اینم پارت 6. میدونم خیلی طول کشید تا بزارم،ببخشید.سرم خیلی شلوغ بود🪐
تازه عقلم به کار افتاده بود که یکی از پشت بغلم کرد
برگشتم مشت بزنم به صورتش که دیدم تهیونگه! تا خواستم چیزی بگم اومد جلو و بغلم کرد منم بغلش کردم بغض ترکید و گریه کرد و همونجوری گفت: من نمیدونم چیکار کردم که انقدر ازم عصبانی بودی. منو ببخش،من....من...
من عاشقتم و گل رو بهم داد. منم همونجوری شکه شده بودم،نمیدونستم باید خرابکاری سارینا رو توضیح میدادم یا جواب اونو بدم.
صبح روز بعد... چشمامو باز کردم که دیدم تهیونگ رو تخت خودش نشسته و داره نگام میکنه. پاشدم و سلام کردیم رفتم دستشویی و اومدم،گفت در مورد دیشب.... گفتم نمیخواد چیزی بگی،جرم که نکردی احساستو گفتی دیگه... ولی من باید بهت بگم که من از دستت عصبانی نبودم،سارینا گوشیمو برداشته بود و....و کل ماجرا رو توضیح دادم. وقتی که همه چیز رو گفتم تهیونگ واقعا خوشحال شده بود😃
هنوز جواب تهیونگ رو ندادم،نمیدونم باید چیکار کنم ولی... ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ کوکی:رسیدم رستوران که دیدم سارینا اونجا منتظره، سارینا:من... کوکی:نمیخواد چیزی بگی،فقط خواستم بگم متوجه شدم که نمیخواستی این اتفاق بیوفته و اینکه من دوستت ندارم،امیدوارم بد برداشت نکرده باشی😊 سارینا:منم میخواستم همینارو بگم که اون اتفاق عمدی نبود و اینکه علاقهای بهت ندارم😐حالا که همه چیز مشخص شده،میرم😊 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ اریانا:امروز میخواستم نظرمو راجب به تهیونگ بهش بگم،داشتیم تمرین میکردیم،تمرین تموم شد،داشتم میرفتم لباسامو عوض کنم که تهیونگ....
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌹🌹🌹 احتمالا داستان پارت بعد تموم شه،ممنون میشم بگید که بعد این داستان بازم داستان جدید بزارم یا نه🙂♥️✨
داستان نت واقعا عالی بود ممنونم
لطفا ادامه بده تو عالی هستی
مرسی عزیز دلم💜💜💜
عالی بودن
مرسیی💜