
برید بخونیدددددددد
(فردا) داشتی اماده میشدی بری مدرسه ولی همزمان به خاطر روحیه ی کنجکاوی که داری مغزت درگیر بود. رفتی سر میر صبحانه. مامانت: صبحت بخیر دخترم. تو:صبح بهیر مامان، بابا کجاس؟ مامانت:بابا امروز زود تر رفت سر کار. تو: اها باشه. و چند تا لقمه خوردی و از مامانت خدافظی کردی. رفتی بیرون از خونه و به طرف مدرسه قدم زدی. رسیدی. رفتی تو حیاط. خیلیا تو حیاط بودن.
داشتی تو حیاط راه میرفتی که به سه نفر برخورد کردی و افتادی زمین. رونا و دو تا دختر دیگه بالا سرت وایساده بودن. رونا: میخوای برات عینک بخرم که درست جلوتو ببینی؟ تو بلند شدی و لباساتو تکوندی. تو:یا شایدم باید به تو راه رفتن یاد بدن. رونا: مث اینکه هنوز نفهمیدی داری با کی حرف میزنی. تو: چرا اتفاقا میدونم، دارم با یه دختر تازه وارد جوگیر که دو روزه اومده اینجا فکر کرده کیه حرف میزنم. رونا: حواست به حرفایی که میزنی باشه. تو: اگه نباشه چی میشه؟ همه ی بچه ها دور شما جمع شده بودن و نگران تو بودن ولی میترسیدن بیان جلو. رونا کتشو در اورد پرت کرد رو زمین و تورو هول داد عقب. تو هم کتتو در اوردی و پرت کردی زمین پای رونا رو لگد کردی. رونا عصبی شد و یقه ی تورو گرفت. جونگکوک تازه وارد مدرسه شد و دیدی همه یه جا جمع شدن.

اومد و دید که شما دوتا با هم درگیر شدین. همه رو با عصبانبت زد کنار. اومد جلو و دست رونا رو گرفت و کشید. بعد رفت کتشو برداشت و کوبوند بهش. رونا: هی چیکار میکنی. جونگکوک: همین الان برو تو کلاس. رونت با عصباپیت میره تو کلاس. بقیه هم میرن تو کلاساشون. جونگکوک کت تورو بر میداره و بهت میده. جونگکوک:ببخشید نمیدونم چرا اینروزا انقدر دنبال دعواعه. تو: اشکال نداره. جونگکوک:یعنی الان بخشیدیش؟ تو: من شاید یه چیزایی رو فراموش کنم ولی هیچکسو نمیبخشم. جونگکوک:اها پس یعنی اگه یه روز منو تو دعوامون بشه منو نمیبخشی؟ تو: بستگی داره اونموقع چه جور دوستی باشی. جونگکوک: پس باید سریع یه کاری کنم دوست صمیمی بشیم تا هیچ وقت ازم ناراحت نشی. تو میخنذی و با هم میرید تو کلاستون
چند ساعت خسته کننده گذشت و بالاخره کلاستون تموم شد. جونگکوک کیفشو برداشت و با عجله از کلاس خارج شد

تو هم کیفتو برداشتی و سریع دنبالش رفتی که ببینی کجا میره و چیکار میکنه. از مدرسه خارج شدید. جونگکوک با عجله راه میرفت و تو هم پشت سرش میرفتی. بعد نیم ساعت رسیدید به یه پُلی که روی یه رودخونه بود. هیچکس اونجا نبود. جونگکوک رفت و وسط پل وایساد. از توی جیب سوییشرتش یه نامه درآورد. تو یه قدم رفتی جلو تر که واضح تر ببینی ولی پات رفت روی یه شاخه درخت و صدای خورد شدنش اومد. جونگکوک برگشت و پشتشو نگاه کرد. ولی تو زود تر رفتی پشت یه درخت قایم شدی . اهی کشیدی گفتی:به خیر گذشت. سرتو برگشتوندی که دوباره جونگکوک ببینی اما دیدی...دقیقا یه متری تو وایساده و داره بهت نگاه میکنه. (ذهن تو:بیچاره شدم، لو رفتم)
تمامممممم🥺💜 بچه ها من توی پینترست هم فهالیت میکنم و داستان میزارم حتما اونجا هم منو دنبال کنید گوگولیاااا🥺💜❄آیدی: hana_lady
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
تو پینترست دنبالت میکنمممم.
مرسییییی🤍🐻❄️
میشه بگی کدومه پیجت اخه هزار تا پیج با این نام هست
فعلا نخوندم ولی میدونم که عالیه
اسم پیجمو عوض کردم.
آیدیم= ༒•𝑻𝒉𝒆_𝒘𝒊𝒕𝒄𝒉•༒
پروفایلم= جونگکوک
تعداد فالورام=13
باز نیست😕💔
عالییییی بعدی رو زود بزار💕⛓️
باش اجیی
عالییییی بود
مرسییییییی🥺💜
عالی اجی محشررررررررهههههه پات بعد
مرسی آجییییی💕😉
عالیییی بود فقط دیگه تو تصتچی نمیزای دیگه؟
چرا میزارم تو اونم میزاذم🥺💜
میشه یه دونه هم از جیمین درست کنی
باشه باشه داستان بعدیرو از گیمین میزارم🥺💜💜
ممنون
بعدیییی
اوکییی🥺🥺💜
عالییییییییییی بود پارت بعددددد
مرسیییی🥺🥺💜