سلام من آمدم با یه داستان دیگه امیدوارم خوشتون بیاد و دیگه با اون مدل قبلی مینویسم کامنت فراموشتون نشه 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩 و راستی لایک کنید کپی ممنوع
گفتم چی شده کای گفت امروز چقدر زود بلند شدی 😁😁🤭🤭 گفتم سکته ام دادی گفت ببخشید 😁😜 که یه صدایی اومد گفتم این صدای چی بود گفت نمیدونم فکر کنم صدای خاله و شوهر خاله ام باشه گفتم آره شبیه صدای مامان و بابام هستم رفتیم پایین گفتم آدرین کای پشت من اومد پایین گفت سلام آدرین اینجا چیکار میکنی آدرین گفت ام با کای کار دارم گفتم با کای از زبان کای 👈 گفتم با من چیکار داری گفت بهت میگم گفتم باشه از زبان مرینت 👈 رفتم کنار مامان و بابا گفتم خوب آدرین با کای کار داشت چرا سر و صدا میکنید منو و کای سکته دادید گفتم من دیگه باید برم پیش آلیا که مامانم گفت کجا مدرسه دو ساعت دیگه شروع میشه گفتم کی شروع میشه 😲با خودم گفتم دیگه واقعا خیلی زود بیدار شدم 🤯 گفتم باشه یه ربع دیگه میام برای صبحانه رفتم بالا گفتم وای تیکی دارم دیونه میشم تیکی گفت چرا گفتم میخوام آدرین با کای چیکار داره گفت مرینت آروم باش یک وقت یه چیز خصوصی 😁 گفتم دیگه برام مهم نیست تیکی دختر کفشدوزکی که تیکی پرید وسط حرفم گفت مرینت حتما که نباید تبدیل بشی یه فکر دیگه کن
گفتم آره باید به آلیا زنگ بزنم گفتم سلام آلیا گفت سلام مرینت گفتم آلیا میتونی بیای اینجا گفت نه دارم آدرین با کای میبینم گفتم واقعا گفت آره گفتم کجا گفت تو پارک جلوی خونتون گفتم واقعا الان میام سریع رفتم رسیدم پارک داشتم میرفتم که یه نفر دستمو گرفت کشیدتم پایین گفتم آلیا این چه کاری گفت هیس نزدیک بود آدرین و کای ببیندت به اون سمتی که آلیا اشاره کرده بود نگاه کردم با خودم گفتم آره واقعا نزدیک بود 😲🥴😵 با خودم گفتم فهمیدی هم دیگر چیکار داشتن گفت به فاصله من و اون دوتا نگاه کن مگه این گوش ها گوشای فیلن 🐘 😂🤣 گفتم آلیا 🤬 گفت خوب ای بابا مگه من میتونم از این فاصله ببینم 😡 برای خودت حرف میزنی گفتم باشه بابا 😒
با خودم گفتم وای دارم دیونه میشم باید بفهمم که کای و آدرین چی میگن که آلیا گفت مرینت به نظرت اون دوتا چی میگن که چشمام گرد شد لباس آلیا گرفتم کشیدم سمت خودم گفتم آلیا دارم دیونه میشم باید بفهمم که اونا چی دارن میگن که دیدم انگاری کارشون تموم شده داشتن میرفتن که گفتم باید بفهمم رفتم خونه که دیدم تیکی گفت مرینت حالا مهم نیست شاید یه کار خصوصی داشتن گفتم آره ولی دارم دیونه میشم که شیر مخوف جلوم ظاهر شد گفتم کای !! شیر مخوف گفت هیس مرینت چی داری میگی جلوی دهنم گرفتم گفتم ببخشید 🤭 گفتم ام کای یعنی شیر مخوف میای با هم صحبت کنیم گفت حتما تا شروع مدرسه یه ساعت مونده بیا بریم برج ایفیل 🗼 گفتم باشه
رسیدیم برج ایفیل گفتم کای آدرین باهات چیکار داشت گفت ام کار مهمی نداشت راستش درباره خانواده پرسید گفتم خانواده ات گفت آره میخواست بیشتر باهام آشنا بشه 😁 گفتم آهان خیالم راحت شد 😃 گفت ام مرینت باید بریم گفتم باشه قبلش من باید برم خونه کای گفت منظورم منم خونه بود تا شروع مدرسه 30 دقیقه مونده گفتم باشه رفتیم خونه منو کای وسایلمون جمع کردیم از زبان کای 👈 وسایلم وارد کیف کردم که یه صدا اومد گفتم پالگ !! اومد بیرون گفت کای گشنمه گفتم چی مرینت اومد گفت وای کوامیت گفتم آره صبر کن ببینم تو کوامی از کجا میشناسی 🤨 از زبان مرینت 👈 قرمز شدم گفتم ام من که نمیدونم در واقع آلیا بهم گفته گفت آهان درسته آلیا کلی اطلاعات داره با خودم گفتم آره 😬🙄
که کم کم داشت مدرسه شروع می شد گفتم باید کم کم بریم گفت آره داشتیم میرفتیم رسیدیم به مدرسه 10 دقیقه تا شروع کلاس مونده بود با خودم گفتم یه بارم زود اومدم نشستیم که آلیا زد به پشتم گفت چه عجب شما چقدر زود اومدی گفتم آره شانسی بود 😅😅😅😅😅😅😅😅😅 تو دلم گفتم وای واقعا شانسی بود که خانم بوستیه اومد گفت خب امروز میخوایم همه جا ها شون عوض کنند همه رفتن یه جایی نشستن من رفتم کنار کای نشستم با خودم گفتم وای حواسم به آدرین نبود یعنی کنار کی نشسته برگشتم دیدم اون پیش کیم نشسته بود یه حس خیلی خوبی پیدا کردم گفتم کلویی کجاست نگاه کردم گفتم ها
اون پیش آلیا نشسته اون دوتا آنقدر از هم دور بودن که اگه یه میلی متر دیگه برن اونور میافتن پاین 😂 زنگ تفریح بود که دیدم آلیا با خشم اومد گفتم چطوری گفت خوش به حالت که پیش کای نشستی گفتم یادته یه پروژه با کلویی و سابرینا داشتم حالا این بار نوبت توئه گفت آره حالا فهمیدم چه حسی داری گفتم آره ولی تو شانس آوردی که فقط پیش کلویی هستی گفت آره که کای اومد گفت سلام مرینت یه دقیقه میای گفتم آره باشه رفتم سمت کمد ها گفتم چی شده گفت از پدرم برام پیغامی اومده گفتم چه پیغامی گفت که به زودی باید برم گفتم چی گفت تا حالا از اومدن من 20 گذشته میدونی که پدر و مادر من دقیقاً برام برای ده روز دیگه یه بلیط هواپیما گرفتن حس ناراحتی داشتم
گفتم خوب کای ده روز مونده میتونیم کلی تفریح کنیم گفت آره فکر خوبیه به نظرم بریم پیست پاتیناژ ⛸️ گفتم آره به بقیه میگم گفت باشه پس میرم به آدرین بگم بلند گفتم هاااا وقتی کای رفت گفتم وای نه اگه آدرین بیاد من بیشتر حواسم به آدرین و امکان داره گندی هم بزنم 😬😒 با خودم گفتم نباید بزارم که صدای کای اومد گفت به آدرین گفتم ساعت سه همه بیاین داشتم منفجر میشدم ولی برگشتم گفتم وای چقدر خوب ( مرینت : در واقع وای چقدر بد 🥴 نویسنده : همینه دیگه مرینت : ساکت ) رفتم سر کلاس تو دلم داشتم منفجر میشدم که چشمم به کای افتاد ته چشمم یه ناراحتی بود ولی نشون نمیداد برگشتم مسئله آدرین فراموش کردم و داشتم به کای فکر میکردم
کلاس تموم شده بود ساعت هم نزدیک سه بود که کای گفت مرینت بیا بریم گفتم باشه رفتیم اونجا دیدم همه اومدن🤯 رفتم دست آلیا گرفتم بردم سمت خودم گفتم ......
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ ببخشید صفحه کم بود و دیگه از این مدل استفاده میشه
کامنت فراموش نشه 💌 لایک کنید
نتیجه 1
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه ❤️ لایک هم فراموش نشه 💌 کپی هم ممنوع 🚫
نتیجه 2
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه ❤️ لایک هم فراموش نشه 💌 کپی هم ممنوع 🚫
نتیجه 3
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه ❤️ لایک هم فراموش نشه 💌 کپی هم ممنوع 🚫
نتیجه 4
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه ❤️ لایک هم فراموش نشه 💌 کپی هم ممنوع 🚫
پارت بعد تایید شد
سلام
عالی بود❤️
ممنون از تست خوبت 🌹
پارت بعدی رو زود بذار
منتظرم
زود بذار
چشم
عالی بود 😆😆😆😆
ممنون
عاشقش شدم😍آفریننننن👏واقعنننن یه نویسنده عالی هستی.من این داستانو از داستان خودمم بیشتر دوست دارم😍👏👏
مرسی
یکم نامهفهوم بود ولی در کل اگه روش کار کنی عالی میشه
روی جزییات باید دقت کنی😉
خوب بود
ممنون چشم
امیدوارم خوشتون اومده باشه