سلام به همه . پارت اول داستانم هست .
سو : یهو از خواب پریدم و شروع کردم به گریه کردن . اون مرد در خوابم کیه که اینقدر دوستم داشت . برگشتم به ساعت نگاه کردم دیدم که ساعت۶ صبح بود . بلند شدم رفتم یک دوش گرفتم و بعدش رفتم لباس پوشیدم و کیفم رو برداشتم و به سمت تیمارستان حرکت کردم . وقتی رسیدم روپوش سفیدم رو پوشیدم . رونیکا : سلام . سو : سلام . رونیکا : رئیس کارت داره . سو : ممنونم که بهم گفتی . حالا میرم . رفتم به سمت اتاق رئیس جانگ و در زدم و رفتم داخل . سلام رئیس جانگ . جانگ : سلام خانم سو . سو : با من کاری داشتید؟ . جانگ : بله . خب امروز پسر رئیس جمهور این کشور به اینجا میاد . سو : برای چی به اینجا میان؟ . نکنه برای دیدن مریض ها به اینجا میان .
جانگ : نه اینجور نیست . پسر رئیس جمهور قراره خودش یکی از مریض های این تیمارستان بشه و از اونجایی که تو بهترین و با تجربه ترین دکتر ما هستی ازت میخوام که تو ایشون رو درمان کنی . باید در کارت دقیق باشی و دیگه تو شیفتی کار نمیکنی . تو از این به بعد باید شب و روز در تیمارستان باشی و کمکشون کنی که درمان بشن . سو : اخه . جانگ : این حرفم رو به عنوان پدر نداشته ات میگم دخترم . تو باید بهمون کمک کنی و من میدونم سخته که شب و روز بیدار باشی و بخوای با کسی که از نظر ذهنی و عقلی زیاد خوب نیست ، خودت رو درگیر کنی و بخوای باهاش بسازی . سو : شما همیشه در حق من خیلی لطف داشتید و مثل پدر نداشتم هوامو داشتید و من براتون الان جواب تمام خوبی ها تون در حقم رو جبران میکنم . جانگ : ازت ممنونم . برات یک اتاق با تمام وسایل ترتیب دادیم و میتونی بری هر وقت خسته شدی بری اونجا و کمی استراحت کنی . سو : ممنونم .
با اجازه تون من برم به بیمار ها رسیدگی کنم . جانگ : میتونی بری . سو : از اتاق که بیرون اومدم رفتم به اتاق ۱۴۷ . با مهربونی به پیرزن ۵۰ ساله گفتم سلام خانم سونگ ، صبحتون بخیر . سونگ : سلام دخترم . سو : امروز از تیمارستان مرخص میشید . سونگ : همش به خاطر توعه چون تو باعث شدی من دوباره به زندگی برگردم . ولی چه فایده من جایی ندارم که بخوام برم اونجا زندگی کنم . سو : نگران نباشید . تیمارستان با بودجه خودش براتون یک خونه خریده . سونگ : ازتون ممنونم . دخترم تو واقعا یک فرشته بدون بال هستی . سو : ممنونم ازتون . سونگ : شنیدم پسر رئیس جمهور رو قراره امروز بیارنش و تو درمانش کنی . سو : چقدر خبرها زود به گوش همه میرسه . خب دیگه من میرم . مواظب خودت باش . وقتی از اتاق بیرون اومدم و رفتم به سمت اتاق ۱۲۰ و به جیهیون سلام کردم . جیهیون : چی از جونم میخوای . سو : عزیزم من میخوام کاری کنم که حالت سریع تر خوب بشه . جیهیون : من میخوام خودمو از این دنیایه پر از کینه خلاص کنم ولی ادمایی مثل تو نمیزارن . سو : تو فقط بدی های این دنیا رو میبینی . باید نیمه پر لیوانو ببینی که بتونی از زندگی لذت ببری . تو میتونی داخل این دنیا برای خودت کلی دوست پیدا کنی . جیهیون : همه از من فاصله میگیرن و همه بهم میگن دیونه . سو : اگه همه ازت فاصله میگرن پس چرا من از فاصله نمیگیرم . بعدشم تو دیونه نیستی تو فقط ناراحتی . جیهیون : چون تو احمقی که ازم فاصله نمیگری . سو : من احمق نیستم . من دوست دارم باهات دوست بشم بخاطر همین دوست دارم باهات صحبت کنم . به من اعتماد کن . جیهیون : به نظر میاد ادم خوبی باشی . سو : قول میدم که ادم خوبی باشم ولی تو هم باید به من قول بدی که مریض خوبی باشی . جیهیون : اگر تو خوب باشی منم باهات خوبم . سو : خیلی خوبه خب من ازت میخوام که استراحت کنی تا مغژت اروم بشه و من همکارام همش بهت سر میزنیم . جیهیون : باشه . سو : از اتاق ۱۲۰ بیرون اومدم که رونیکا اومد جلوم و گفت : کجایی بیمار اصلیت اومده . سو : الان کجاست . رونیکا : یه نیم ساعتی هست که داخل اتاقشه . سو : رفتم دم در اتاقش سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم داخل . وقتی با صورت اون مرد رو به رو شدم باورم نمیشد . همینطور سر جام خشکم زده بود . تهیونگ : این دختر برام خیلی اشنا بود . با دیدن من خشکش زده بود چته مگه جن دیدی؟ . سو : از اون حال و هوا بیرون اومدم گفتم : خیر ، سلام من جئون سو هستم و دکتر شما هستم و قراره با کمک من حال تون رو بهتر کنیم . یهو بیمار با صدایی بلند زد زیر خنده و گفت فکر نمیکردم اینقدر دکتر ها با ادب و مهربون باشن . سو : ا اینجا همه بیمار هامون رو دوست داریم و بهشون احترام میزاریم . لطفا اسمت رو بهم بگو . تهیونگ : میتونی ارباب صدام کنی . سو : خوبه لقب خوبی برای خودت انتخاب کردی .
تهیونگ : ولی در حقت لطف میکنم میزرام بهم بگی اقای کیم . سو : خب اقای کیم تو هم میتونی منو سو صدا کنی . تهیونگ : اینجا اسمت رو من انتخاب میکنم نه تو . سو : این بیمار از نظر روحی کمی بیش از حد مشکل داشت . تهیونگ : داری به چی فکر میکنی . سو : از افکارم بیرون اومدم و به صورتش نگاه کردم اون داشت با نگاه ترسناک بهم نگاه میکرد و دست و پام رو گم کردم گفتم : چ..چی . اون جلوتر اومد و بهم گفت : قانون اول : من هیچ وقت یک حرف رو دوبار تکرار نمیکنم . جوابم رو بده . سو : به قدری ترسیده بودم که داشتم به زور نفس میکشیدم . خب لازم نیست که بدونی من داشتم به چی فکر میکردم . تهیونگ : تو اصلا میدونی من کیم که باهام اینطور صحبت میکنی . سو : بله خوب میدنم شما کی هستید . شما بیمار من هستید و تا زمانی که شما بیمار من هستید هیچ کس حق نداره با شما بد رفتار کنه . تهیونگ : منو با کسی اشتباه گرفتی . من کیم تهیونگ هستم فرزند رئیس جمهر این کشور . سو : اقای کیم اینجا کسی کس دیگه رو به مقامش نمیشناسه ، اینجا همه هم دیگه رو به خوبی هاشون میشناسن . پس لطفا تا وقتی که اینجا هستید مقام و بزرگ بودن خودتون رو فراموش کنید . شما اینجا برای من و همکارام یک بیمار به حساب میاید و ما بین شما و بقیه بیمارها هیچ فرقی نمیزاریم . تهیونگ : از حرف زدنت خوشم اومد ولی حواست باشه که داری برای چه کسی این حرف ها رو میزنید . سو : متاسفانه غرورتون نمیزاره باهاتون خوب باشم . از روی صندلی بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم و قبل از اینکه بازش کنم برگشتم به سمت اقای کیم و بهش گفتم لطفا کمی استراحت کنید و من تا چند ساعت دیگه میام پیشتون و باهاتون صحبت میکنم و بعد از اتاق بیرون رفتم . ۳ساعت بعد . سو : از اتاق استراحتم بیرون اومدم و به سمت اتاق ۱ رفتم . خیلی اروم در زدم و رفتم داخل و دیدم که تهیونگ خواب بود تا خواستم از اتاق بیرون بیام یهو یکنفر از پشت سر بهم گفت :
خب این پارت هم تموم شد . امیدوارم که بازدید هاش زیاد باشه