سلام من آمدم با پارت دوم داستان کامنت بدید و ما داستان میبریم قبل از اینکه دیوار اونجا از بین میبریم زمانی که اونا داشتن تو پایگاه صحبت میکردن بریم سراغ داستان
من داستان میبریم قبل از اینکه دیوار اونجا از بین میره زمانی که اونا داشتن تو پایگاه صحبت میکردن بریم سراغ داستان چی یعنی چی آخه چرا ( راستش استاد از من میخواد من از قدرتم استفاده نکنم 😤🤬 ) استاد چرا جواب من برای چی نمیتونم از قدرتم استفاده کنم 🥺 استاد با عصبانیت گفت هانورااا من چند بار به تو تذکر دادم که نباید از قدرت در جاهای شلوغ استفاده کنی ولی تو گوش نکردی و حتی تو درست نمیتونی قدرت کنترل کنی تو الان ۱۶ ساله ولی هنوزم نمیتونی تو مثل بچه هایی آنقدر عصبانی بودم که صدام گرفته به صدای لرزان عصبانی گفتم شما اشتباه میکنید خیلی اشتباه که ناگهان استاد محکم زد تو صورتم در هدی که افتادم جسیکا سریع منو گرفت که ناگهان دیوار پایگاه منفجر شد 🎆💣
چشمام باز کردم دیدم پایگاه منفجر شده بقیه هنوز بیهوش بودن گفتم چی چی ما چطور اومدیم بیرون 🧐🤔 که ناگهان پلیس ، آتشنشانی اومدن رفتم سمت اونا گفتم که چند نفر اونجا زخمی شدن ( منظورم استاد ، جسیکا ، فرد ، لوکاس) اونا بردن بیمارستان منم سریع رفتم داشتم میرفتم که یاد حرف های استاد افتادم که یهو چشمام بسته شد چشمام باز کردم سر از یه جای در اومدم داشتم میرفتم که پام خورد به یه چیزی دیدم اون منم یه تصویر عجیب از من بود از همون لحظه ای که اون بچه را از اونجا نجات دادم که ناگهان یک صدا اومد که میگه کافی دیگه بیشتر دیدی بهتره برگردی چی که ناگهان همه جا سیاه شد چشمام باز کردم دیدم چند نفر بالا سرم وایستادن یکی از اونا گفت حالت خوبه اتفاقی نیافتاده برات گفتم چی برای چی باید برای من اتفاقی بیوفته که یاد بقیه افتادم گفتم من باید برم سریع برم 😟😱
داشتم میرفتم سمت بیمارستان رسیدم از پرستار پرسیدم که اتاق اونا کجاست رفتم اتاق اونا دیدم داره صدا داد و فریاد میاد گفتم یعنی چی شده در باز کردم استاد دیدم که داشت با حراست بیمارستان دعوا میکرد ( استاد میگفت که من نباید اینجا باشم و ..... ) بقیه بهشون سرم زده بودن گفتم استاد و بچه ها 😃😀 که جسیکا گفت هانورا خوشحالم که حالت خوبه گفتم ممنون که یهو یه دکتر دست شو گذاشت رو شونه ام و گفت ببخشید خانم شما باید همراه من بیاین صداش برام یکم آشنا بود گفتم باشه گفتم مراقب باشید فرد گفت ما مراقبیم ولی فکر کنم استاد نباشه دنبال اون مرد رفتم
از بیمارستان خارج شدیم گفتم ببخشید نباید داخل بیمارستان باشیم که اون مرد چرخید به طرفم محکم منو گرفت گفت منو یادت نمیاد گفتم چی باید چی یادم بیاد که دستشو گذاشت رو سرم همه جا سیاه شد 😵 چشمام باز کردم دیدم روی نیمکت کنار بیمارستان نشسته بودم اثری از اون شخص اینجا نبود گفتم اون چی میگفت که ناگهان صدای بچه ها را شنیدم که اومده بودن بیرون با خوشحالی رفتم سمت شأن گفتم حالتون خوبه جسیکا گفت تو کجا رفته بودی تو بیمارستان نبودی گفتم مهم نیست که یهو الکس اومد
اومد گفت جسیکا حالت خوبه جسیکا گفت آره خوبم الکس با خوشحالی گفت عالی بیا بریم خونه ی من وقتی اونا رفتن گفتم دیگه فکر کنم جسیکا دیگه اصلأ خونه نیاد که یهو لوکاس دست منو گرفتن گفتم چیزی شده لوکاس گفت میخوای برسونمت فرد هم همین گفت اون دوتا هی داشتن میگفتن که میخوای برسونمت گفتم کافی من خودم قدرت دارم که یهو استاد گفت مگه نگفتم که از قدرتت استفاده نکنی گفتم کافی میخواستم جریان اون مرد بگم که گفتم نه نه استاد گفت چی نه نه گفتم هیچی باشه من از قدرتم استفاده نمیکنم ( فعلا نباید جریان اون مرد بگم تا قطعی نشده باید زیپ دهنم بکشم 🤐)
رفتم ماشین بگیرم داشتم میرفتم که یاد پایگاه افتادم بلند داد زدم نگه دار سریع پیاده شدم رفتم سمت پایگاه دیگه اثری از پایگاه نبود فقط خاکستر بود 😂 که ناگهان یک نفر دست شو گذاشت پشت من سریع برگشتم اون همون مرده بود 😨 دستمون محکم گرفت گفت با من بیا گفتم نه عمرا دستشو جوری پیچوندم که اون مرده افتاد زمین سریع دویدم سمت دیگه که ناگهان جلوم ظاهر شد گفت هر چقدر که بدوی بازم من میرسم میخواستم از قدرتم استفاده کنم اما هر بار یاد حرف استاد می افتادم که یه مشت 👊 خیلی قوی به اون یارو زدم جوری که پرتاب شد سریع رفتم بارون خیلی شدید بود همه جا سور بود داشتم میرفتم که چشمم به یه مغازه افتاد سریع رفتم چندتا چیز خریدم ( عینک 👓 ، چتر ☔ ☂️ و کلاه 🎩 ) که ناگهان اون مرده اومد گفتم ای وای نه سریع پوشیدم سمت دیگه رفتم ( اول دویدم بعد سرعت کم کردم ) حواسم به اون مرده بود که خوردم به یکی
که یهو اون مرده دوباره ظاهر شد اصلا به اون شخصی که خوردم اهمیت ندادم رفتم داشتم میدویدم که یهو اون دوباره ظاهر شد گفت فکر میکنی میتونی از من فرار کنی گفتم ای بابا چرا دنبال منی محکم منو گرفت گفت
درون تو یه قدرتی هست که حتی شنیدنش دهن منو آب میندازه با تعجب گفتم چی که منو گرفت محکم پرتاب کرد گفتم نـــه
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ ببخشید کم بود میخواستم هیجانی بکنم 😅
کامنت فراموش نشه 💌 نظر بدید من گناه دارم ☹️ دلتون میاد 🥺 پارت سوم داستان بیشتر مینویسم
نتیجه 1
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 نظر بدید من گناه دارم ☹️ دلتون میاد 🥺 پارت سوم داستان بیشتر مینویسم
نتیجه 2
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 نظر بدید من گناه دارم ☹️ دلتون میاد 🥺 پارت سوم داستان بیشتر مینویسم
نتیجه 3
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 نظر بدید من گناه دارم ☹️ دلتون میاد 🥺 پارت سوم داستان بیشتر مینویسم
نتیجه 4
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 نظر بدید من گناه دارم ☹️ دلتون میاد 🥺 پارت سوم داستان بیشتر مینویسم
پارت بعد تایید شد
اخبار پارتی
قسمت 3 دو هفته تو صف بررسی
قسمت 4 بیشتر از یک هفته تو صف بررسی
قسمت پنج یک روز پیش
قسمت شش میخوام وارد کنم
لطفا قبول کن پارت بعدی رو تستچی☹
تست چی جان میشه پارت منتشر کنید
محشرررر😍
مرسی ولی به پای داستان شما نمیرسه 💋
آفرین ادامه بده👏🏻❤️
چشم تو صف برسی
عالیییی بود
مرسی
خب من درباره پارت های توضیح هایی بدم
پارت سوم یک هفته اس تو صف برسی
پارت چهارم دو روز پیش وارد کردم و الان میخوام پارت پنجم وارد کنم موفق باشید
میدونی اگه بیشتر بنویسی عالیه
چشم
عالی بود
ممنون
عالی بود❤
ممنون