
خوب بچه هایی که معرفی رو نخوندن شما اول باید برید و معرفی داستان رو بخونید تا جزئیات داستان رو متوجه شید بعد بیاید سراغ داستان😁🌸💕 ناظر ترو خدا، جان مادرت منتشر کن🥺💞
دیدم همون پسری که صاحب ماشین بی ام و بود اومد و کنار من نشست! اروم بهش نگاه کردم، هی با خودم میگفتم: اخه این الان باید میومد و کنار من مینشست؟! وقتی دید دارم نگاهش میکنم، یکم خجالت کشیدم، چشمم رو از روش برداشتم و به یه نقطه نامعلوم خیره شدم. هنوز اشتاد نیومده بود که یه صدایی منو به خودم اورد-هی تازه واردی؟ برگشتم دیدم پسره داره باهام حرف میزنه. سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم+خوب... اره.. تازه به این دانشگاه اومدم. یه چند لحظه سکوتی بینمون برقرار شد که پسر سکوت رو شکست و ادامه داد-اسمت چیه؟+اسمم کاملیا هست. یکم مکث کردم و دوباره گفتم+اسم تو چیه؟
یه پوزخند کیوتی زد و خواست حرف بزنه که استاد وارد کلاس شد. بعد از سلام و احوال پرسی استاد گفت-بچه ها ما امروز یه شاگرد جدید داریم و به من اشاره کرد. ادامه داد-دختر جوان خودت رو معرفی کن با یکم ترس و استراب از روی صندلیم بلند شدم و گفتم+سلام، اسم من کاملیا هاومن هست، تازه به این کلاس اومدم. استاد اشاره کرد که بشینم. یه تعظیم کوچیکی کردم و نشستم و استاد شروع کرد به درس دادن.
بعد از تموم شدن درس، زنگ خورد. بقیه داشتن از کلاس بیرون میرفتن. هنوز کنجکاو بودم بدون اسم اون پسره چی بود. از کلاس بیرون رفتم و سعی کردم توی سالن دنبالش بگردم. توی این هیاهو هم که حتی کسی نمیتونست کسی رو پیدا کنه
بعد از کلی گشتن دیگه بی خیال پیدا کردن اون طرف شدم. به سمت کافه حرکت کردم تا یه چیزی بخورم توی راه بودم که یهو به یه دختری برخورد کردم که باعث شد کاغذ هاش از تو دستش بیوفته. در همون لحظه ای که داشتم کمکش میکردم برگه هارو جمع کنه گفتم+اخ.. خیلی ببخشید ندیدم داری میای.-نه شما منو ببخش ک.... حرفش نصفه موند یه چند ثانیه بهم زل زد و سریع پرید توی بغ.. لم و شروع کرد به گریه کردن. با حق حق کنان گفت-ببینم... واقعا خودتی؟ یکم تعجب کردم و گفتم+اره... خودمم، ببینم باهم نصبتی داریم؟-کاملیا منم نانسی از توی بغ.. لش در اومدم و با دقت نگاش کردم. بالاخره فهمیدم کیه از اخرین باری که نانسی رو دیده بودم تا الان خیلی تغییر کرده! +نانسی خودتی؟! چقدر تغییر کردی! و دوباره پرید توی بغ.. لم و مح. کم بغ.. لم کرد. یه 12ثانیه ای توی بغ.. لش بودم همون طوری که هنوز توی بغ..ل هم بودیم گفت-کاملی خبر های بدی دارم. و بعد به طرف کافه حرکت کردیم و نانسی همه چی رو بهم گفت
-ببین مامان و بابام باهم واعد(برعکس🫥😂) کردن خیلی وقته مشک.. لشون حل نشده. مامانم بهم یکم پول داد تا بتونم توی این دانشگاه ثبت نام کنم واگر قبول شدم برم کار کنم و زندگیم رو بچرخونم.+واقعا متاسفم و بعد نانس شروع کرد به گریه کردن سریع رفتم پیشش تا باهاش د. رد و د. ل کنم که یکم اروم شه. درکش میکردم چه حسی داشت، واقعا زندگی کردن توی این شرایط سخ.. ته بعد از کلی درد و دل کردن بالاخره اروم شد.+بیا برگردیم، الان کلاس بعدی شروع میشه سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بلند شد. توی راه هنوز گرفته بود سعی کردم یکم بخندونمش. سریع به سمتش دویدم و شروع کردم به قل قلک دادنش.
بعد از کلی اسرار ولش کردم وقتیکنار هم بودیم خیلی بهمون خوش میگذشت.+هی نانس شماره کلاست چنده؟_[ඞ✢] (حالا شما فکر کنید عدد کلاسه🫴🏻😂) +هی دختر کلاس تو دقیقا کنار کلاس منه! یه لبخندی زد و گفت-میدونم وارد سالن شدیم و از هم خداحافظی کردیم و به سمت کلاس هامون روانه شدیم. وارد کلاس شدم و روی صندلیم نشستم اینبار امیدوار بودم بتونم بعد از کلاس اسم اون پسر رو ازش بپرسم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پسره اسم داره هاااا😂😂😂
برو از آرمیا بپرس ببین همه میدونن😂😂😂
چشم😂✨💜
پارت نمیدی؟ 😕
چرا بعدا میدم😁💜
•قسم میخورم فردا پارت رو بزارم•
قسم خوردی😐
فردا منتظر پارت هستم😐😹
اوکی بعد پارت بعد رو میزارم😂💜
عالییییی بید پارت بعد پلیز
حتما🫠💕🌸😹
بسی زیبا 🍃💞
بسی ممنون🥹💜
فایتینگ 💜
عالی بود رفیق 😻❤
سعی کن با یه قضایایی رمز آلودش کنی...
اوکی مرسی😉🌸💜
میگم اجی رمز الود کردن چطوریه؟🫥🤧😹
میشه توضیح بدی؟ 💜
اوکی😁💜
مرسی بهم کمک کردی🌸
حالا ببینم چی میشه😂🤝🏻
عالیپارتبعدروزودبزار
باشه میزارم💜🌸💕
پاااااررررتتتتت بببببععععععددددددد عععععععاااااااللللللییییییی ببببببببووووووددددپپ
چشم میزارم🥹😹🌸
چشمت بی بلا مرسی_🦋
💜