سلام عسلم 😍 .... یک چیزی بهتون بگم ... اینکه این پارت بعدی اینه 👈 جادوگر جنگل 1 ارواح تاریکی «فصل دوم» ...خوب گلم بریم سراغ داستان 👈
مرینت: دوسال پیش من تو نیویورک یک دختر شاد و شنگول بودم همش شونزده سالم بود ( بچه ها من یادم نمیاد که قبلاً سنشونو بهتون گفته باشم اگه گفته باشم هم نمیدونم چند گفتم پس دوباره بهتون سنشونو میگم: مرینت و آدرین و آدرینا هجده .... لوکا و جولیکا بیست و یک سال .... )که توی پارک با یک پسر آشنا شدم اسمش جاسپر بود منم چون اون موقع هیچ دوستی نداشتم خیلی زود خام حرفا ی قشنگش شدم و نمیدونم چجوری اما بعد یک مدت کوتاه بهش وابسته شدم دوست داشتم کنارم باشه فکر میکردم عاشقشم و دوسش دارم اما اونا فقط فکر بودن فقط فکر.... من به خودم تلقین کرده بودم که عاشقشم ولی فقط بهش وابسته بودم فقط همین ......
اما همین وابستگی کار دستم داد یکسال از دوستی مون میگذشت یک روز جاسپر بهم زنگ زد که بیام توی پارک همیشگی منم شاد و سرخوش رفتم ..... وقتی رفتم اونجا بهم گفت `` که دوسم نداره و میخواد بره پاریس تا اونجا زندگی کنه`` اون موقع اون دلمو شکست دل یک دختر بچه ی هفده ساله رو که بهش وابسته شده بود😔😔 ولی من غرور خیلی بالایی داشتم و منم بهش گفتم `` دوسش ندارم و بره و هیچ اتفاق خاصی نمی افته `` یک ماه از رفتنش میگذشت و من هر روز بهش فکر میکردم حتی بخاطر ش گریه میکردم ..... ولی ماه پنجم تصمیم گرفتم فراموشش کنم و اخلاقمو عوض کردم خیلی زود.....
فراموشش کردم و شدم یک دختر بچه ی لجباز و حاضر جواب و وراج ...... تک خنده ای کردم و ادامه دادم😏: تا اینکه ماه قبل پدر و مادر مون تصمیم گرفتن که به پاریس بریم ... من و مادر و پدرم به همراه خواهر و برادرم از نیویورک به پاریس رفتیم و در مدرسه ای ثبت نام کردیم .... از شانس خوبه من تو اون مدرسه جاسپر م بود اما من فراموشش کرده بودم اونم همینطور .... و هیچکدوم به هم حتی کوچیک ترین اهمیتی هم نمی دادیم .... سه روز از بودن تو اون مدرسه میگذشت و یک...
پسر به اسم جک میخواست به من نزدیک بشه .... من دیگه اون دختر شونزده ساله نبودم که بخوام زود گول بخورم دیگه مثل اون موقع خر نبودم😏😏 .... من دوسال بزرگتر شده بودم و هجده سالم شده بودو دیگه به همین سادگی به کسی اعتماد نمیکردم .... یعنی دیگه جرأت نمیکردم اعتماد کنم .... اما جک دست بردار نبود و هی دور و برم می پلکید و سعی میکرد تا با من باشه ...... خواستم ادامه بدم که یهو آدرین داد زد: غلط کرده که میخواد با تو باشه ................... از این کارش هم یک خورده تعجب کردم و هم خندم گرفت ولی سعی کردم بروز ندم و ادامه دادم : من اما نمی خواستم......هی ازش دور میشدم اما اون دست بردار نبود .......
با اینکه پولدار بودیم من به جای ماشین از دوچرخه استفاده میکردم آخه از دوچرخه بیشتر خوشم میاد ......... اون روز معلم از من و جاسپر و ماری و جک و خواست که بمونیم ما هم بی چون و چرا قبول میکردیم .... اَزمون خواسته بود که تو کتابخونه دنبال کتاب های که اطلاعاتی درباره ی تحقیق علوم نیاز داریم بگردیم و همه هم از مدرسه رفته بودن و فقط ما پنج نفر تو مدرسه بودیم ...... من یک کتاب درباره ی تحقیق مون خوندم و بعد از تموم شدنش داشتم دنبال کتاب دیگه ای می گشتم که چشمم به یک کتاب به اسم برگزیده ی جنگل افتاد ... حس کنجکاوی به سراغم اومد .... کتاب رو برداشتم و رفتم روی یکی از میز های مطالعه ی کتابخونه نشستم .......
عادت نداشتم موقع خواندن با کسی حرف بزنم ..... نزدیکای آخرای کتاب بود که کم کم پلک هام سنگین شد آخه نُه شب بود نمیدونم چرا ولی معلم گفته بود که اونشب رو اونجا باشیم ....... خلاصه کتاب و تا ته خوندم دیگه چشمامو نمی تونستم بیشتر از اون باز نگه دارم بنابراین دستامو روی کتاب گذاشتم سرمو روی دستام و تا چشمامو بستم خوابم برد 😴😴😴😴 ........... وقتی
چشمامو باز کردم همه جا تاریک بود دست کردم تو جیبم تا گوشیمو بردارم و چراغ قوه شو روشن کنم ولی ای دل غافل تو خونه جاش گذاشته بودم .... هیچی توی اون تاریکی مشخص نبود ...... از جام بلند شدم و آروم و آهسته راه افتادم تا به جایی برخورد نکنم ... اتفاقا کسی هم پیشم نبود برای همین داد زدم: مارک ،،، ماری ..... و اسم های خواهر و برادرم رو با صدای نسبتاً بلندی داد میزدم ولی هیچ صدایی جز صدای قدم های من نمیومد😰😰 ..... یهو...
نمیدونم پام به چی خورد که داشتم میوفتادم زمین یکدفعه یکی من و بغل کرد ....... یک پسر بود .....آروم زمزمه کردم : مارک تویی؟؟ ...... ولی طرف بدون هیچ حرفی من و بیشتر به خودش فشرد .... منم که دیگه طاقتم طاق شده بود با یک حرکت سریع از بغلش خارج شدم ...... صدای کلفت و مردونه ای به گوشم خورد : بچه ها مثل اینکه انسانه ،،،،،،،،،،،، چهار تا خوردیم اینم پنجمی و صدای قهقهه ی چند نفر همزمان بلند شد ..... صدای
پاهاشون رو میشنیدم چون صدا ها از چند جهت میومد حدس زدم محاصرم کردن 😰....... یکدفعه یکی دستمو محکم کشید و من و از پشت بغل کرد..... اینقدر سریع که من حتی فرصت واکنش نشون دادن هم نداشتم ..... شوکه شده بودم و کمی هم ترسیده بودم .... صدای پسری به گوشم خورد: آروم باش خانوم کوچولوی من😍 آروم باش عشقم 🌹 آروم .... آروم باش نفسم 💖 ........
کسی که بغلم کرده بود کسی نبود جز جک.... ~~ به آدرین نگاهی انداختم به درخت تکیه داده بود و دستش مشت شده بود و سرشو پایین انداخته بود و به زمین نگاه میکرد ...... حدس زدم عصبانیه😡 ..... اما چرا؟؟ ..... آدرین که متوجه نگاه من شده بود بهم نگاه کرد راحت میتونستم از تو چشماش عصبانیت رو بخونم ولی با این حال لبخندی زد و گفت: نمی خوای ادامشو بگی؟؟ ........ سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم :« با اینکه میدونستم کیه ولی بازم میخواستم از زبون خودش بشنوم .... بنابراین با صدای نسبتا بلندی گفتم: تو کی هستی؟؟ چرا ولم نمیکنی؟؟ چرا بهم میگی عشقم؟؟ ..... دوباره صدای آرومش به گوشم خورد : آخه میخوامت ،، خونتو میخوام مزه میدی😋😋 ... حالا آروم باش تا من کارمو بکنم باشه ..... و احساس کردن که داره دهنشو میاره سمت گردنم ،، ترسیده بودم 😰😰 خیلی بیشتر از خیلی ترسیده بودم 😫😨 .. یهو.............
پامو محکم کوبیدم روی پاش با این کار دستاشو از من جدا کرد منم از فرصت استفاده کردم و سریع از اونجا دور شدم ........ یکدفعه همه جا روشن شد به سمت رخت آویز کتابخونه که کنار در خروجی بود رفتم بارونیمو برداشتم و فوری پوشیدم و از در خارج شدم سوار دوچرخم شدم همه جا تاریک بود و چیزی ......
خوب عزیزدلم💖 اینم از پارت نوزده خاطرات مرینت دوپن چنگ😍😍 امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌹 کامنت فراموش نشه 🥰 دوستون دارم 🌹 بای 🖐️
نتیجه 1
کامنت فراموش نشه 🥰
نتیجه 2
کامنت فراموش نشه 🥰
نتیجه 3
کامنت فراموش نشه 🥰
نتیجه 4
کامنت فراموش نشه 🥰
* حدیثه * جونم * تولدت * مبارک * :)
ایشالا * 120 * ساله بشی داستان هاتم * ککککککللللللللییییییی * طرفدار پیدا کنه * :)
* خیلی * دوستت * دارم * U3U
* بووس * بببووووووسسسسسس * U3U
مرسی پرندین جون🥰🥰💖💖
حدیثه جون تولدت مبارک باشه عزیزم 🌹❤️
ایشالله تمام آرزو هات برات خاطره شن و 123456789123456789 بشی گلم 🥺❤️❤️❤️❤️🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
مرسی آجی 🌹
عالی بود حدیثه جون بعدی را حتما بزار
عالی بود آجی حدیثه
تولدت مبارک😊❣
مرسی گلم 🌹
خیلی کمه نمی ارزه این همه منتظر بمونی
خوب دارم میگم که گوشی مال بابامه نمی تونم بیشتر از این بنویسم 😞
سلام عالی بود و بلاخره اومد
منتظر بعدی هستم hadesah این قسمت از قسمت های قبل هم قشنگ تر بود راستی اجی میشی 👋
مرسی عزیزم 🌹💖 بله که میشم اسم حدیثه اس گلم🌹
عالییئ بود آجی
اجی حدیثه خیلی داستانات قشنگه اگه میشه خر بازی در نیار تو داستانات 😏
عالی عالی عععااالللییی بوووددد
قبلا بیشتر مینوشتی اما الان کمتر مینویسی اگر تونستی لطفا از این به بعد که یه پارتی رو مینویسی بیشتر بنویس
ممنون میشم
بی صبرانه منتظر پارت بعد هستم