بدون هیچ حرفی :)🏃♀️
وقتی از تاکسی پیاده شدم...یه مِه شدیدی کوه رو گرفت و یه بوی بهاریه سردی اومد که منو محو اون کوه کرد :)🌬 وقتی جلوتر رفتم از شوق چشم هام پر از اشک شد از زیباییه اون جا حیرت زده شده بودم...هرچی جلوتر رفتم یونگ سام رو ندیدم یکم فکر کردم...ولی چیزی به ذهنم نرسید...
و راهم رو ادامه دادم...و از طبیعت لذت بردم :)... من تاحالا سوریانگ جه نیومده بودم و راه رو بلد نبودم و گم شدم هرچی منتظر یونگ سام بودم نیومد...
خیلی ناراحت شدم چون حس میکردم نمیاد و بدقولی میکنه ولی زدم تو سرم و باخودم گفتم نه یونگ همچین آدمی نیست...و...
تقریبا شب شد و هوا بارونی شد قلبم خیلی محکم میزد تقریبا دیگه ناامید شده بودم :(!
میخواستم هرچه زودتر برگردم...خیلی سردم شده بود...و راه رو بلد نبودم...بغضم گرفت...چون فکر میکردم خیلی تنهام و حتی یونگ هم به دیدنم نیومده خیلی صبر کردم...
اما بارون شدید شد و منم خیلی سردم شد...هی راه رفتم و داد زدم برای کمک...اما کسی صدامو نشنید...خیلی ترسیده و ناراحت بودم که اون لحظه حس کردم دست یکی دور کمرم حلقه شد و احساس گرمی کردم :)♥️
نتیجه 1
امیدوارم لذت کافی رو برده باشید :)💕 از تک تک تون ممنونم که رمانمو میخونین و نظر میدید
نتیجه 2
امیدوارم لذت کافی رو برده باشید :)💕 از تک تک تون ممنونم که رمانمو میخونین و نظر میدید
نتیجه 3
امیدوارم لذت کافی رو برده باشید :)💕 از تک تک تون ممنونم که رمانمو میخونین و نظر میدید
نتیجه 4
امیدوارم لذت کافی رو برده باشید :)💕 از تک تک تون ممنونم که رمانمو میخونین و نظر میدید
به داستان منم سر بزنین 🙃
ادمین لطفا پین شه ممنون😍
فالو=فالو
سوری بخاطر کامنت🙃
عررر خیلی داستانه خوبیه🤩🤩🤩🤩
داستانت خیلی خوشگله ولی لطفا بیشتر بنویس(:
عالی عرررر:)
من تورو میدوستمت:)
عرررر واقعا؟:))))))
اوهوم:)♥️
عرررر*از شدت عر زدن در دسترس نمیباشم.با تشکر،خبرنگاری لانا ی کبیر🤺🌸😔
اوخیییی چقدر بامزه!🥺😂😂
لاو🤺🌸
خودت عشقیو کارات و رفتارات:)💕
لطفا تست اخرمو حمایت کن:)🌿
حتما:)💕
پارت بعدی لطفا
حتمن میزارم تا امشب:)💕
بش
اومم نمیدونم تستچی چش شده میگه بیشتر از سه تا نمیشه من چهارتا گذاشتم و الان داره رو مخم راه میره نمیزاره پنجمیو بزارم برای شماهم این مدلیه؟
اره
یه کاربر روزانه میتونه 3 تا تست بزاره
احتمالا یکیش رو بعد ساعت 12 شب گذاشتی
امشب ساعت 12 امتحان کن