
ساعت ۴ بعد از جلسه : با آلیا تو پارک قرار گذاشتم و رفتم . آلیا برای هر دومون بستنی خرید شروع به بستنی خوردن کردیم که آلیا سر صحبت رو بار کرد . چه خبرا مرینت ؟_ سلامتی _ مرینت میدونم یک چیزی رو ازم قایم می کنی _ نه بابا _ مرینت _ باشه . همه ی ماجرا رو برای آلیا تعریف کرد . واقعا ؟! _ آره. _ باورم نمی شه دختر _ باور کن . مرینت رفت خونه تو راه با خودش گفت : توی جلسه لایلا با پسرخاله ی آدرین ملاقات کرد و فکر کنم کاری با من دیگه نداشته باشه
تورا به فکر جوابم به آدرین فکر کردم . وارد خونه شدم آدرین حواسش نبود . _ آدرین جوابم مثبته . از زبان آدرین : با حرف مرینت به خودم اومدم. باورم نمی شد . با مرینت سر این ماجرا کلی حرف زدیم . آدرین گفت : فردا به پاریس برمی گردیم _ چه خوب _ بیا یک سر توی نیویورک بگردیم و به آلیا و نینو هم بگیم بیان _ فکر خوبیه آدرین .
ساعت شش عصر شد . یک لباس خوشگل پوشیدم و با آدرین رفتیم بیرون . به سمت پارک لوور رفتیم . اونها هم رسیدن . نظرتون چیه بریم کافه ؟ _ آلیا:فکر خیلی خوبیه مرینت . آدرین : عالیه _ نینو : پس بریم کافه . رفتیم کافه. من آلیا دو تا شیرکاکائو و کیک شکلاتی خیس سفارش دادیم و آدرین و نینو هم دو تا قهوه . بعد از مدتی از کافه بیرون اومدیم . چی ؟ چی داشتم میدیم ؟ مارتین توی نیویورک ؟! . دنبالش کردم ببینم واقعا مارتینه . رفتم دست اونو گرفتم گفتم : تو کی هستی ؟ سرشو برگردوند _ مرینت ! _ مارتین ! تو اینجا چی کار می کنی ؟ مگه نباید توی پاریس باشی ؟ _ وقتشه یک رازی رو بهت بگم مرینت _ چه رازی ؟ _ من یک پلیسم.........
ادامه در پارت بعدی هست ..... لطفا لایک و فالو و کامنت بزارید 😘 ناظر منتشر کن لطفا 🙏🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فاطمه ببخشید یادم رفت داستانت را بخونم
سلام عالیییییییی بود
عالیییییییییییییییییییی
بعدی😍😍
خیلی ممنون 😘❤🌸
آجی میشی ؟
خواهش می کنم😍
حتما ماهک ۱۳ ساله از کرج فقط اگه میشه ماهی صدام کن😊