سلام اینم از قسمت سوم از فصل دوم این قسمت طولانی و خیل ناراحت کننده ست عکس این قسمت عکس پیتر دوستان من عکس هامو از اپ پینتریست دانلود میکنم واقعا اپ خوبی و عکس های خیلی قشنگی داره اگه شما هم داستان مینویسید پیشنهاد میکنم عکس هاتون رو از اونجا بگیرد نظرات و پیشنهادات فراموش نشه🌹😘
عالی شد 🤦🏼♀️ حالا پیدا کن پرتقال فروش را پرسیدم:«واقعا متأسفم کس دیگه ای هست که بتونه کمکمون کنه» با دست به برادر بزرگش که داشت سر قیمت با یه مشتری چونه میزد اشاره کرد و گفت:«داداشم اونجاست هرکاری دارید به اون بگید» چند قدم رفتم جلو و بهش گفتم:«بیخشید آقا من میخوام جزئیات یه خرید و بدونم میتونی بهم کمک کنی» اون گفت:«شرمنده من اطلاعات مشتری هامو به کسی نمیدم» دست کردم توی جیبم و چند تا اسکناس صد دلاری بهش دادم و گفتم:«هنوزم نمیخوای چیزی بگی» خیلی آروم زمزمه کرد:«تا ده بشمور بعد دنبالم بیا» و بعد سریع رفت توی دفترش همونطور که گفته بود عمل کردیم و رفتیم توی اتاق پرسید:«خب چی میخواستید خرید کی انجام شده» جواب دادم:« اسمش می اسمیت و دو سال پیش یه جت کرایه میکنه پولشو میده ولی دیگه جت و براتون نمیاره» گفت:« خیلی خوش شانسید امروز عصر میخواستم سابقه خرید و فروش هارو از روی کامپیوتر پاک کنم» نشست پشت صندلی یکم با کامپیوترش ور رفت بالاخره صفحشو چرخوند و گفت:«بفرمایید اینم تمام جزئیات» توی صفحه مبلغ پرداختی مشخصات هواپیما تاریخ خرید یه سری مورد های دیگه چیز مشکوکی توش نبود که یهو دیدم پایین صفحه نوشته خسارت پرداخت شد پرسیدم:«کدوم خسارت؟» مرده با دست به کیف پولم اشاره کرد معلوم بود خیلی عشق دلار داره یکم دیگه بهش دادم و گفت:«چند روز پیش بهمون تلفن کردن یه خانمی پشت خط بود دو برابر خسارت کل هواپیما رو ریخت به حسابم و بهم گفت اگه سه نفر شبیه شما ها اومدن پیشم بهشون هیچ چیزی نگم حتی وعده ی پول خیلی بیشتر هم داد اما وقتی میتونم از شما هم پول بگیرم چرا به حرفش گوش کنم» خیلی برام عجیب بود معلوم بود که این قضیه سر بلندی داره ازش پرسیدم:«ببینم تو ردیابی چیزی نداری توی هواپیما هات؟» جواب داد:« توی همه ی جت ها یه ردیاب هست برای اینکه اگر دزدیه شد بتونیم پیداش کنیم اما یه روز بعد از خرید ردیاب و خود هواپیما گم میشه معمولا اینجور اتفاق ها وقتی می افته که دستگاه منفجر شده باشه»
کل پول های همراهمو پرت کردم جلوش و گفتم:«میدونم اگه اون زنه دوباره زنگ بزنه مارو با پول بهش میفروشی ممنون میشم اگه اینارو بگیری و دهنتو ببندی» از اتاقش بیرون رفتیم پیتر و کلارا هم دنبالم اومدن سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت هتل وقتی رسیدیم نزدیک به نیم ساعت داشتیم سر این موضوع بحث میکردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که هرچی هست مربوط میشه به یه پایگاه توی کوه های نپال» وسالیمون و جمع کردیم و راه افتادیم سمت مغازه ی همون هواپیما فروش و ازش یه هلیکوپتر خریدم از اونجایی که هیچ کدوم خلبانی بلند نبودیم مجبور شدم از نزدیکترین همکارم آلبارز که توی جوونیش خلبان ارتش بوده کمک بگیرم مثل همیشه به موقع رسید سر قرار میخواستیم سوار بشیم که کلارا گفت:«ابیگیل اصلا دوست ندارم تورو توی این ماجراجویی تنها بزارم ولی توی اداره بهم نیاز دارن(منضورش اداره ی پلیس اخه کلارا عضو گروه ضربت) یه مشکل خیلی جدی و فیلیکس و بچه ها هم تنها هستن باید برگردم واشنگتن» بغلش کردم و گفتم:«درک میکنم عزیزم تا اینجا هم بهت زحمت دادم اگه برگردی خونه خیالم از بچه ها هم راحت تره» خداحافظی کردیم یه تاکسی فرودگاه رسید کلارا داشت چمدون هاشو از توی ماشین می آورد تا سوار تاکسی فرودگاه بشه که پیتر بازوی منو گرفت و کشوند یه گوشه حالش اصلا خوب نبود پرسیدم:«چیزی شده پیتر به من بگو مشکلی هست»دستشو کرفت جلوی دهنش بغذش ترکید چشماش پر اشک بود در حالی که مثل ابر بهار گریه میکرد آب دهنشو به زور قورت داد و با لکنت گفت:«ابی... ابیگیل من سرطان دارم😰😭😣»
نفسم بالا نمی اومد سرگیجه گرفتم همه چیز داشت تار و تار میشد چشمام بسته شد و توی بغل پیتر بیهوش شدم وقتی بیدار شدم یه نور مستقیم داشت توی صورتم میتابید یه مرد با لباس سفید کنارم ایستاده بود گفت:«خداروشکر به هوش اومدید سکته شدیدی بود شانس آوردید که زنده موندید و سکته قلبی رو رد کردید» تازه داشتم به خودم می اومدم فهمیدم که روی تخت بیمارستانم دکتر چند لحظه بعد از اتاقم بیرون رفت از شیشه ی روی در اتاق دیدم که پیتر روی یکی از صندلی ها نشسته دست هاشو روی سرش گذاشته و داره گریه میکنه کنارش هم کلارا با بغذ داره دعا میکنه دکتر بهشون میگه که من حالم خوبه پیتر شوکه میشه با عجله میاد تو و کنارم میشینه دستشو میزاره روی صورتم دست راستمو که سرم بهش وصل بود میگیره و میبوسه و درحالی که اشک هاشو پاک میکنه میگه:« فکر کردم از دستت دادم» تو فکر این بودم که چیشد سر از بیمارستان در آوردم ناگهان یاد آخرین حرف پیتر افتادم نفسم گرفت زبونم بند اومد از شدت غم نمیتونستم حرف بزنم فقط دستشو محکم فشار دادم قطره اشکی از چشمم به پایین سر خرد با لرز گفتم:«از... ازکی فهمیدی» پیتر دوباره حالش بد شد 😣و شروع کرد به گریه کردن😭 با لرز گفت:« اگه میدونستم اینطور میشه هیچ وقت بهت نمیگفتم نمیخواستم ناراحتت کنم دیروز دوستم توی آزمایشگاه جواب آزمایشو بهم گفت چهار ماه.....چهار ماه که» از هجوم گریه نتونست حرفشو ادامه بده دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم سرمو کذاشتم روی شونه ی پیتر و شروع به اشک ریختن کردم به قدری ناراحت بودم که نفهمیدم کی خوابم برد😫😖😩😔
وقتی چشمامو باز کردم تو بغل پیتر بودم پیتر داشت موهامو نوازش میکرد تا منو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت:«عزیزم کی بیدار شدی؟» گفتم:«همین الان» از روی تخت بلند شد و رفت یه بشقاب سوپ گرم آورد منم بلند شدم میخواستم شروع به خوردن کنم که موبایلم صدا داد کلارا پیام داده بود نوشته بود :«ابی عزیزم من تو فروشگاهم اگه چیزی میخوای بگو بخرم» گفتم:«نه ممنون چیزی نمیخوام پیتر همه چی خریده از انواع اب میوه بگیر تا قرص و دارو» دوربین موبایلمو آوردم به قدری گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود😥 حتی فکر کردن بهش هم حالمو بد میکرد پتو رو کشیدم روی خودم سوپمو تا ته سر کشیدم😋 آروم گفتم:«پیتر یه دقیقه میای اینجا» پیتر اومد و کنارم نشست دستشو گذاشت دور کمرم گفت:«چیشده چیزی میخوای» دستشو گرفتم و گفتم:«اصلا نگران نباش ما از بد تر این ها گذشتیم بعدشم الان دیگه همه چی فرق کرده علوم پزشکی خیلی پیشرفت کرده مطمئن باش یه راهی پیدا میکنیم» پیتر داشت دوباره گریه اش میگرفت اما به خاطر روحیه من خودشو کنترل کرد ادامه دادم:«امروز عصر میریم مطب دکتر و آزمایش میدیم» پیتر پرسید:«پس نپال چی؟» جواب دادم:«تا وقتی تو درمان نشدی هیچ جا نمیرم» پیتر و بغل کردم و گفتم:«دوست دارم» پیتر جواب داد:«منم دوست دارم» که یهو کلارا با چند تا پلاستیک خوراکی اومد تو اتاق و گفت:«حال مرغ های عشق چه طوره» سه تایی خندمون گرفت😂 کلارا رفت لباساشو عوض کرد اومد پیش ما نشست و سه تایی باهم فیلم دیدیم🥰»
ساعت حوالی ۴ بود و منو و پیتر آماده شدیم تا بریم مطب دکتر وقتی رسیدیم اول از پیتر چند تا آزمایش گرفتن خوشبختانه بیماری خوش خیم اما برای درمان فقط نیاز به مغذ استخوان داریم من که نمیتونم بهش بدم مادرش هم که خیلی پیر پس فقط میمونه بچه ها دلم نمیخواست اونارو با خبر کنم چون میدونستم خیلی ناراحت میشن برای همین با فیلیکس تماس کرفتم و براش ماجرارو تعریف کردم اونم با یه دکتر هماهنگ کرد اون اومد و از بچه ها آزمایش گرفت اما بهشون چیزی نگفت قرار شد جواب آزمایش رو هفته ی دیگه برامون با ایمیل بفرستن تا این مدت بهتر بود پیتر همراه کلارا برگرده به آمریکا و من برم دنبال عمه می صبح روز فردا جلوی در هتل داشتم با پیتر و کلارا خداحافظی میکردم پیتر اصلا دلش نمیخواست بره و منو تنها بزاره اما من مجبورش کردم بالاخره ماشین رسید بغلش کردم و تا فرودگاه پیتر و کلارا رو بدرقه کردم دیگه خیالم از بچه ها و پیتر راحت بود اونا خوبن و تنها چیزی که برام مهمه اینه برگشتم هتل وسایلمو جمع و جور کردم میخواستم برم سر قرار که یهو یادم افتاد اگه میخوام برم چین باید برای هرچیزی آماده بشم پس قبلش یه سر رفتم وایل😎
وقتی رسیدیم هیچ کس منو نمیشناخت و منم اونارو نمیشناختم چون رفته بودم شعبه هلند اون جا یه مرد عینکی بود به اسم گری تمام تجهیزات و وسایل لازم رو بهم داد خداحافظی کردم و راه افتادم سمت قرارم آلبارز با هلیکوپتر اونجا نشسته بود و داشت قهوه میخورد هردو آماده شدیم هلیکوپتر و روشن کرد چیزی تا بلند شدن نمونده بود تا اینکه من یهو فریاد زدم:«هواپیما رو نگه دار!» آلبارز دوباره هواپیما رو نشوند یه ماشین داشت به سرعت می اومد سمت ما یهو ترمز کرد و پیتر دوان دوان اومد و پرید توی هواپیما با تعجب پرسیدم:«مگه بهت نگفتم همراه کلارا برگردی» پیتر جواب داد:« نمیتونستم تنهات بزارم اگه بلایی سرت می اومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم در ضمن کلارا هم موافق این بود که من با تو باشم بغلش کردم و گونه شو بوسیدم😘 گفتم:«تو بهترین همسر دنیایی اکه صد بار دیگه هم به دنیا بیام توی ازدواج با تو یه درصد هم تردید نمیکنم» بالاخره هواپیما راه افتاد داشتیم اوج میگرفتیم که یهو تلفن پیتر زنگ زد برداشت و اینطوری جواب داد:«سلام بفرمایید..... خودم هستم....چی!.... کی این اتفاق افتاد...... الان باید اینو به من بگی..... خیلی خب دارم میام» میخواستم بپرسم چی شده که رفت و زد روی شونه ی آلبارز و گفت:«برگرد سمت لندن یه کار واجب برام پیش اومد» پرسیدم:«چی شده پیتر ث اتفاقی افتاده؟» جواب داد:«خدمتکار خونه زنگ زدن و گفتم مامانم تو خونه غش کرده بردنش بیمارستان باید برم پیشش حالش خیلی خراب» خب هرچند من دلم به برگشتن نبود ولی باید میرفتیم بعد از یکی دو ساعت پرواز رسیدیم لندن
از هواپیما که پیاده شدیم پیتر به سرعت یه تاکسی گرفت حالش اصلا خوب نبود خیلی نگران مادرش بود تاکسی جلوی در بیمارستان ترمز کرد پیتر پله هارو یکی یکی به سرعت رفت بالا از پذیرش شماره اتاق مادرشو پرسید با عجله رفت سمت در اما دکتر اجازه ورود نداد معلوم بود که حال مادرش خیلی بد دکتر پیتر و برد به گوشه ای تا بهش چیزی بگه یکم فضولی ام گل کرد و گوش وایستادم😊 دکتر گفت:«آقای گریمز تومار توی سر مادرتون به شدت رشد کرده و از اونجایی هم که سنشون زیاده نمیتونیم عملش کنیم کاری از دستمون ساخته نیست» پیتر به دکتر خیلی بد و بی راه و بعد با اعصاب خردی موبایلشو در آورد و با یکی تماس گرفت نتونستم بفهمم چی داره میگه بعد از حرف زدن با تلفن دوباره رفت سراغ دکتر و بهش گفت که:«میخوام تا دو ساعت دیگه اتاق عملتون حاضر باشه بهترین دستگاه ها و ابزار مورد نیاز برای عمل مادرم و فراهم کنید» آروم اومد و نشست کنارم پرسیدم:« چیشد چیکار کردی؟» جواب داد:« با یکی از همکارام هماهنگ کردم قرار شد دکتر سوان عملش کنه» با تعجب گفتم:« هاروی سوان! اما پیتر خودتم میدونی که اون هر کسی و عمل نمیکنه و دست مزدش هم حدود ۱۳۰ هزار دلار» پیتر حوصله ی حرف زدن نداشت و با صدای بلندی گفت:«واسم مهم نیست» خلاصه یکی دو ساعت بعد دکتر رسید اماده شد و رفت توی اتاق عمل😷
پیتر خیلی نگران بود و من هم همه اش سعی میکردم آرومش کنم منو و پیتر و خدمتکار های خونه همه پشت در اتاق عمل منتظر بودیم تا اینکه دکتر از اتاق بیرون اومد و با خوشحالی گفت:« عمل با موفقیت انجام شد حال مادرتون خوبه و روز به روز هم بهتر میشه همه مون خیلی خوشحال شدیم پیتر که از خوشحالی گریه اش گرفته بود چون به شخصه فکر نمیکرد مادرش از اتاق عمل زنده بیرون بیاد پیتر خدمه هارو فرستاد خونه تا اونا هم یکی دو روز استراحت کنن میخواستیم مادرشو ببریم خونه که دکتر گفت بهتره که این دو روز اینجا باشه خب ماهم مشکلی نداشتیم و قبول کردیم منو و پیتر کل اونشب روی صندلی کنار تخت نشستیم و مراقب مادر پیتر بودیم که من یه لحظه احساس حالت تحوع کردم سریع دودیم سمت دستشویی پیتر هم دنبالم اومد یکم بالا آوردم🤮ولی حالم بهتر شد توی راهرو داشتیم با پیتر به بالا آوردن من میخندیدم اومدیم و روی صندلی نشستیم که یهو دیدم خط توی دستگاه ضربان قلب چند دقیقه ای که صاف😱😵🤯
نتیجه 1
خب به پایان قسمت رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه قسمت بعدی به همین زودیا میاد امروز که دارم این قسمت و مینوسیم بیست و سوم بهمن پنجشنبه ست خدا میدونه کی برسی میشه و میاد توی سایت کامنت یادتون نره🌹😘
نتیجه 2
خب به پایان قسمت رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه قسمت بعدی به همین زودیا میاد امروز که دارم این قسمت و مینوسیم بیست و سوم بهمن پنجشنبه ست خدا میدونه کی برسی میشه و میاد توی سایت کامنت یادتون نره🌹😘
نتیجه 3
خب به پایان قسمت رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه قسمت بعدی به همین زودیا میاد امروز که دارم این قسمت و مینوسیم بیست و سوم بهمن پنجشنبه ست خدا میدونه کی برسی میشه و میاد توی سایت کامنت یادتون نره🌹😘
نتیجه 4
خب به پایان قسمت رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه قسمت بعدی به همین زودیا میاد امروز که دارم این قسمت و مینوسیم بیست و سوم بهمن پنجشنبه ست خدا میدونه کی برسی میشه و میاد توی سایت کامنت یادتون نره🌹😘
پارت بعدی توی برسیه؟؟؟
راستی یادم رفت بگم این پارت هم عالی بود💫و همینطور غریبه ای در قصر😙💫
حدود دو هفته ست تو برسی😤 و ممنون که نظر دادی🌹😘❤️
به نظرم اینکه گفتی پیتر سرطان داره خیلی جالب نشد..
اما امیدوارم ادامش باتوجه به اینکه پیتر سرطان داره بهتر و روبه عالی تر بشه.. 🌸🌹
ایده ی یکی از دوستام بود خودم خیلی باهاش موافق نبودم ولی این اتفاق باعث اتفاق دیگه ای میشه که به داستان جذابیت بیشتری میده
سلاااااام خیلی قشنگ و جالب بود
اگر دوست داشتی به تست های منم سر بزن ممنون میشم
سلام خوشحالم که خوشت اومده چشم اگه وقت کردم حتما سر میزنم
عزیزم مثل همیشه عالی بود👏👏
🌹😘🌹😘 مرسی عزیزم