
سلام توت فرنگی ها چطورین تاکومی عزیزتون اومده با یه داستان جدید و این داستان جایگزین من دوست ندارم هست که یه پارت تا آخر نمونده
.....نیمه های شب بود ابر تمام آسمان را پوشانده بود و هر ۱۰ دقیقه ساعقه میزد جین هو روی مبل نشسته بود و مجذوب فیلم ترسناکی که روی تلوزیون پخش میشد شده بود پاپ کورن و خوراکی ها روی زمین پخش شده بودن با صدای جیغ توی تلوزیون کوسن رو بغل کردو توی خودش جمع شد ناگهان صدای موبایلش اومد تلفن و جواب دادو روی گوشش گذاشت:جانم ..:سلام گوسفندم..خنده ریزی کردو با خوش رویی گفت:سلام شامپانزه ام. :کجایی؟ =خونه :چیکار میکنی ؟ =فیلم میبینم....ناگهان ساعقه ای زدو جین هو برای بار ششم تو شب جیغ زد دوستش نگران گفت:چیشد حالت خوبه =آ.اره خوبم :اوکی راستی دیشب به مهمونیش رفتم بزار برات تعریف کنم =با.باشه تعریف کن....به حرف های دوستش گوش میداد ولی چشماش رو تلوزیون بود توی تلوزیون قاتل در خونه رو باز کردو با یه دسته ی بیسبال وارد خونه شد دختر توی تلوزیون جیغ زد جین هو کوسن توی بغلش رو بیشتر فشرد ناگهان صدای باز شدن درخونه اومد قلبش به تپش افتاده بود حس میکرد الان هست که سکته کنه در خونه همینطور تکون میخورد یهو صدای اومد که در باز شده چشماش گرد شد آروم صدای قدم های پا میومد و هی به جین هو نزدیک میشد جین هو با ترس سریع از دوستش خداحافظی کرد:ا.الو جین هو....نفس عمیق کشید باورش نمیشد که قاتل سریالی توی دنیای واقعی اومده به خونش ...
آروم از روی مبل بلند شد بخاطر فیلم چراغ هارو خاموش کرده بود خم شدو از زیر مبل چوبی رو که قبلا خریده بود که از خودش دفاع کنه رو برداشت آروم به سمت صدا رفت با ترس دادزد:کی اونجاست...کسی جواب نداد..ایندفعه بلند تر داد زد :گفتم کی اونجاست...باز هم صدایی نیومد وارد راهرو شد سایه مرد روی دیوار منعکس شده بود مرد خم شده بود پاتند کرد به سمت مردو محکم زد تو سرش مرد افتاد زمین خودش جیغی کشید سریع چراغ و روشن کرد به سمت پسر رفت پسر صورت اش به روی زمین بود با دستاش صورت پسر رو به سمت خودش آورد وقتی دید مجذوب صورت زیبای پسر شد زیر لب گفت =آخه تو حیف نیست با این صورت جذابت دزدی بکنی نگاهش به وسایل های پسر رفت یه چمدون کیف گیتار و کیف کوچیکی که روی شونه هاش بود انگار پسر داشته کفش اش رو درمیاورده براش سوال پیش اومد که چه اتفاقی افتاده....
از زبان جونگ کوک:با سر درد بدی بیدار شدم آروم چشمام رو باز کردم نگاه به اطرافم کردم رو صندلی کنار جایی که خوابیده بودم یه دختر رو دیدم که اخم کرده بودو داشت سیب میخورد جیغ خفیفی زدم سعی کردم که به تخت تکیه بدم دختر از روی صندلی بلند شد_من..من کجام =ببخشیدا من باید از تو بپرسم تو خونه من چیکار میکنی ..سریع از رو تخت بلند شدم _خونه تو !..اینجا خونه بابا بزرگ و مامان بزرگ من هست مامانم بهم گفته بیام اینجا =مامانت کیه _جانگ سو کیونگ خودت کی هستی ؟ =من باید این رو بپرسم _______توی حال نشسته بودیم =پس داری میگی تو پسرخاله من هستی ؟..سرمو تکون دادم_چرا اینقدر خنگی چند بار بگم من و خانوادم تو استرالیا زندگی میکنیم بابای من توریست بوده اومده بوده کره مامانم هم توی هتلی کار میکرده که بابام توش بوده بعد همو میبینن و ع.شق هم میشن تا ۱۲ سالگیم اینجا هستیم بعد از اون با پدرم میریم استرالیا منم دانشجو هستم رشته ام تجربی هست برای درس به اینجا انتقالی گرفتم مامانم هم بخاطر کار بابام نمیتونه اینجا بیاد و نمیخواست من مزاحم کسی بشم برای همین گفت خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ بیام که اونا مردن از خونه هم مراقبت کنم که دزد نیاد و اینجوری مزاحم خاله و دایی هام نشم
=پس یعنی تو دزد نیستی...سرمو خواروندم:کدوم دزدی رو دیدی که با چمدون و وسایللاش میاد ..آروم خندید بعد گفت:اگر پسرخاله من هستی چطور تو رو تاحالا ندیدم _اومم من که الان ۲۴ سالم هست اونموقع دوازده سالم بوده پس صورتم تغییر کرده از اون موقع =تو منو به یاد داری ؟ _یه چیزایی از تو یادم میاد =مثلا چی؟ _یادمه ۱۰ سالم که بود اونموقع تو ۷ سالت بود اومدی خونه ما باهم بازی میکردیم بعد باهم دعوا مون شد شن بازی رو روی سرم خالی کردی و بعد زدی تو سرم و قهر کردی و از اتاقم بیرون اومدی ...از خجالت گونه هاش قرمز شده بود تو خودش جمع شده بود بعد اخم کرد:خاطره از این بهتر نبود ...زدم زیر خنده:خب تو داستان زندگیتو تعریف کن مامان بابات کجا هستن چرا اینجا زندگی میکنی؟.با حرف من بغض کرد بعد آروم لبخند زد تا بغض اش معلوم نشه=خب اونا امم ..پدرم ۱۰ سالم که بود از مامانم جدا شد و از زندگیمون بیرون رفت بعد از اونم تا ۱۷ سالگیم ازدواج نکرد ع.شق همکارش شد و باهم ازدواج کردن جون جه ناپدریم از من خوشش نمیومدم هی راجب من بدگویی میکرد و بدجنسی در حق من میکرد ۱۹ سالم که شد...مامانم.....این حرفارو با بغض میگفت و هر لحظه نزدیک بود بغضش بریزه و گریه کنه =..مامانم سرطان ..گرفت و ..مرد اون موقع هم ناپدریم دیگه هیچ وظایفی درقبال من نداشت پس من رو از خونه پرت کرد بیرون منم جایی رو جز خونه مامان و بابا بزرگ نداشتم اونا باهام خیلی مهربون بودن که یه سال پیش مردن _آه..خیلی متاسفم ..ببخشید به یادت..آوردم =نه..این زندگی منه ..باید عادت کنم بهش...برای اینکه جو عوض بشه گفتم:شین جین هو لطف کن دفعه بعدی که خواستم وارد خونه بشم با چوب نزنی تو سرم ایندفعه رو بخشیدم مگرنه دفعه بعد ازت شکایت میکنم....زد زیر خنده دستم و آروم به سمت صورتش بردم و اشکاش رو پاک کردم.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عررررررررررررررررر خیلی خوبههههههه
خیلی ممنون
خیلی قشنگههههه...😂❤
الی جونم دلت میخواد با شمشیر اگوست دی بم.ری اجی؟
الان کجاش بده؟؟؟؟
تو ادامه نده تا بیام بک.شمت
ادامه نده با شمشیر دجیتا میام براااااش
میخای مارو حرص بدی پارت بعدو نمیذاری؟؟
خیلی خوبه اجی
این استعداد و ایده هارو از کجا میاری؟🥲
یه بار دیگه ام بگی ببخشید بد شد با قابلمه میوفتم دنبالت تا میخوری میزنمتتت🗿
حقققققققققققققققققق
عالییییی
عالی بود
فوقالعاده بود 🥺💜
حتما ادامه بده 🦋
عالی بود ♡ پارت بعد پلیز