بود .. من و آقا با دوتا ظرف بزرگ رفتیم آب بیاریم و بشکه ای رو که سلیمان آورده بود پر کنیم ... توی راه ازم پرسید : تو که از اومدن اینجا ناراحت نیستی ؟ گفتم : نه آقا نیستم ..اولش یکم تو ذوقم خورد ولی وقتی صبح شد دیدم جای خوبیه ... فقط یک چیزی ناراحتم می کنه .. گفت : چی بگو ؛؛ گفتم : شما بهم میگین چرا خانم اون شال سیاه رو از روی صورتش بر نمی داره ؟ گفت : بهت میگم ..یک طرف صورتش زخم شده و یکی از چشمهاش بصورت بد جوری از اون زخم به نظر میاد ..دست هاشو گردنشم همینطور شدن ..حالا فهمیدی ؟ اینجا تو مسئولی نزاری هیچ کس اونو ببینه و بفهمه که چه بیماری داره ..وگرنه اذیتش می کنن .. تو که نمی خوای اون اذیت بشه ؟ گفتم : الهی بمیرم ..برای همین عزیز نمی ذاشت کسی بره اونو ببینه ؟ .. به چشمه رسیده بودیم نشست و سطل رو گذاشت زیر آب چشمه تا پر بشه و با حسرت گفت : عزیز؟ ...آره عزیز برای همین نمی ذاشت کسی اونو ببینه ... ادامه دارد
خب اینم از پارت جدید⛓🖤امیدوارم خوشتون بیاد💜🍨لطفا حمایت کنید💜💜
عرضادب🗿✨
کاربرویکتورهستم🗿✨
لدفافالومکنبکمیدم🗿✨
بهتستامسربزنپشیموننمیشی🗿✨
چنتابازدیدمبزنبیزحمت🗿✨
بیشترازاینمزاحمنمیشمخدافس🗿✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
مایلبهپین؟ 🗿✨