
«پنی» غرق فکر و خیال بودم که با صدای تالون، نگاهم و بهش دوختم و گیج لب زدم: هاا چی گفتی!؟ لباش به حالت خنده کش اومد و با تک خنده ای گفت: کجایی دختر، چند دقیقه اس دارم صدات میکنم! لبخند ضایعی زدم و از روی زمین بلند شدم و با گفتن: هیچی، بسنده کردم. تازه نگاهم به دور و اطراف افتاد. هیچ کس جز من و تالون اینجا نبود. اطرافمون تاریک بود به خصوص که اتشم داشت کم کم خاموش میشد. تا به خودم بیام دست سردم تو دست گرمش گره خورد. بدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده شروع به راه رفتن کرد و منم پشت سرش کشید. در همون حالت گفت: پن... می دونم تو سرت چی میگذره نیم نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و ادامه داد:ولی ازت میخوام دیگه بهش فکر نکنی باشه؟ لبخند خسته ای زدم. برای دل اونم شده بود باید خوشحال باشم.
به قدم هام سرعت دادم و در حالی که عقب عقب راه می رفتم گفتم: هر کس دیرتر برسه باید تمام خونه رو خودش تمیز کنه لبخند شیطونی زد: که اینطور. پس انگار یکی بد جور هوس بازی کرده.. چشمی زدم و گفتم: اره چه جورم. قبل از اینکه از کنارش بگذرم با طعنه ای که بهم زد جاخوردم و هاج و واج به رفتنش نگاه کردم. توروخدا نگاه کن از قد و هیکلش خجالت نمیکشه. «تالون» خم شدم. دستام و روی زانوهام گذاشتم. نفسم و عمیق بیرون دادم. پشت سرم و نگاهم کردم.پنی در حالی که نفس نفس میزد بهم نزدیک شد کمر صاف کردم. من: میبینم که دیگه پیر زن شدی! پشت چشمی نازک کرد و دست به سینه با طعنه گفت: حداقل مثل بعضیا متقلب نیستم
بدون اینکه به روی خودم بیارم سرم و به نشونه مثبت تکون دادم: افرین تقلب اصلا خوب نیست.. به ثانیه نکشید صورتش از خشم قرمز شد و تا به خودم بیام با دست محکم به کمرم کوبید. چون انتظارش و نداشتم پهن زمین شدم. دستم و به زمین تکیه دادم و درحالی که کمرم و با دستم ماساژ میدادم نگاه عاقل اندر سفیه ای به پنی انداختم و لب زدم: پن باور کن اگه همینحوری ادامه بدی اخرش ضربه مغزی میشم بعدشم میمیرم و اخرشم کسی نیست بیاد بگیرتت و در نتیجه می ترشی.. به نشونه اعتراض اسمم و تکرار کرد. همین کافی بود تا شلیک خنده ام به اسمون بره.. دستم و به سمتش گرفتم: انقدر حرص نخور گوجه فرنگیم... بیا اینجا. نگاه مظلومش و تو چشمام دوخت و لب زد: انقدر اذیتم نکن تالون.
از رو زمین بلند شدم و با لبخند گرمی جوابش و دادم: باش..بهت قول نمیدم ولی امروز ازت میگذرم نزدیک خانه بودیم برای همینم زیاد طول نکشید. مارکوس و جیمز دم در منتظر ما بودند. پنی زودتر از من وارد شد جیمز با لبخند شیطونی که رو لب داشت گفت: بگو ببینم این همه مدت چیکار میکردین کلک سرم و به نشونه تاسفم تکون دادم: هیچی داشتم کتک میخوردم. جیمز متعجب یک تای ابروش و بالا داد: اوه پس معلوم توام به سرنوشت من دچار شدی. حالا متو درک میکنی.. و در ادامه دستش و رو قلبش گذاشت و اه سوزناکی کشید.
با تک خنده ای گفتم: خیلی خب مسخره بازی و بس کن. سرم و برگردوندم و با چشمای و ریز شده دقیق اطراف و بررسی کردم در همون حین گفتم: جیمز، تو حواست به اینجا باشه. من و مارکوسم اطراف و گشتی میزنیم و برمی گردیم.. سرش و به نشونه مثبت تکون داد. همین که برگشتم چشمم به موتور که دقیقا روبه روم بود افتاد. لبخند کجی رو لبم نشست. نگاه قدردانی به مارکوس انداختم. گیر اوردم وسیله ی نقلیه ی تو این جزیره سخت بود معلوم نبود از کجا پیدا کرده بودش هر چند قیافه اش چنگی به دل نمیزد.. معلوم بود چند وقته ازش استفاده ای نشده بود. شونه هام و با بیخیالی بالا انداختم و بعد از اینکه کلاه کاسکت و روی سرم گذاشتم سوار شدم. روشنش کردم و منتظر وایستادم تا مارکوس سوار بشه
با بالا و پایین شدن موتورفهمیدم بلاخره سوار شد اما یهو با حلقه شدن دستای ظریفی دور کمرم، جاخوردم وبهت زده سرم و چنان به عقب برگردوندم که صدای رگ به رگ شدنش و به وضوح شنیدم. نگاهم به پنی افتاد در حالی که با شیطنت نگاهم میکرد گفت: چیه تا حالا ادم ندیدی. با تته پته لب زدم: تو... تو کی اومدی.. از کجا فهمیدی! پنی: کر نیستم که، شنیدم حالا هم راه بیوفت کلی کار داریم تازه چشمم به اون دو تا اسکل افتاد سرشون پایین بودن و داشتن ریز ریز به ریش من می خندیدن. لعنتی زیر لب گفتم و سریع از اونجا رفتم. نزدیکای معدن موتور و خاموش کردم. اول پنی و پشت بندش خودم پیاده شدم. با روشن کردن چراغ قوه چند قدم به جلو برداشتم و گفتم: پن... تو همینجا باش من میرم تو، یه نگاهی بندازم. برمی گردم صدای اعتراضش بلند شد: تالون، داری چیزی و ازم مخفی میکنی اره!؟ کلافه نفسم و بیرون دادم
انگار کاری جز اعتراف نمیتونم بکنم. در حالی که لبخنده دندون نمایی میزدم سرم و به طرفش برگردوندم و گفتم: راستش..بچه های اینجا خبر از چیز مشکوکی اطراف معدن دادن منم فقط اومدم یه نگاه بندازم. نگاه معناداری بهم انداخت و گفت: آهاا پس اگه چیزی نیست منم باهات میام.. هنوز حرف تو دهنم نچرخیده بود که فوری چراغ قوه رو از دستم گرفت و وارد معدن شد. سرم و به نشونه تاسف تکون دادم مثل همیشه لجباز و یک دنده اس سریع پشت سرش داخل شدم. حدود چند دقیقه ای میشد که این تو بودیم و خبری از هیچ موجود زنده ای نبود. دیوار های نم ناک و فضای ساکت و تاریک معدن، باعث شده بود حس بدی پیدا کنم و قلبم محکم خودش و به دیواره های قلبم بکوبه. با صدای پنی، نیم نگاهی بهش انداختم. پنی: تالون مطمعنی اینجا امنه!؟ اب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم و با صدای ضعیفی لب زدم: راستش از اقای توماس شنیدم که خیلی وقته کسی به اینجا سر نزنه.
با به یاد اوردن چیزی ترسیده زیر لب زمزمه کردم: نکنه جنم داشته باشههه!! پنی متعجب گفت: چی!! بدون توجه به اون ادامه دادم: اگه یهویی تسخیرم کنند چی... واای خداا. صدای خنده پنی بلند شد. چشم غوره ای بهش رفتم که فوری خنده اش و قورت داد. اما یهو با شنیدن خش خشی ناخداگاه صدای دادَم بلند شد و همین که برگشتم فرار کنم به دیوار برخورد کرد و رو زمین افتادم.. عصبی دستی به سرم کشیدم اخه چرا یهویی اینجوری شد. خودم و به گوشه دیوار رسوندم و بهش تکیه دادم. پنی چراغ قوه رو که روی زمین افتاده بود و برداشت و کنارم نشست در حالی که معلوم بود خنده اش گرفته گفت: فکر نمی کردم انقدر بترسی! پوزخندی زدم و جواب دادم: نکنه تو نمی ترسی! پنی: معلومه که نه.. از این چیزا عمرا بترسم.. با نشستن دستی روی پام، شاکی رو به پنی گفتم: خیلی خوب حالا دستت و بردار.
با چشمای گرد شده سرش و کج کرد: داری در مورد چی حرف میزنی. من که به تو دست نزدم.. گیج نگاهی به دست روی پام کردم بد بی راهم نمی گفت دست چروکیده اش اصلا به دست پنی نمی خورد. اگه این دست پنی نیست پس.. با فکر به اون، با تته پته لب زدم: یه ادم تسخیر شده اس!؟ پنی سرش و بلند کرد و نگاه کرد ولی یهو با تکون خفیفی که خورد جیغ فرابنفشی کشیدم. پنی هم از ترس جیغ کشید و محکم منو بغل کرد و تند تند پشت سرهم گفت: حالا که داریم میمیریم میخواستم بگم خیلی دوست دارم ببخش که انقدر اذیتت کردم. و بعدش صدای هق هقش بلند شد با بغض تو گلو گفتم: اما من میخواستم ازدواج کنم بچه دار شیم بعدش بمیرم، نه به دست یک جن چروکیده و بی ریخت.. هنوز حرفم تموم نشده بود که......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییی ♥️😍💞
جونی جونم بیا دردت به جونم
شب مهتاب لب دریا
سی تو آواز میخونم
😍⚘
عالی بود میشه بک بدی
آخرش داستم از خنده جر میخوردم
الهیی دورشون بگردم من😂😂😂💖
😂😂😂😂😂😂خیلیی باحال بود اسلاید سه
آخخخ جوننن آجییی پارتتت جدیددد دادییییی ۶ ماههه منتظرمممم منننن از ذوق دارم میمیرممم
من هستم، باورم نمیشه هنوز منتظر این داستان موندم، ولی خب، من هنوز زندممم😀😂
متاسفانه وقتی داشتم میخوندمش آهنگ شاد پلی بود برای همین نترسیدم😐😂🤝🏻
راسییی مت دارم می ام پی ویت هاها😂
خوش اومدی🥺😂
اجییییییییی دلم برات تنگ شده بوددددد🥺 چطوری ؟خوبی؟ اوضاع چطوره؟
تروخدا بیا بمون دیگه نرو 🥺🔗🌻
این پارتم خیلیییی خوب بود اصن مگه می شه تو بد بنویسی؟
خیلیخوشحالم اومدی لاو یو 🥺❤🫂
وااای اجی خوبی🥺❤
خیلییی دلم برات تنگ شده فکر کردم رفتی😂
مررسیی اجی لطف داری🥺🫰❤️🔥
میشه زود تر بذاری پارت بعد رو هانیه جون خیلی دوست دارم داستانت رو♥
هانیه جون شما چند سالت هست؟
اگر اشکالی نداره بگو❤
اره حتما امروز می نویسمش
راستش یک چند روزی نت نداشتم نتونستم بنویسم😂
۱۵ سالمه نه گلم اشکال نداره😂😁
اها عالیه مرسی😍
من خودم سیزده سالمه♥