ناظر محترم لطفا منتشر کن بخدا خیلی براش زحمت کشیدم..ببخشید ظاهرا هر تستی منتشر میکنم برسی نمیشه:(
ا/ت ناخواسته لبخندی روی لبش اومد که باعث خوشحالی جونگکوک شد...اون حس میکرد بعد هوسوک تکیه گاه جدیدی داره که میتونه بهش اعتماد کنه....شاید میتونست باهاش درد و دل کنه و ولی اون نمیتونست جونگکوک رو به چشم همسر ببینه...اون نمیتونست بزور ع*ا*ش*ق کسی بشه...از نظرش جونگکوک مرد خوبی بود ولی بازهم نمیشد بهش اعتماد کنه به هر حال اون فقط 1 روزه که جونگکوک رو میشناسه...برای همین تصمیم گرفت به جونگکوک بگه که چه کسی داره...اون مرد منطقی ای به نظر میرسید.. ا/ت:اقای جونگکوک میتونم چیزی، بگم؟ جونگکوک:میشه منو اینطوری، صدا نکنی من راحت نیستم..همون جونگکوک یا کوکی.. ا/ت که ناخواسته از مهربونی جونگکوک لبخندش پرنگ تر شده بود گفت:جونگکوک میتونم باهات صحبت کنم؟ جونگکوک با خوشحالی گفت:البته.. ا/ت:راستش رو بخوای من نمیدونم چرا نمیتونم اتفاقاتی که افتاده رو باور کنم...من نمیتونم با این شرایط کنار بیام.. جونگکوک:ا/ت میتونم بفهمم چه حسی داری ولی باور کن من اذیتت نمیکنم...ناراحتت نمیکنم بهت قول میدم
جونگکوک به ا/ت ن*ز*د*ی*ک شد و صورت دختر رو ن*و*ا*ز*ش کرد... جونگکوک:بهت قول میدم هیچ چیزی برات کم نزارم..قول میدم تنهات نزارم..قول میدم.. ا/ت مقداری خودش رو عقب کشید و گفت:میدونم ولی تو منو بزور اوردی اینجا...از برادرم دور کردی انتظار نداشته باش یک روزه ع*ا*ش*ق*ت بشم...جونگکوک سرش رو تکون داد.. جونگکوک:حق با توعه..ولی..ولی من نمیخواستم...برادرم تو رو اینجوری اورد...من نمیخواستم.. ا/ت لبخند تلخی زد و گفت:من نمیتونم...نمیتونم یک روزه با این شرایط کنار بیام فقط ازت خواهش میکنم درک کن.. جونگکوک از ا/ت فاصله گرفتن و از روی تخت بلند شد..به سمت در رفت که یکدفعه صدای ا/ت متوقفش کرد.. ا/ت:لطفا از من ناراحت نشو..بهم حق بده.. جونگکوک همونطور که دستش به ا/ت بود گفت:هرچقدر زمان بخوای بهت میدم...و بعد رفت
جونگکوک به طرف اتاق خودش رفت..روی تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت... جونگکوک:هزار بار به هیونگ گفتم اونا رو اینجوری نیار...چرا..اخه چرا مثل زندانی ها باهاشون برخورد می کنه که یکدفعه یادش افتاد...اونا مافیا بودن..با کشت توی دیوار زد... اخه چرا؟چرا باید درگیر شغل کثیف پدرمون میشدیم... درسته...عشق چشم پسر رو کور کرده بود شاید میشد اسم این عشق رو عشق در نگاه اول با عشق لحظه ای گذاشت...معلوم نبود که در ادامه قراره چی توی دل پسر بگذره...هنورم به ا/ت علاقه خواهد داشت یا این عشق همونطور که زود شکل گرفت زود تموم میشه؟ از طرفی هم ا/ت توی اتاقش داشت سعی میکرد اتفاقاتی که براش افتاده بود رو هضم میکرد..برادرش با حال بدی بیاد خونه...فرداش بزور ببرنش یه عمارت...برادر صاحب عمارت ع*شقش بشه.. اون حس میکرد جونگکوک زیادی داره تند پیش میره...
ادامش نتیجه:)شرط پارت بعد 20 تا لایک 35 تاکامنت
نتیجه 1
ا/ت همونطوری که غرق فکرش بود خوابش برد...چند ساعتی گذشت و حونگکوک تصمیم گرفت بره و سری به ا/ت بزنه..سمت اتاق رفت و در زد...کسی در رو باز نکرد...به اروم ترین حالت ممکن در رو باز کرد و ا/ت رو که اروم خوابیده بود دید..وقتی مطمعن شد که حال ا/ت خوبه در رو بست و از اتاق فاصله گرفت..وقتی رفت طبقه پایین با تهیونگ که در حال خوندن روزنامه بود سمت تهیونگ رفت...تهونگ روزنامه رو کنارش گذاشت و پا از روی پا انداخت... تهیونگ:عشقش بدجوری چشم تو کور کرده.. جونگکوک:هیونگ من نمیدونم اونو چطوری عاشق خودم کنم... تهیونگ مقداری از قهوش نوشید و گفت:نگران نباش کم کم عاشقت میشه...
نتیجه 2
ا/ت همونطوری که غرق فکرش بود خوابش برد...چند ساعتی گذشت و حونگکوک تصمیم گرفت بره و سری به ا/ت بزنه..سمت اتاق رفت و در زد...کسی در رو باز نکرد...به اروم ترین حالت ممکن در رو باز کرد و ا/ت رو که اروم خوابیده بود دید..وقتی مطمعن شد که حال ا/ت خوبه در رو بست و از اتاق فاصله گرفت..وقتی رفت طبقه پایین با تهیونگ که در حال خوندن روزنامه بود سمت تهیونگ رفت...تهونگ روزنامه رو کنارش گذاشت و پا از روی پا انداخت... تهیونگ:عشقش بدجوری چشم تو کور کرده.. جونگکوک:هیونگ من نمیدونم اونو چطوری عاشق خودم کنم... تهیونگ مقداری از قهوش نوشید و گفت:نگران نباش کم کم عاشقت میشه...
نتیجه 3
ا/ت همونطوری که غرق فکرش بود خوابش برد...چند ساعتی گذشت و حونگکوک تصمیم گرفت بره و سری به ا/ت بزنه..سمت اتاق رفت و در زد...کسی در رو باز نکرد...به اروم ترین حالت ممکن در رو باز کرد و ا/ت رو که اروم خوابیده بود دید..وقتی مطمعن شد که حال ا/ت خوبه در رو بست و از اتاق فاصله گرفت..وقتی رفت طبقه پایین با تهیونگ که در حال خوندن روزنامه بود سمت تهیونگ رفت...تهونگ روزنامه رو کنارش گذاشت و پا از روی پا انداخت... تهیونگ:عشقش بدجوری چشم تو کور کرده.. جونگکوک:هیونگ من نمیدونم اونو چطوری عاشق خودم کنم... تهیونگ مقداری از قهوش نوشید و گفت:نگران نباش کم کم عاشقت میشه...
نتیجه 4
ا/ت همونطوری که غرق فکرش بود خوابش برد...چند ساعتی گذشت و حونگکوک تصمیم گرفت بره و سری به ا/ت بزنه..سمت اتاق رفت و در زد...کسی در رو باز نکرد...به اروم ترین حالت ممکن در رو باز کرد و ا/ت رو که اروم خوابیده بود دید..وقتی مطمعن شد که حال ا/ت خوبه در رو بست و از اتاق فاصله گرفت..وقتی رفت طبقه پایین با تهیونگ که در حال خوندن روزنامه بود سمت تهیونگ رفت...تهونگ روزنامه رو کنارش گذاشت و پا از روی پا انداخت... تهیونگ:عشقش بدجوری چشم تو کور کرده.. جونگکوک:هیونگ من نمیدونم اونو چطوری عاشق خودم کنم... تهیونگ مقداری از قهوش نوشید و گفت:نگران نباش کم کم عاشقت میشه...
های لاوم!~💗
من سوهی مدیر کمپانی sm هستم:)🌼
تست معرفی کمپانی شخصی شده•-•🦋
خوشحال میشم سر بزنی و بیای توی کمپانی مون^^🧚
________________________________________________
مایل به پین؟!
ساری بابت تبلیغ3>
تا پارت بعدو نزاری آروم نمیگیگیریم 😐
نمیدونم چرا همش رد میشه
عالی
خیلی داستانت قشنگ و عالیییهههه
و خیلی خلاقانه هست
با بقیه ی داستانا تفاوت داره و این خیلیییییییییییییییییییییییییی خوبه
بخاطر همینه که خیلی دوسش دارم فقط یه مشکلی هست هم کم مینویسی هم شرطاط زیاده بخاطر همین پارت بعدش رو دیر میزاری:(
مرسی عشقم ولی باور کن من زود زود مینویسم دیر منتشر میشه وقتی، شرایط انجام میشه من سریع پارت بعد رو مینویسم
قربونت برم باشه مرسی💕💕
👌🏻
۳۵
۳۴
۳۳
۳۲
۳۱
۳۰