
به معنی واقعی کلمه یخ بستم. کلافه چنگی به موهام زدم. لعنتی اینم از شانس منه سالی دوبار پیداش نمیشه.اونوقت الان سر و کله اش پیدا شد. مرینت نگاهی به حال زارم انداخت و پرسید: چی شد یهو؟ خودم و جمع و جور کردم و به زور لخند کمرنگی زدم: هیچی... هیچی نیست. صدام به وضوح می لرزید و این باعث شده بود بیشتر بهم مشکوک بشن. وقت زیادی نداشتم. برای همین با عجله گفتم: من باید برگردم خونه.. شما میتونید همینجا باشید. توجه ای به چشمای متعجب آنها نکردم و با قدم های بلند ازشون دور شدم. «مرینت» آلیا: اینم یه چیزی زده هاا چرا اینجوریه!؟ با اینکه خودم از کنجکاوی داشتم دیوونه میشدم ولی با بی خیالی شونه هام بالا انداختم : نمیدونم.. برای من که مهم نیست. لبخندی به روی دنیس زدم و با خم کردن زانوهام عروسک و بهش دادم. و در همون حین ادامه دادم: بهتره برگردیم عمارت، داره دیر میشه آلیا با لحن معناداری لب زد: معلومه اصلا برات مهم نیست چشم قوره ای براش رفتم: اون مرتیکه حتی برام اندازه یه مورچه اهمیت نداره! حرفی نزد و فقط طولانی نگاهم کرد. لب برچیدم و با گرفتن دست دنیس به سمت خروجی حرکت کردم.
با قدم های کوتاه تو پیاده رو قدم میزدم. آلیا خیلی وقت پیش ازم جدا شد و رفت. هنوز تا خونه راه طولانی باقی مانده بود و خودمم عجله ای برای زود رسیدن نداشتم. سخت بود تو اون عمارت زندگی کردن. به خصوص که تمام اعضای خانواده ازم متنفر بودن. گاهی فکر میکنم چرا با این همه توهین بازم اونجا زندگی میکنم. با کشیده شدن دستم گیج به دستای کوچیک دنیس نگاه کردم: چی شد؟؟ با انگشت به جلو اشاره میکرد. همین که سرم و برگردوندم با آدرین روبه رو شدم. در حالی که به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و سرش تو موبایل بود انگار عصبی میومد. جفت ابروهام از تعجب بالا پرید..الان کار مهمش این بود که منو تو شهر بازی ول کرد. حس کنجکاوی باعث شد به سمتش برم. صدای تق تق کفشم کافی بود تا سرش و بالا بگیره. نگاه بی تفاوتی از سر تا پام بهم انداخت و انگار که چیزی مهمی نباشه دوباره سرش پایین انداخت. بهت زده با چشمای درشت فقط نگاهش کردم.
ناخداگاه پوزخندی روی لبم نشست. که اینطور پس به من توجه نمی کنی! با صدای نسبتا بلندی فریاد کشیدم: هی با توام... مگه کوری؟ شوکه سرش و بالا گرفت و گویا که با آدم فضایی روبه رو شده با دهن نیم باز بهم زل زد. با دست اشاره ای به خودش کرد: با منی؟ عصبی پوف کلافه ای کشیدم: جز تو کسی اینجاس؟ سرد گفت: نمیدونم شما کی هستید... ولی من تو رو نمیشناسم! گیج و منگ سرجام ایستادم. چرا داشت منو مسخره میکرد ناگهانی به ساق پاش کوبیدم که از درد صورتش قرمز شده و پاش و تو دستش گرفت. هر دو دستم و به کمر زدم و نگاه پیروزمندانه ای بهش انداختم. عجیب کیف داد. با درد گفت: چرا میزنی مگه روانی هستی؟ مرینت: هنوز دست از مسخره بازی برنمی داری انگار بازم کتک میخوای؟ همین که پام و بالا بردم. ترسیده دستاش و بالا گرفت: اقا نزن مگه چیکار کردم؟ قبل از اینکه چیزی بگم. دنیس جلو اومد و گفت: ابجی خیلی حرف میزنه میخوای خودم حسابش و برسم؟ پشت بندش نگاه تیزی بهش انداخت. آدرین از ترس آب دهنش و قورت داد و از جیب کتش کارتی در اورد و مقابلم گرفت: نمیدونم چه مشکلی دارید ولی حتما به اینجا سر بزنید!
از حواس پرتیم استفاده کرد و جوری فرار کرد که خودمم نفهمیدم. گیج نیم نگاهی به کارت انداختم. آدرس تیمارستان و بهم داده!! عصبانی تو دستم مچاله اش کردم. داره سر به سرم میزاره! تو یه تصمیم آنی دست دنیس و گرفتم و به همون سمتی که فرار کرده بود دویدم. فقط امیدوار بودم گمش نکنم. صدای پچ پچی باعث شد سرعت قدم هام و کمتر کنم و بایستم. صدای اشنایی توجه ام و جلب کرد: کجا بودی یه ساعت دارم دنبالت میگردم! انگشت اشاره ام و به نشونه سکوت رو بینیم گذاشتم تا دنیس سر و صدایی نکنه. چند قدم جلوتر رفتم که متوجه شدم صدا از کوچه تنگ بغلی میاد. بدون اینکه وارد کوچه بشم همون جا ایستادم و به اون دو نفر نگاه کردم. چیزی که میدیم باور نمی کرد. دو تا آدرین!! همونی که ازم کتک خورده بود گفت: آدرین چرا این همه راه منو کشوندی اینجا؟ اون یکی که معلوم بود اعصاب نداره گفت: فیلیکس ساکت شو.. فقط به حرفم گوش کن! فیلیکس: میشنوم.
شوکه دستم و روی دهانم گذاشتم. خدای من باورم نمیشد. پس اون لعنتی واقعا آدرین بود. آدرین: ببین فیلیکس هیچ کس نباید بفهمه من زنده ام این چیزیه بین من و تو! فیلیکسم مثل من گیج شده بود: منظورت چیه؟ یعنی کسی نمیدونه... آدرین ادامه حرفش و قطع کرد: اره کسی نمیدونه.. من خودم و جای تو گذاشتم!! فیلیکس: چرا اونوقت؟ با حرفی که زد دنیا رو سرم آوار شد آدرین: اومدم از اون دختر انتقام بگیرم! در ادامه حرفش استین پیراهنش و بالا زد و همین که چشمم به دستش افتاد نفس تو سینه ام حبس شد. اثار سوختگی فجیعی از بالا تا پایین دستش معلوم بود. با لحن تلخ و پر از خشنی ادامه داد: به خاطر اون این بلا سرم اومد... که البته خیلی زود تاوانش و پس میده. فیلیکس ناباور لب زد: نگو که میخوای بلایی سرش بیاری؟ لباش به حالت پوزخند کش اومد و با کج کردن سرش ترسناک گفت: چرا که نه. از شدت شوکی که بهم وارد شده بود به پهنای صورت اشک میریختم و کم کم سر خوردم و روی زمین افتادم....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود میشه زود پارت بعدی رو بدی؟
مررسیی✨💕تو بررسیه
آدرین رو قشنگ جرش بده 😐
اوه چه خشن حتما😂
اگه بخوام از این خشن تر هم میشم 😐 جدی میگم 😑
بعدییییی عالی
خیلیی ممنون✨💫
عالی عالی
مرررسییی🫰💕✨
پارت بعدو نمیدی🥲
معذرت به خاطر تاخیر تو بررسیه
از عالی هم عالی تر لطفا هر چه سریع تر پارت بعدی رو بده که دارم سکته میکنم. ♥
مرسی قشنگم🫰💕✨
تو بررسیه
عالی بود
منظورش از اون دختر مری نیست ک
مممنونم✨💕
چرا اتفاقا همونه😂
عالی بوددددد پارت بعد لطفا راستی داستانت ب لیستم اضافه شد
مررسی عزیزم💕✨😊
❤❤❤
عالی آجی میشی ؟
مرسی قشنگم البته هانیه ام خوشبختم💕✨
فالویی بک بده
عالییییییی
سپاس فراوان😂💕✨