سلام این داستان در مورد بی تی اس هست امیدوارم خوشتون بیاد .
اسم شما در این داستان کیت هستش موهای کوتاه دارید چشم قهوه ای روشن دارید و لاغر هستید و خیلی خوشگل هستید
صبح از خواب پاشدم . طبق معمول از عادت های مادر بزرگم لباس بلند ابی پوشیدم موهام رو بالا بستم و آرایش کمی کردم رفتم سر میز صبحانه . به مادر بزرگم سلام کردم مامان بزرگ . گفتم مامان بزرگ امروز سال مامان و بابام هست میشه بریم دیدنشون گفت اره راست میگی باید بریم .
گفت باید امروز بری خیریه واسه کمک به بچه ها اگر میتونی برو . گفتم باشه حتما میرم رفتم بالا یاد تصادف مامان بابام افتادم حالم گرفته شد . ( قبلا شما سر یک تصادف مامان و باباتون رو از دست دادید و با مامان بزرگتون زندگی میکنید و باید مثل یک خانم رفتار کنید )
بعد سریع رفتم دستشویی صورتم رو شستم لباسم رو پوشدیم آرایش ملایم انجام دادم رفتم پایین خداحافظی کردم رفتم سوار ماشین شم که مامان بزرگم گفت با راننده برو خودت سوار نشو گفتم باشه سوار شدم رفتم خیریه .
به همگی سلام کردم گفتم خب امروز باید برای کجا کمک بفرستیم یکی گفت خانم کیت کشور عربستان از نظر وضع مالی دریک شهرش اصلاخوب نیستن به نظر من به اونجا کمک کنیم . بقیه هم موافقت کردن گفتم باشه من فردا خودم با هواپیما میرم عربستان کمک میکنم پس لطفا پول ها رو برای خیریه واریز کنید . بعد گفتن باشه خسته نباشید گفتم مرسی همچنین سوار ماشین شدم رفتم لباس فروشی . ۱ لباس مشکی صورتی با یه بلیز شلوار ابی خریدم اومدن بیرون که یه دفعه خوردم به یکی
پاشدم لباسام گلی شده بود گفتم حواستون کجاست لباسام گلی شد . گفت ببخشید . رفتم سوار ماشین شدم رفتم خونه رسیدم بالا وسایلم رو جمع کردم
نظرات بازدیدکنندگان (0)