خب قرار شد که بنویسمش
منتظر موندیم تا بچه ها بیان به امیر گفتم= یه زنگ بزن به کاوه بگو چرا نمیان پس +خودت زنگ بزن (امیر هنوز از کاوه خوشش نمیاد ) ×من زنگ بزنم به کاوه؟؟؟ +نه زنگ بزن به آوا📞 ×باش زنگ زدم و گفت که داریم میایم وقتی قطع کردم نفیسه و مهیار اومدن🙃 با هم سلام علیک کردیم و یکم حرف زدیم تا آوایینا بیان بلخره بعد از نیم ساعت اومدن🚶♀🚶♂ راه افتادیمو رفتیم سمت شمال🏖 سره راه برایه ناهار نگه داشتیم و رفتیم یه قهوه خونه☕️ رفتیم تو روی تخت نشستیم امیرو مهایار رفتن غذا بیارن ما هم با کاوه نشستیم🧘♀🧘♀🧘♀🧘♂ یه پسره به آوا چشمک زد😉از شانسه بدمون کاوه دید🤦♀ رفت و با پسره درگیر شد. امیر و مهیار هم به جای اینکه برن جداشون کنن رفتن گرفتن پسررو زدن. تا یه پیرمرده اومد جداشون کرد😌 امیر نشست روبه رویه من رو تخت و با هم ناهارو خوردیم🍲 میخواستیم حرکت کنیم بریم شمال که به امیر گفتم= خسته ای میخوای من رانندگی کنم؟ +باش سوییچو داد بهمو گفت=اینم سوییچ ×مرسی😊 رفتیم تا شمال......
وقتی رسیدیم بیدارش کردمو گفتم= امیر بیدار شو رسیدیم اولش اینور اونور کرد خودشو بعد چشاشو باز کرد و با صدایی گرفته گفت= کجاییم؟؟🤨 ×خونه پسره شجاع😂پاشو مسخره بازی در نیار. خندید و از ماشین پیاده شد و بعد کلیده ویلا رو داد بهمو گفت= تو برو در و بازکن من ساکارو میارم. کلید و گرفتمو در و باز کردم🚪 واااای😱 چه ویلایه باحالی بود🤩 با نفیسه و آوا رفتیم تو دهنمون مثل این ندیده ها باز مونده بود😂😂 پسرا با ساکایه دستشون اومدن تو. بعد امیر کلیده اتاقه هر کسیو بهش داد و با هم رفتیم اتاقمونو لباسامونو عوض کردیم👚👕 امیر گفت=من میرم پذیرایی منتظرتم زود بیا ×باش تو برو میام😊 رفت و منم وسایلا رو جابه جا کردمو رفتم پایین پیشه بچه ها رویه مبل نشستم که مهیار گفت= یادتونه آخرین بار کی بود اومده بودیم شمال؟🤨 ×آره دانشگاه آورده بودتمون بود مهیار=آفریییین👏👏چقدر زحمت کشیدی؟با کی فکر کردی؟ ×ههه مسخره😒پرسیدی جواب دادم نفیسه=الان این چه سوالی بود؟ ×جواب بده😏 مهیار=همینجوری گفتم امیر بفهمه مبینا هم زرنگه🤣🤣 ×ی چیز بهت میگما کاوه=بچه ها نظرتون چیه بریم سمته دریا؟ +آره دریا به اینجا نزدیکه ها آوا=من که موافقم✋ مهیار=با کله موافقم👍 ×منم👍 نفیسه=منم هستم✋ +خوب دیگه همه موافقن برید آماده شید بریم همگی رفتیمو آماده شدیم بعد با هم رفتیم سمت دریا🏖 رسیدیم ساحل رویه شن تشستیمو کاوه گفت= مهیار پاشو اینور اونو رو بگرد یه بطری پیدا کن بازی کنیم. مهیار ی بطری پیدا کرد و گفت= من میچرخونم. بعد از اینکه چرخوند افتاد به آوا و امیر آوا=جرعت یا حقیقت😈 +حقیقت😎 منتظر بودم ببینم آوا ازش چی میخواد بپرسه........
آوا=اگه اگه یه وقتی یه جایی مبینا رو با یه پسره ببینی چیکار میکنی؟ امیر یکم مکث کرد و گفت= پسره رو زنده نمیزارم😏 ×یعنی با من کاری نداری؟ +باید ببینم اون صحنه رو تا بفهمم چیکارت بکنم😂 امیر بطری رو چرخونده داشتم بهش نگاه میکردم که چشام افتاد به پشت سرش باورم نمیشد😱😱این تیناس امیر دستشو جلویه چشمام تکون داد به خودم اومدم. +کجاییی؟به منو تو افتاد حواسم نبود با هول و ترس گفتم= تینا...اونجارو.....تیناس همه برگشتنو به تینا نگاه کردن😥 تینا اومد و جلویه امیر که نشسته بود وایساد و گفت= تو چرا هنوز زنده ای؟؟ ×میخواست ببینه فضولش کیه تینا روشو کرد سمته امیر و گفت= پاشو دسته امیر و محکم گرفته بودم تا بلند نشه ولی بلندشد و منم هم زمان باهاش بلند شدم👫 تینا=این کیه که دستتو گرفته؟ +کسی که دوسش دارم❤️ تینا=هنوز هم با هم دوستیت؟ +نع تینا=مبارکه لحنه صحبت کردنش خیلی ترسناک و شیطانی بود
بعد از تبریک گفتنش رفت🚶♀ منو امیر هم نشستیمو امیر با عصبانیت گفت= بچرخونید🔄 مهیار=نوبت شما بود بعد از یکی دو دست بازی برگشتیم ویلا رفتم اتاق تا لباسامو در بیارم به صفحه گوشیم نگاه کردم چشم افتاد به تاریخ که فهمیدم فردا سالگرد آشاناییم با امیره رفتم پایین نفیسه و آوا تویه آشپزخونه بودن پسرا هم بجز مهیار تو پذیرایی بودن رفتم پیشه دخترا ماجرا رو گفتم. (مهیار) داشتم تو آشپزخونه آب میخوردم که فهمیدم دخترا دارن درباره ی چیزی پچ پچ میکنن ماجرا رو فهمیدمو رفتم پیش امیر گفتم= اگه گفتی فردا چه روزیه؟؟؟ با قیافه سوالی نگاهم کرد و گفتم= خاک تو سرت فردا سالگرده آشناییت با مبیناس +الکی؟ گفتم=تو فکر کن الکیه داشتیم حرف میزدیم که مبینا اومد و گفت
گفت=غذا چی میخورید؟؟ مهیار=قیمه یه کارت داد جلومو گفت= اینو بگیر زنگ بزن به شماره پایینه کارت و بگو قیمه بیارن خیلی خوب ضایعم کرد😂 خیلی تمیز و خوشگل ضایع شدم گفتم= ول کن من سیر شدم. ×خوبه روشو کرد سمت امیر و کاوه کرد و گفت=شما چی میخورید؟؟ اونا هم گفتن= ما سیریم😂 مبینا هم گفت= خوبه میخواید رژیم بگیرید؟ امیر=نه ولی حوصله نداریم زنگ بزنیم ×به خاطره زنگ زدنه😳خاک تو سرمون با این شوهرامون مهیار=من زنگ بزنم؟ ×آفرین به تو زنگ بزن بعد رفت نفسه راحتی کشیدیمو نشستیم رو مبل🛋 تلفنو برداشتمو زنگ زدمو غذا رو سفارش دادم🍛 شامو خوردیم😋 (از زبان امیر) بعد از شام با پسرا رفتیم پذیرایی و اومدیم درباره کادو حرف بزنیم که مبینایینا مثله جت ظرفارو شستنو مبینا اومد و گفت= نمیخواید بخوابید؟؟ همگی=نه اومد دستمو گرفتو گفت= بیابیا بریم بخوابیم😴 با دستو اشاره صورت به پسرا فهموندم که نخوابن تا من بیام رفتیم اتاقو بعد از اینکه مبینا خوابش برد برگشتم پایین.
دیدم بچه ها بیدارن نشستم پیشه مهیار و گفتم= خب نظر بدید مهیار=چی خوشش میاد؟ +تاحالا چیزی نشده بگه خوشم نمیاد کاوه=یه کتونی بخر +کتونی هم شد کادو؟😒 مهیار=نیم ست بخر +فکر نکنم خوشش بیاد مهیار=بابا تو که میگی همه چی خوشش میاد +حالا اینو خوشش نمیاد یه نظر دیگه بدید مهیار=من نظره دیگه ای ندارم🤷♂ +مهیار میای فردا با هم بریم بیرون کادو بخرم؟؟ مهیار=منو خانومت برا فردا اجاره کرده +چی🤔 مهیار=گفته برم مدلش بشم +واس چی؟ مهیار=اگه خواست برات لباس مباس بگیره رو من امتحان کنه رومو کردم سمته کاوه و گفتم= تو میای؟ دیدم صدایه زوزش بلند شد +بیا اینم از رفیقایه ما مهیار=میخوای بگم نفیسه باهات بیاد؟ +نه لازم نی خودم میرم گرفتیم خوابیدیم تا صبح☀️
(از زبان مبنا) صبح وقتی چشامو باز کردم امیر نبود یواش یواش از پله ها رفتم پایین دیدم با کاوه و مهیار تو پذیرایی خوابیدن🤣 دخترا رو بیدار کردم و بعد رفتم پیش پسرا. ×امیر کاوه مهیار بیدار شید ساعت12 مهیار یه تکونی خورد و گفت= از کی تاحالا ساعت9ونیم ساعته12؟ ×صبحونه نمیخورید؟؟ همگیشون=نع ×باشه😈 رفتم با آوا و نفیسه صبحونه درست کردیمو خوردیم و بهشون گفتم که هیچکس برایه پسرا حق نداره صبحونه درست کنه❌ بعد رفتیمو روی مبل بالایه سره پسرا نشستیم و سرمونو کردیم تو گوشی بعد از ی ساعت پسرا بیدار شدن⭐️ +مبینا پاشو ی چیز بده بخورم میخوام برم بیرون بی اهمیت بهش سرمو دوباره کردم تو گوشی مهیار=نفیس پاشو پاشو ی چیز درست کن کاوه=اینو صبحونه بده نیستن😢 ×خوبه تو یکی فهمیدی☺️ پاشدنو جاهاشونو جمع کردنو مثل مظلوما نشستن روبه رومون کاوه=بخدا هیچی نمیخوریم میمیریما آوا=جهنم😂 همچین مظلومو بدبخت به من نگاه میکردن که دیگه کم مونده بود اشکام بریزه😂 ×هر کی از بین ما 3تا برایه این3تا صبحونه درست کنه شیلنگه. نیم ساعت گذشتو من نتونستم صبر کنم و براشون صبحونه درست کردمو گذاشتم رویه میز بعد گفتم= بیاید صبحونتونو بخورید🍳
داشتم براشون چایی میریختم که نفیسه اومد و گفت= شیلنگ جون خسته میشی بده من بریزم ×شیلنگ با منی؟😡 نفیسه=نه پس مهیار=اسمه باحالیه بهت میاد😂 ×منو بگو واسه شما شیلنگ شدم واقعا براتون متاسفم نفیسه=خودت گفتی هر کی بهشون صبحونه بده شیلنگه😂 ×باش رفتیم پیشه مهیار و خیلی آروم جوری که خودش بشنوه گفتم= سری بخور آماده شو بریم مهیار=کجا؟؟🤨 ×بیرون دیگه🤦♀خرید مهیار=آهان اوکی رفتم آماده شدم بچه ها هم بجز امیر و کاوه آماده شدن داشتیم میرفتیم که امیر گفت= کجاااا؟؟🤨🤨 ×عه...عه.....چیزه... میریم...میریم بیرون زود میایم +آهان😏
نظرات بازدیدکنندگان (0)