سلام ارمی های گل♡ امروز اومدم با پارت ۳ داستان ملی و موچی کلی فکر خوب برای داستان دارم و اگه کامنتا زیاد باشه این داستانو ادامه میدم کامنت و لایک فراموش نشه عشقولا♡♡♡♡ دوستون دارم♡♡
اهنگمو حفظ کردم .امروز سشنبست و چون مدیر مدرسه خانم واتسون حالش خوب نیس فردا مدرسه تعطیله:) میرم مسواک میزنم و لباس خواب میپوشم و میخوابم. &اگه بیدار نشی میکشمت یهو یکی گفت بیدار نشی میکشمت و منم از خواب پریدم دور و برم رو نگاه کردم اتاقم تاریک بود و چون در بسته بود از زیر در نور قرمز میومد منم که داشتم سکته میکردم ...پتو رو پیچوندم دور خودم و رفتم سمت در هوا هنوز تاریک بود فکر کنم ساعت ۳ بود نمیدونم در اتاقو یهو باز کردم و داد زدم : دستا بالااااااااا من اسلحهههههه دااااااررررررررممممممم:/ یهو چراغا روشن شد و همه ی دوستام زدن زیر خنده و هی قاه قاه میخندیدن:/ منم که شکه شده بودم با صدای خنده اونا خندم گرفتم و شروع کردم به خندیدن:) بعد چند دقیقه مونیکا گفت پاشو برو قیافتو درست کن وگرنه شب میای تو خوابم راستی بجز دوستات خاله ها و عموها هم اومدن یه لباس خوشگل بپوش
رفتم اتاقم و یه هودی ابی اسمونی با یه شلوار لی ابی با یه کفش ابی رفتم بیرون تو راه پله بودم که مونیکا جلومو گرفت و گفت نخیر برو لباس مجلسی بپوش :/ منم رفتم یه لباس دامنی ابی اسمونی که دامنش اکلیلی بود پوشیدم با یه کفش پاشنه بلند ابی . رفتم پایین چراغا خاموش بودم رفتم سمت کلید برق و دکمه رو زدم ولی چراغ روشن نشد . یهو.......
همه ی چراغا روشن شدو همه شروع کردن به خوندن《تولدت مبارک ،تولدت مبارک،تولدت مبارک.....》 منم از خوشحالی یه جیغ کوتاه زدم و از همه تشکر کردم و همه رو بغل کردم. کیک رو اوردن یه کیک ابی دو طبقه 《خانوادم پولدارن محض اطلاع:/》 با طرح بی تی اس:))))))) کیک و بریدم و نوبت کادو ها شد اول خاله کتی یه لباس سفید با عکس اعضای بی تی اس برام گرفته عمو یه عروسک خرس کوچولو برام گرفته"انگار بچم:/" و..... مونیکا رفت طبقه بالا و یه جعبه بزرگ اورد جعبه رو باز کردم و دیدم یه سگ پامرانین سفید کوچولو داخلشه♡♡♡♡♡♡♡♡ وای خدایا خیلی نازهههههههه♡♡♡♡♡♡
بلخره صبح شد و همه رفتن منم رفتم تو اتاقم و خوابیدم. ساعت ۱۲ ظهر با لیس میا《سگم دختره اسمش هم میا میباشد:)》 بیدار شدم و بغلش کردم گذاشتمش پایین تخت خودمم پاشدم رفتم لباسمو عوض کردم و با میا رفتم بیرون :) داشتیم همینجوری میچرخیدیم که به فکرم رسید بریم برای خودم و میا خرید کنیم کلیییییییی وسیلهههههههه برای فردای خودم که مسابقه بود و اسباب بازی و ظرف اب و غذا و چند تا لباس برای میا خریدم
بلخره رفتم خونه ساعت ۸ شب بود شام خوردیم و من با کلی ذوق و شوق خوابیدم. صبح ساعت ۷ بیدار شدم داشتم میمردم تا عصر نمیتونستم صبر کنم تا اینکه تصمیم گرفتم اهنگمو گوش کنم اهنگ رو گذاشتم و باهاش شروع کردم به خوندن همینطور تو فاز خودم داشتم میخوندم که یهو میا شروع کرد به زبون خودش خوندن ولی برای من فقط زوزه بود:))))))) منم همینجوری ادامه دادم اصلا نفهمیدم ساعت چنده که یهو....
مامانم اومد تو اتاقم و گفت ساعت چهاره زود باش اماده شو منم مثل اینکه برق گرفته باشم پاشدم و لباسمو پوشیدم و راه افتادم سمت استودیو خوانندگی بلخره رسیدم حتی ۱۰ دقیقه زودتر که دیدم ماریا هم اونجاست(ملیکا*ماریا^) *سلام ماریا ^سلام ملیکا *چه خبر ؟ ^سلامتی تو چه خبر؟راستی تولدتم مبارک امیدوارم از کادوم خوشت اومده باشه:) *مگه میشه خوشم نیاد همیشه میخواستم یه ارمی بمب داشته باشم:) که بلند گو شماره ۳۳ که من بودم رو گفت منم رفتم و شروع کردم به خوندن اهنگم که یهوووو.........
نتیجه 1
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ارمی های گل و عزیز♡♡♡♡♡ خیلی دوستون دارم ♡♡♡ مراقب خودتون باشید☆☆☆
نتیجه 2
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ارمی های گل و عزیز♡♡♡♡♡ خیلی دوستون دارم ♡♡♡ مراقب خودتون باشید☆☆☆
نتیجه 3
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ارمی های گل و عزیز♡♡♡♡♡ خیلی دوستون دارم ♡♡♡ مراقب خودتون باشید☆☆☆
نتیجه 4
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ارمی های گل و عزیز♡♡♡♡♡ خیلی دوستون دارم ♡♡♡ مراقب خودتون باشید☆☆☆
ممنون آجی
آجی جون نگران نباش من ازتو کوچیک ترم اسم ثنا ۱۱سالمه دارم ۱۲ میشم
آجی جون میای باهم آجی شیم
عالی آجی جون ادامه بده