سیلاممم ببخشید دیر شد 😁
ادامه از زبان مرینت ٪ از دور مثل خورشید بود دهنم باز مونده بود اومد جلومو گفت بانوی من خوبین. با صداش به خـدم اومدم گفتم بله به الیا گفتم وسایلمون را گذاشتی.. الیا، بله خانم... گفتم خوبه نباید وقت را تلف. کنیم حرکت میکنیم با افتخار سوار اسب شدم و اروم را افتادیم ............
رفتیم تا به یه برکه اب رسیدیم به ادرین گفتم اینجا سایه هست میتونیم نهارمون را همینجا بخوریم زیر سایه یه درخت کمی دور تر از چشمه نشستیم و نهار خوردیم وای چقد گشنه بودم 😄 ساعت های ۱۵ بود بین من و ادرین سکوت عمیقی یود که یهو ادرین گفت ببخشید شما چند سال از خواهرتون بزرگترین؟ گفتم یک سال و نیم متعجب شدم 😐
ادرین؛ بهتره راه بیافتیم گفتم باشه اسب ها را برداشتیم و رفتیم سمت برکه که ادرین گفت واییییی نهههههه گفتم چیشدهگفت اب خیلی بالا اومده و جریان اب هم خیلی زیاد نمیتونیم اسب ها را با خودمون رد کنیم گفتم وایی پس چیکار کنیم گفت باید خودمون بریم تو اب و اسب هامون را رد کنیم.....
ادرین گفت اول من جلوتر میرم ادرین رفت تو ابو اسب را هم میبورد تا نصف زیر اب بود گفت بیا با احتیاط پشت سرش رفتم اب سرد بود و پر از موج رسیدم به وسط برکه ادرین اسبشو برد که یهو...
که یهو اسب من شیهه کرد و خودشو به زمین زد و من پرت شدم تو اب ادرین--مرینتت نههههههه سریع رفتم کمکش تونست بیسته و اسبش و بردم رفتم کمک خودش و دستشو محکو گرفتم اوردمش... مرینت♡سرفههه سرفههه سرفهه ممنون ادرین گفت حالت خوبه که به دستم نگاه کردم خونی بود واییی نه پای مرینت به سنگ خورده بود و زخم شده بود تیکه ای از کتم و پاره کردم مچ پاشو بستم اروم سواد اسب شد و حرکت کردیم
باییییی
عالی بودد
فالویی بفالو بک بده
فالوووو