ناظرررررررررر جان جدت منتشرررررر کن🥺⚘
ماریانا: خ..خب تو لطفا باهام بیا و کشوندمش توی اتاق و بردمش دم در پنجره ادرین: چیه؟ ماریانا: کسی اونجا نبود! عه! کجا رفتن؟ ادرین: چیزی نیست ماریانا اینجا ماریانا: من مالیرا رو اینجا دیدم! با اون پسره اینجا بود! ادرین: با پسره؟ با کی؟ که دیدم ماریانا با سرعت به طرف پله ها رفت منم دنبالش رفتم : ماریانا؟؟ ماریانا داری کجا میری؟؟ ماریانا! مالیرا: وقتی رطیدم به دم در ماریانا و ادرین رو دیدم که ماریانا با سرعت به طرف من میومد: چیشده؟؟ ماریانا: تو بگو بیرون چیشد! (بچه ها علامت میزارم اینجا رو +ماریانا _ادرین *مالیرا ×امیلی) *چیشد؟؟ + اون کی بود؟؟ *کی؟؟ +اون پسره! *نچ کدوم پسره؟ +اوو عذر میخوام من یادم رفته بود...همون داداش تو! همونی که وقتی ما ا.ز.د.و.ا.ج کردیم رفته بودی هتل دیدنش! نه نه نه رفتی تو اتاق هتل دیدنش! همونی که چند دقیقه پیش باهاش درباره ا.ز.د.و.ا.ج و نا.بودی زندگی حرف میزدی تو اونو فرستادی چه نقشه جدیدی پیاده کنه؟؟ *ماریانا تو داری چی میگی +تو داری چی میگی مالیرا انگشت اشارمو جلو صروتش گرفتم و گفتم: اصلا فکرشم نکن دروغ بگی! من نقشه تو رو هم دیدم هم شنیدم پس اروم کل قضیه رو برای ادرین تعریف کن اون پسره کیه؟؟ *بوی فرندم +هممم بوی فرند...دیدی ادرین؟ من داشتم میگفتم اون بوی فرندشه..اون پسری که عمو گابریل
دیده بودش! منم اونو با همون پسر دیدم! انگار تو چندسال پیش باهاش کارکردی و اون سرش خیلی ضرر کرده حالا میخوان انت.قام اونو ازت بگیرن! این دختر اونطوری که خودشو نشون نیداده نیست *بسههه ..اره اون بوی فرند من بود تو میخواستی همینو بشنوی؟؟ برا ی همین همش داری پسر پسر پسر میکنی؟! خب اونی که تو میخواستی بگیو من گفتم! حالا خوشحالی؟ رفتم سمت خاله امیلی و گفتم: ببینین خاله...من تو امریکا بزرگ شدم.! برای همین یکم ادم راحتیم شاید کمی با شما فرق داشته باشم اما مثل اون نیستم...ش.و.ه.ر اینده یکی دیگه رو نمیدزدم! نمیرم توی ع.ر.و.س.ی یکی دیگه بشینم +بسهه رفتم زندیکش و گفتم: حرفتو زدی منم گوش کردم خانواده من بهم دوتا س.ی.ل.ی هم بزنن من بهشون هیچی نمیگم! اما اگه تو سعی کنی بهم س.ی.ل.ی بزنی من با همون س.ی.ل.ی جواب کارتو میدم! انگشت اشارمو جلوش گرفتم و گفتم: حواست به کارات باشه...وگرنه دس.ت.ت.و م.ی.ش.ک.و.ن.م *واووو...خاله شما هم دیدین؟؟ ذات واقعیشو دیدین!؟ +دقیقا! وقتی یکی از سکوتت سوء استفاده میکنه دیگه باید سکوتتو بشکنی! همونطورم وقتی یه نفر به شخصیتت ت.و.ه.ی.ن میکنه دیگه واجب میشه
دستشو ب.ش.ک.ن.ی! *ساکت شو +تو ساکت شو ..تو چه جور دختری هستی؟ × دختر خوبیه! دختر خیلی خوبیه! خیال نکن تو با قایم کردن .......... پانیا کار خیلی بزرگی کردی...ادرین پسرم..اگه اون زودتر این نوضوع رو میگفت میتونستم یه کاری کنم ...میتونستم با خانواده اون پسره حرف بزنم یه کاری میکردیم اما میدونی چیه ادرین اگه این قضیه رو مالیرا میفهمید میومد و سریع بهم میگفت اونوقت من همه چیو درست میکردم +خاله من به شما قول میدم تمام سوء تفاهم ها رو از بین ببرم *جدی؟ میخوای جادوش کنی؟ منم بهت یه قولی میدم خاله هیچوقت حرف تو رو باور نمیکنه من بهش هرچی بگم همونو باور میکنه +توهر کاری میخوای بکن...اما من نمیزارم این فکر کث.ی.ف تو عملی بشه ×ساکت ...این حرفای فیلمی تو فقط تو فیلم جواب میده +خاله اون قصد خوبی نداععع ×گفتم ساکت! من 6ساله مالیرا رو میشناسم! +منم از وقتی 6سالم بود ادرین رو میشناختم ....چی؟؟ خودمم از حرفم تعجب کردم! خاله..مالیرا دخترخوبی نیست ×اینکه چه دختریه و خوبه یا بد من بهتر از تو میدونم وقتی مالیرا از امریکا اومد از همون موقع میخواستم اون با ادرین ا.ز.د.و.ا.ج کنه من ازش پرسیدم تو بوی فرند داری اما اون گفت نه ادرین! و من بهش گفتم که تو حتما باهاش ا.ز.د.و.ا.ج میکنی! ماریانا:😨🥺 _بعد از کمی مکث گفتم: باشه مامان باشه...من فردا شب با مالیرا ا.ز.د.و.ا.ج میکنم! +ادرین...ببینم تو..داری چیکار میکنی هاع؟ ت..تو الان تو ا.اتاق بهم گفتی...ا..اون حرفایی که بهم زدی 🥺
حالا..تو _دارم راست میگم ×واقعا؟؟😃😃 پسرم..چطور میخوای باباتو راضی کنی؟ _من با، بابا حرف میزنم شما فقط ...کارای ع.ر.و.س.ی رو انجام بدین! داشتم میرفتم که سرراه مالیرا اومد و گفت:*ادرین...ممنون..واقعا ممنون..نمیدونی با این تصمیمت چقدر منو خوشحال کردی! این ا.ز.د.و.ا.ج برای من خیلی خیلی مهم بود _حالا این ا.ز.د.و.ا.ج برای من خیلی مهمه ماریانا:😨🥺😖 _بزار بابا بفهمه..ماریانا تا چه حد میتونه پیش بره! ...و برای ادمای این خونه چه کارایی میتونه بکنه! مالیرا: گوشیمو با سرعت برداشتم و شماره جک رو گرفتم...الو؟؟ _الو مالیرا...ما همین الان همو دیدیم..چیه چه خبر شده؟ _فرداش ب ع.ر.و.س.ی منو ادرینه _چییی؟؟؟ ا.ز.د.و.ا.ج تو ادرین اونم فردا؟؟؟؟ _بعله..فردا شب ع.ر.و.س.ی.م.ه _واووو این عالیه این معجزست! یعنی تا دیروز ماریانا ملکه اون خونه بود _ ماریانا تا همون جا سهمش بود اما کل این داستان برای من نوشته شده جک من خیلی خوش شانسم اما اون ماریانا...اون اصلا شانس نداره مال ما...بهتر از این نمیشه! _واووو من خیلی خوشحالم ...ببینم! من فردا میتونم بیام ع.......ت؟ _معلومه..خیلی خوشحال میشم! ادرین تو رو نا.بو.د کرد...حالا تو نا.بو.دی اونو جشن بگیر! جلوی همه مهمون ها بهش یه س.ی.ل.ی محکم بزن...اونوقت انتقاممون کامل میشه اما به نوقع بیایا! میخوایم ادرین اگرست رو نابو.د کنیم! بعدش _صبرکن...نمیخوای کل داستانو بگی که...فردا میبینمت! _باشه...بای (فردا) ماریانا: همه مشغول کارای ع.رو.س.ی بودن! واقعا میتونستم خودمو ناتوان ترین ادم دنیا فرض کنم...انگار هیچ کاری ازم برنمیومد! که دیدم جان اومد جلومو گفت: خانم این سینی رو کجا بزارم؟؟! امیلی: ماریانا دخترم! این سینی وسایل ع.ر.و.س.ی هست..بگیرش! اما مکث کرد...ماریانااا دخترم نگاه دست من در.د گرفت اما اشک از چشماش سرازیر شد! منم صبرم تموم شد خودم دستشو گرفتم و سینی رو دادم دستش ! چیشدد؟!؟؟😃 نه نه این اونقدرام سنگین نیست که نتونی بگیریش..چرا دستت میلرزه؟؟؟ تو که کل خونه رو ، رو سرت میزاشتی ..نمیتونی این سینی رو بگیری؟ برو ببرش! برو دخترم برو! ماریانا: انگار هیچ کاری ازم بر نمیاد! دستام جون ندارن کاری رو انجام بدن! وقتی به سمت میز و وسایل ا.ز.د.و.ا.ج برگشتم انگار میخواستم دنیا همین لحظه وایسه و من کاری انجام ندم! اما چیکار کنم؟ انتخاب ادرین بود...مگه میتونم راضیش کنم این کارشو کناربزاره؟ اگر امروز میخواست با مالیرا ا.ز.د.و.ا.ج کنه پس حرفای دیشبش چی بود؟؟ خب معلومه! دروغ..! منم چه خیالایی با خودم کردم! امیلی: نچ نچ نچ خاطرات! تو ، تو همین سالن با ادرین ا.ز.د.و.ا.ج کردی! اما اون که گذشته، گذشته! هیچوقت نمیتونه برگرده! خیلی افسوس میخوری نه؟؟ چون همه نقشه های تو خرا.ب شد! حتما خیلی ناراحت شدی که اولین و اخرین امیدت یعنی عموجونت..با این ا.ز.د.و.ا.ج موافقت کرد! ارع؟ اینجا ع.ر.و.س.ی.ه اینچا ابغوره نگیر واسمون بدیومنی نیاررر! ماریانا: ناراحتیمو هیچکس نمیبینه! اشکام رو پاک کردم و رفتم بالا و یه لباس مناسب پوشیدم! سراره وقتی خواستم برم پایین ادرین رو با ارن دیدم! تمام امیدم ناامید شد! ادرین تو چشمام زل زد و گفت: من چطور شدم؟؟ پرسیدم چطور شدم؟؟ ارن: عالی...عمو عالی شدین! ادرین: ممنون! بیا بریم! ارن رفت چشمای ماریانا قرمز شده بود یعنی تا این حد گریه کرده؟! (این پارت تموم شد بازم پشماتون ریخت نه!؟😂😔😐 اشکال نداره ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کنید ممنون میشم تروخدا 🥺🥺 بعدی شرایطه)