بچه ها این قسمت خیلی رد شد برا همین دیر گذاشتم. زندگی برای مرینت 🐞 توی نیویورک خیلی راحت و عادی شده بود و اون واقعا از زندگی جدیدش راضی بود.البته هری🐉 همیشه رفتار عجیبی داشت.آنابل و مرینت 🐞 میکشید جاهایی که کسی نیستن و عذر خواهی میکرد میگفت کشی دونبالش بوده ولی هیچ وقت نمی گفت کی.آنابل🐰سرخوش یه بار که هری داشت کار عادیش رو میکرد با حالت عجیبی گفت:اگه دفعه ی بعد نگی کی دونبالته میخوابونمت رو زمین!مرینت 🐞 میدونه من تو کنگفو و کاراته کمربند زرد دارم.۰۰۰و بعد حالت صورتش رو جوری کرد که انگار داره به خودش افتخار میکنه.🐉:منم مسابقات المپیک رفتم....هرچند هیچ وقت برنده نشدم ولی به هر حال منم توی بکس و ژیمناستیک حرفی برای گفتن دارم.۰۰۰و بعد صورتشو مثل صورت مرینت 🐞 کرد و هردو زدند زیر خنده،مرینت 🐞 طوری به اونا نگاه میکرد که انگار احمق ترین افراد نیویورک هستن.و بعد رفت جلوی آنابل 🐰 و گفت:واقعا موضوع چیه؟۰۰۰🐉:اهم هیچی فقط من همیشه از خونه فرار میکنم تا بیام پیش شما.راستی هواشناسی گفته پنج شنبه برف میاد شما برای اون موقع آزادین برم برف بازی؟۰۰۰
🐞:تو همیشه چیکار میکنی؟؟؟؟۰۰۰🐉:نگران نباش پدر مادرم همیشه سفر کاری اند متوجه نمیشن ولی پرستارم میشه...و بعد خواهر کوچیکم...و بعد بادی گاردام...بعد آشپزا...بعد شما.۰۰۰هری 🐉 خیلی شوخ طبع بود.طوری که هروقت مرینت 🐞 و آنابل 🐰 میدینش انتظار داشتن اون جکی بگه.(😐) و حتی حرف آنابل 🐰 هم که میومد هری 🐉 و مرینت 🐞 خنده اشان میگرفت.(یاه یاه یاه)اینا مهم نیست.بی توجهی آنابل 🐰 به فرار کردن هری 🐉 مهمه.🐰:اوه اوه تو خوابت همه ی این اتفاقا میافته؟تو که اینقدر پولداری توی این مدرسه چیکار میکنی؟؟؟؟۰۰۰🐉:مگه این مدرسه چشه؟۰۰۰🐰:نمی دونم مثلا باید توی یه برج معلم خصوصی داشته باشی.۰۰۰و بعد زد زیر خنده.هری 🐉 هم بی تفاوت پرسید:نگفتید برای پنجشنبه آزادید؟۰۰۰🐞:اگه بازم میخوای از خونه فرار کنی نه!۰۰۰🐉:نگران نباش پنجشنبه وقت عکاسی دارم از اونجا فرار میکنم.۰۰۰و بعد به آنابل در خندیدن ملحق شد.
آنابل 🐰:راستی مری 🐞 تو هیچ وقت به ما راجب اون اتفاقات جالبی که توی پاریس میافته نگفتی.لیدی باگ و کت نوار رو تاحالا از نزدیک دیدی؟نه...تاحالا باهاشون عکس گرفتی؟تا حالا بهشون دست زدیییی؟۰۰۰🐞:آروم باش آنی!البته که منو اونارو دیدم!و...خب یه بار کت نوار نجاتم داد که از ساختمون نیافتم....ولی عکس ندارم.۰۰۰🐰:پس به هیچ دردی نمی خوره!از کجا بدونیم تو راست میگی؟۰۰۰و بعد قیافه اش رو خنده دار کرد تا مرینت 🐞 بخندد.آنابل 🐰 قبلا به مرینت 🐞 و هری گفته بود هرکس بخنده داره دروغ میگه.البته به شوخی.الان هم به شوخی داشت کاری میکرد مرینت بخندد.هری 🐉 هم فقط اونارو تماشا میکرد و چیزی نمیگفت.ولی...اهش تموم مدت رو مرینت 🐞 بود.
۰۰۰فردای اون روز۰۰۰ جورجی مرینت 🐞 رو از خواب بیدار میکنه.مدرسه ی مرینت 🐞 گفته بود که امروز یک ساعت دیر بیان.ولی جورجی اونو سر ساعت معمولی بیدار کرد.جورج🦊:مرینتتتتتتت بیدار بیدار بیدار شو من از اتوبوس عقب موندممممم.۰۰۰🐞:تو چی؟؟؟۰۰۰و بعد تند تند لباسش رو عوض کرد و دست جورجی رو گرفت.به گاراژ رفتن و دوچرخه ی مرینت 🐞 رو برداشتن.دوچرخه فقط برای یک نفر بود ولی جوری نشست جلوی اون.وقتی مرینت 🐞 جورج رو رسوند به مدرسه اش خودش رفت مدرسه چون دلیلی نداشت برگرده خونه توی اون راه دراز و سرد.بعد از مدرسه۰۰۰دِلا:مرینت 🐞!یکی از دوستات اومد اینجا ولی نبودی.در واقع برات یه بسته فرستادن خودشون نیامدن.گذشتمش روی تخت برو برش دار.دوستای خیلی خوبی داری از اینجا هم به فکرتن!۰۰۰مرینت 🐞 باورش نمیشد این کارو کردم.یعنی از طرف کی بوده؟توش چی بود؟رفت سمت اتاقش و بسته رو باز کرد.اون بسته از طرف همه بود.صد البته غیر از تیم لایلا 🦊.
«مرینت 🐞 عزیز سلام.این نامه رو تمام دوستانت نوشتن.اینجا توی پاریس جات خیلی خالیه.اوضاع هم خیلی تغییر کرده.ما منتظرت میمونیم تا برگردی.درسته به خاطر مشکلاتی که داشتی رفتی.امید واریم زود تر فراموش کنی و ببخشی تا ما بتونیم تورو دوباره ببینیم.دوستارت:آلیا،آدرین،نینو،کلویی،سابرینا،زویی،جولیکا،کاگامی،آدرین،لوکا.اون خط هایی که پایین صفحه میبینی امضا های ما هستن.»واو...ادرین هم نقش داشته.بعد از خواندن نامه کمی احساس بدی مرد که کت نوار رو تنها گذاشته.اوعضا خیلی فرق کرده؟منظورش چی بود؟نامه رو زد پیش عکس دوستانش.پاکت رو باز کرد.توی پاکت یه عکس دسته جمعی از همه بود که توی گل برگ های رز گذاشته شده بود.اون رو زد روی آینه...و بعد دوباره برگشت سمت جعبه...چیز دیگری هم تو اون بود.یه...یه کلاه بِرِت خاکستری با کاپشن صورتی توی اون بود.رویش هم نامه ای بود:شنیدیم نیو یورک خیلی سرده.مراقب خودت باش.۰۰۰مرینت لبخند زد و رفت طبقه ی پایین تا از زن عمویش تشکر کنه ولی بعد تصمیم گرفت توی پخت کیک بهش کمک کنه.
مرینت 🐞 بیشتر وقتش رو توی خونه با سگ های ناز دلا میگذروند.دلا گفت بود از وقتی اون یکی مرده اسمشون رو عوض کردیم.ولی مثل اینکه به این اسم ها عادت نداشتن چون بیشتر وقتا ها که مرینت 🐞 صدایشان میکرد محل نمی گذاشتند.🐞:رامممم؟رامه؟کجایین؟۰۰۰از پله ها پایین رفت و دید رام و رامه دارن به پستچی پارس میکنند.مرینت🐞رام و رامه رو کشوند توی خونه و نامه رو از پستچی گرفت.نامه برای دلا بود.🐞:زن عمو!از استلا وود نامه دارین.۰۰۰دلا خوشکش زد و مرینت 🐞 متوجه شد که این استلا وود فرد خوبی نیست.دلا لباس کیک پزی اش رو درآورد و با قدم های کوچک ولی تند اومد سمت مرینت.دلا با لحن محکمی گفت:مرسی مرینت 🐞!من باید اینو همین الان بخونم...ممنون میشم مراقب غذا باشی.۰۰۰مرینت 🐞سر تکان داد و رفت...رفتار دلا کمی بد بود ولی مرینت همیشه دلا رو جای مادر خودش میدید.احتملا الان اعصبانی بوده اگرنه این رفتار رو با مری 🐞 نمی کرد.
دلا داشت نامه رو توی دستانش مچاله میکرد.حتی رام و رامه هم فهمیدن که اون ناراحته برای همین رفتن پیش اون تا باهاش بازی کنند ولی فایده نداشت.مدرسه ی مرینت 🐞 فردای اون روز به خاطر هوای بارونی شدید تعطیل بود...ولی بارون اون قدر هم شدید نبود.چون فردا مرینت 🐞 مجبور شد رام و رامه رو ببره پیاده روی و توی راه متوجه شد اون قدر هم بارون شدید نیست.فقط خیلی سرد بود.راته بود برای رام و رامه کاپشن بگیره ولی دلا ازش خواهش کرد که اون هارو هم ببره پیاده روی.این اولین باری بود که مرینت 🐞 رام و رامه رو میبرد بیرون.حس خوبی داشت.توی راه چند تا بچه رو دید که با سرعت خیلی زیادی دارن توی بارون میدوند.حتی بدون چطر.موضوع چی بود؟اون بچه ها همیشه با هم دیگه توی پارک وسط شهر بازی میکردن.هیچ وقت تا ساعت نه شب بنمیگشتن خونه هایشون.با اینکه بچه های کوچیکی بودن.ولی فقط اون نبودن که با سرعت زیاد میدویدند.
مرینت 🐞 داشت راهش رو میرفت که یکهو باد خیلی شدیدی به همراه رعد و برق شروع شد.یعنی..موضوع توفان واقعی بود؟رام و رامه رو بلند کرد و با سرعت خیلی زیادی رفت توی مغازه ای که چند قدم باهاش فاصله نداشت.صاحب اونجا داشت با تلفن حرف میزد:می دونستم امروز نباید بیام بیرون!همه اش تقصیر توعه میا!۰۰۰و بعد گوشی رو قطع کرد به مرینت 🐞 نگاه کرد:چیزی لازم دارین؟پیشنهاد میکنم بعد از خریدتون هم چند دقیقه اینجا بخونید تا هوا کمی آرام شود.۰۰۰🐞:خیلی ممنونم.۰۰۰خود مرینت 🐞 خیس آب شده بود که برسه به رام و رامه که چتر نداشتن.حسابی توی راه گلی شده بودن طوری که کاملا قهوه ای بودن.اون سگ های سفید و گندمی ناز با چشمای براقشون الان گل خالص بودن.مرینت گوشی اش رو برداشت و دید فرانک چهارده بار بهش زنگ زده.پیش خودش گفت حسابی نگرانم شدن...و بعد به عمو فرانک زنگ زد...ولی اون جواب نداد.به دلا هم زنگ زد ولی باز هم بی فایده بود.داشت اخبار رو چک میکرد...واقعا این توفان بد بود.سه درخت از جایشان درآمده آمد روی ماشین ها افتادن.مرینت کمی نگران خانواده اش شد.
مرینت 🐞 چهار ساعت کامل در مغازه منتظر بود و بعد از چهار ساعت فقط کمی از اعصبانیت ابر ها کم شده بود.برایش مهم نبود الان فقط حال خانواده اش مهم بود ولی نمی تونست با این سرعت وزش باد هم بره بیرون.چهار ساعت وقتش رو تلف کرده بود...که رام و رامه توی این چهار ساعت فقط خواب بودن.حتما دیگه شب نمی خوابیدن و مرینت 🐞 و دلا رو بیچاره میکردن.چون سگ های خانواده ی دوپن چنگ دختر هارو بیشتر دوست داشتن مرمت و دلا رو نصف شب بد بخت میکردن.دوباره به عمو فرانک و دلا زنگ زد ولی باز جوابی نگرفت.هر دفعه که زنگ میزد نگرانی اش بیشتر میشد.حال هری و آنابل چطور بود؟یعنی اما حالشون خوبه؟توی پاریس هم همینطور شده بود,؟اگه آره حال پدر مادرش خوب بود؟دوستانش چی؟هر لحظه نگرانی اش بیشتر میشد.رفت پی رام و رامه تا اونارو ناز کنه ولی چندشش میشد که به اون گوله های گل دست بزنه پس دستش رو کشید و به وسایل نازی که برای سگ های توی مغازه بود خیره شد.شاید اینا حواسش رو پرت میکرد.
سه ساعت بعد توفان تموم شد.
مری 🐞 هفت ساعت کامل توی اون مغازه منتظر بود؟حالا رام و رامه هم بیدار شده بودن و داشتن واق واق میکردن.ظاهرا اونا هم حوصله ایشان سر رفته.حق داشتن.بعد هفت ساعت توفان بند اومد.مرینت 🐞 از مغازه دار تشکر کرد و با سرعت خیلی زیادی به سمت خونه دوید.رام و رامه توی تمام راه واق واق میکردن و حتی رام یه باری مری 🐞 رو گاز گرفت ولی برای مری الان اینا مهم نبود براش این مهم بود که خانواده اش چطورن.توی راه آتش فشانی رو دید و این نگران ترش کرد.تو اوج سرما داشت عرق میریخت.کفش هایش هم مناسب دونده گی نبودن و توی راه خورد زمین و طوری رام و رامه رو گرفت بالای سرش که اونا نخورن زمین.سگ ها لباسش رو گلی کرده بودن.بعد از نیم ساعت میرسه خونه و....خونه آتیش گرفته
نه به پارت اضافه:)
بچه ها من تو پارت بعد قراره یه کاری کنم یکی بره خونه ی مرینت.انتخاب کنین کی بره: کلویی 🐝و زویی 🐝✨،لایلا 🦊،کاگامی 🐉
چالش:به نظرتون کی از خانواده ی مرینت 🐞 آسیب دیده؟
سر بیست لایک پارت بعد رو میزارم:)بای بای✨میشه کامنت بزاری؟من حوصله ام سر میره حداقل بعضی وقتا میرم کامنتارو چک میکنم و جواب میدم:/
نتیجه 1
چالش:زویی 🐝✨ و کلویی 🐝؟یا لایلا🦊؟یا کاگامی🐉؟
نتیجه 2
چالش:زویی 🐝✨ و کلویی 🐝؟یا لایلا🦊؟یا کاگامی🐉؟
نتیجه 3
چالش:زویی 🐝✨ و کلویی 🐝؟یا لایلا🦊؟یا کاگامی🐉؟
نتیجه 4
چالش:زویی 🐝✨ و کلویی 🐝؟یا لایلا🦊؟یا کاگامی🐉؟
عالی
نه زویی بهتره
لایلا اینجوری جالب تر میشه
باشه ولی من پارت بعد رو سه روزه گذاشتم چکش نمی کننننن
خثندم عزیز
عالییی بود پارت بعد 3 روزه منتطریم چرا نمیزاری؟
من واقعا دوست دارم بزارم ولی مثل اینکه به خاطر تیتراژ نیم ناظر ها نمی زارنش
آجی اکانتمو عوض کردم ممد باهام لج کرده بود
امیدوارم این دفعه لج نکنه
خب پارت بعد ؟!
یا کاگامی
یا زویی
پارت ۱۰ هم بزار
۲۵ لایک
به احتمال زیاد چون اکثرا گفته بودن دلا آسیب دیده باشه اما باز جورجی چون کوچیکتره احتمالش هست
ج چ : لایلا که اصلا نمیره ولی بین اونا ..... بنظرم کاگامی بره .
مرسی
واییییی چرا سر قسمت حساسش کات کردییییی
به نظرم کاگامی بره
و فکر کنم جورجی اسیب دیده . 🤔
عالی بود 🫂
بی صبرانه منتظر پارت بعدم
چون اونجوری مشتاق میشید پارت بعد که دو بار رد شده رو بخونید:)و مرسی بابت شرکت در چالش:)
ولی خیلی ظالمی
😂
عالییییی💕🦋
پارت بعدییی🥲
بنظرم زویی یا کلویی برن
مرسی:)