سلام سلام پارت جدید اومد
منتظر موندیم تا بیان. اومدنو سوار ماشین شدیمو رفتیم به یه سوپر مارکت بزرگ🏪 بعد از خرید قرار شد خوراکی ها رو ما ببریم. مارو تا خوابگاه رسوندنو رفتن. خوابم نمیبرد ساعت6نیم بود. گوشیمو برداشتم دیدم امیر آنلاینه📱 بهش گفتم: چرا بیداری؟ +خودت چرا بیداری؟🤨 ×خوابم نمیبره. +منم همینطور. قرار گذاشتیم بچه ها رو بیدار کنیمو زودتر از همه بریم دانشگاه🏢 رسیدیم توی یکی از پارک های نزدیک دانشگاه نشستیم. امیر گفت: قراره به هر6 نفر یه ویلایه 2خواب بدن🏠
نفیسه=ماکه 4 نفریم😔 مهیار=باید 2نفر جور کنیم. گفتم: مگه وسیلن که جور کنیم آدمنا. من میگم درسا و بهرامو بیاریم چطوره؟؟ همه قبول کردن.👍👍 بچه های دانشگاه داشتن یکی یکی میومدن درسا رو دیدم👀 دستمو براش تکون دادم.اومد جلو گفت: سلام مبیناجون کار داری؟؟ ×آره میشه تو بهرام بیاید توی گروه ما. درسا=باش.👍 یدفعه بهرام اومدو گفت: ببخشید تینا مارو جز گروهش کرده. گفتم:باشع. اونا رفتن.عصابم خیلی خورد بود😡 دستمو هی میکوبوندم به دیوار که امیر اومد گفت: به خودت رحم نمیکنی به دیوار بی گناه رحم کن☺️ رفتم پیش مهیار و نفیسه گفتم: حالا کیرو انتخاب کنیم؟؟ نفیسه=بگم آوا و کاوه بیان؟ مهیار=من که موافقم👍 نفیسه رفتو اونا رو آورد. اتوبوس میخواست حرکت کنه رفتیمو سوار شدیم🚌 انقدر خسته بودم که توی اتوبوس خوابم برد😴
چشامو باصدای امیر باز کردم. امیر=مبینا بیدارشووووووو🗣 پاشودمو گفتم:صبرکن خوب بیدار میشم حالا چیشده؟؟ +گفتن که اینجا پیاده شید کاراتونو کنید دوباره راه میوفتیم.🚌 داشتم گوش میکردم که یه دفعه حالم بد شد سریع رفتم دستشویی که اونجا بود. همه بچه ها ترسیده بودن😖 جلوی در دستشویی وایساده بودنو هی میگفتن:حالت خوبه؟؟ از دستشویی اومدم بیرون.نفیسه اومد جلو پرسید: حالت خوبه؟چرا اینجوری کردی یه دفعه؟🤨 گفتم:من کلا هر وقت میشینم توی اتوبوس حالم بد میشه.ببخشید که نگرانتون کردم🙏 امیر رفت و از مسئولمون یه قرص ضد حالت تحو گرفت و با یه لیوان آب داد بهم.💊🚰 منم خوردم و ازش تشکر کردم. امیر=حالت بهتره؟؟ ×آره بهتر شدم.😊 رفتیمو سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم🚌 یه ساعت تو راه بودیم. بلخره رسیدیم.خیلی خسته بودم ولی نمی خواستم بقیه بفهمن🤫 ساکو وسایلامونو برداشتیمو روی یه سکو نشستیم. مسئول اومد و کلیدای ویلامونو داد🗝 رفتیم توی ویلا خیلی قشنگ بود😲 دوتا اتاق داشت یکی بزرگ یکی کوچیک بزرگرو ما برداشتیم کوچیک رو دادیم به پسرا😆 رفتیم اتاقامونو لباسامونو عوض کردیم. بعد رفتیم پذیرایی و نشستیم🛋 امیر گفت=
امیر گفت=نظرتون چیه بریم ساحل؟؟؟ مهیار:ok👍 نفیسه:باشع👍 من:من که موافقم👍 آوا و کاوه:عالیه👌 آماده شدیمو رفتیم.ماسه هاوشن ها خیلی داغ بودن😱 نزدیک دریا نشستیمو هرکی یه جوری خودشو سرگرم کرد😄 من که اسممو با سنگ روی شنها مینوشتم. آوایینا هم داشتن با هم حرف میزدن. مهیار داشت روی شنها امضاء میکرد. امیر با گوشیش بازی میکرد. نفیسه هم داشت با مامانش تلفنی حرف میزد. یه دفعه یکی از مسئولا امیروصدا کرد🗣 امیر هم گوشیشو داد به مهیارو رفت. یدفعه گوشیه امیر زنگ خورد📣 ×کیه؟ مهیار:نمیدونم ناشناسه👤 ×بده من جواب بدم. گوشیرو داد. برداشتم و گفتم: بله بفرمایید؟؟!! _با امیر کار دارم. ×شما؟ _من تینام گوشیرو بده به امیر. ×چیکارش داری؟🤨 _به توچه😠 گوشیو قطع کردم.خیلی عصبانی بودم خیلی😡😡 مهیار=چی شد؟کی بود؟ جوابشو ندادم. امیر اومد گفتم: بفرمایید گوشیتون ببخشید بی اجازه برداشتم🙏تیناجون بود. بعد پاشودمو جمع رو ترک کردم با قدمهای بلندومحکم بر میداشتم.🚶♀ امیر هم پشت سرم می اومد و میگفت:مبینا تو رو خدا صبر کن🙏 منم اهمیتی ندادم رفتمو جلوی تینا وایسادم دست امیرو گرفتمو از پشت کشیدمش تا بیاد جلو بعد گفتم: چرا زنگ میزنی تینا جان رو در رو باهاش حرف بزن منم میرم مزاحم نشم. داشتم میرفتم که امیرگفت: اونجوری که تو فکر میکنی نیس. ×پس چه جوریه؟؟🤨 نزاشتم حرف بزنه.و رفتم ویلا
رسیدم ویلا.رفتم توی اتاقو روی تخت دراز کشیدمو کلی گریه کردم. صدای زنگ پیام گوشیم اومد🔔 امیربود.نوشته بود: اونجوری که تو فکر میکنی نیس. براش ویس فرستادم: تو که با تینا بودی براچی گفتی بهم علاقه داری؟دیگه هیچی بین منوتو نیس.دیگه هم نمیخوام ببینمت. (از زبان امیر) اینا رو که شنیدم انگار یه چیز توی گلومه نمیتونستم نفس بکشم. نا خداگاه گریم اومد.😭 رفتم دستشویی داشتم صورتمو میشستم که یهو یه صدایی اومد. زود اومدم بیرون دیدم مبینا افتاده زمین بچه ها رو صدا کردم.بلندش کردمو بردمش روی تختش به بچه ها هم گفتم که نگن من آوردمش. بعدش رفتمو توی اتاق خودمون
(از زبان مبینا) چشامو باز کردم.همه بالا سرم بودن به جز امیر. استاد اومد جلو گفت:حالت خوبه؟؟ ×بله خوبم. بعد به همه گف که برن بیرون. مهیارو صدا کردمو بهش گفتم: ×کی منو آورده اتاق؟🤨 مهیار:چه فرقی میکنه؟ ×بگو فرق میکنه. مهیار:به کسی نگیا؟ ×باشه نمیگم. ادامه داد: امیر اومده بود صورتشو بشوره که میبینه تو افتادی بعد بلندت میکنه میزارتت روی تخت🛏 ×مرسی که گفتی🙏 رفتم آشپزخونه و از توی یخچال یه آبمیوه برداشتم.روی صندلی نشستمو خوردم🍹 امیر اومد آشپزخونه.با اینکه باهاش غهر بودم ولی ازش تشکر کردم:ممنونم🙏 +بابته؟؟؟ ×منو بردی اتاق. +🤦♂کی بهت گف؟؟ ×یع آشنا.فقط میخواستم تشکر کنم. +خواهش میکنم😊 (از زبان امیر) نمی تونستم ناراحتیشو تحمل کنم.😔 از یه لحاظ هم نمیزاشت که بهش توضیح بدم.آخه منو تینا باهم!!مگه میشه اخه؟
(از زبان مبینا) رفتم تا توی ساحل قدم بزنم. مهیار اومد و گف: گفتی بهش؟؟ ×آره مهیار=چرا؟؟؟🤨 ×نترس نگفتم تو گفتی. نفیسه اومدوگفت:حالت بهتره؟؟؟؟ ×آره خوبم. دستشو گذاشت روی پیشونیمو گف: چقدر داغی😱بیا بریم استراحت کن. رفتیم ویلا من رفتم اتاق گوشیم زنگ خورد از کلاس بازیگریم بود برداشتمو گفتم: بله بفرمایید؟؟ _شما امتحانتونو قبول شدید تبریک میگم🤗 ×واقعا؟؟خیلی ممنون خدافظ.🤩🤩 رفتم خبرشو به بچه ها دادمو گفتم که ناهار مهمونشون میکنم.حتی امیر و هم مهمون کردم. رفتیم یه رستوران🍱 امیر رفت که دستشو بشوره.کاوه گفت: از بچه ها شنیدم که امیر دیگه نمیخواد بیاد دانشگاه. ×چرا؟؟؟؟🤔 کاوه:گفتن که بقیه ترمارو قبلا رفته فقط این مونده بود که رفت. خیلی ناراحت شدم😞 امیر اومد و روی صندلیه روبه روی من نشست. غذا رو آوردن🍔 بعد از غذا برگشتیم ویلا🏠 هوا خیلی گرم بود و من از همه عقب تر بودم. امیر اومد عقب و بهم گفت:
گفت:ممنون بابت ناهار.🙏 ×خواهش میکنم.نگفته بودی این ترم آخرین ترمته. +مگه مهمه؟؟؟ ×حتما مهمه که میگم. +آره آخریشه.خوشحال شدی؟🤨 ×نه خیلی هم ناراحت شدم. بغضم ترکیدو شروع کردم به گریه کردن😭😭😭 بچه ها اومدن عقبو گفتن چیزی شده؟؟؟ امیر گفت:نع شما برید خودم میارمش. بعد دستشو انداخت دورگردنموگفت: آروم باش.😊 یه دستمال داد بهمو گف:دیگع گریه نکن. منم خودمو حفظ کردم. رسیدیم ویلا دیدم تینا هی داره به ما نگاه میکنه به امیر گفتم: فکر کنم کارت داره😶 +بهت گفتم که اونجوری نیس میریم تو بهت توضیح میدم
نظرات بازدیدکنندگان (2)