
سلام عزیزای من💜🤍💖اومدم با یه پارت هیجان انگیز و جذاب دیگه.کامنت یادتون نره ها😘💛کپی از داستان مثل همیشه ممنوعه💛
نگاهم رفت سمت مرینت.رفتم سمتش.دیدم سرشو انداخته پایین و داره بدون صدا گریه می کنه.عصبانیتم فروکش کرد و آروم شدم.با دستم زیر چونشو گرفتم و سرشو آوردم بالا.اشکشو پاک کردم و گفتم:&مرینت اون چی کارت داشت ؟برای چی ب.و.س.ی.د.ت؟....*آدرین..به خدا..باور کن...خودش این کارو کرد😣...هرچی خواستم خودمو جدا کنم ازش،نمی زاشت.منو بخشش...توی بد شرایطی بودم😭....&نه عزیزم.اونه که باید عذر خواهی کنه.پس احتمالا خودش بوده که هُلِت داده تو آب نَه؟......*نه،اون لایلا بود....&لایلا؟😧اگه دستم بهش نرسه 😒😤....*نگران نباش نمی رسه😑رفته انگلیس😒.......&رفته انگلیس؟یعنی جایی که فیلیکس پسرخالم هست؟....*آره....&پس فرار کرده.خیلی خب کارت با کمدت تموم شد؟....*آره آدرین،بریم
از دید مرینت:منو آدرین هردو از دبیرستان رفتیم بیرون...آدرین گفت:راستی مرینت،من چمدونم رو برای فردا بستم.پدرم هم اجازه داد امشب بیام خونه ی شما که بعد از اون ور بریم فرودگاه😊😉.....*واقعا؟😍🤩....&آره....*این عالیه.بیا بریم که من چمدون نبستم باید بیای کمکم😌😋....&ای شیطون منو برای بستن چمدون می خواستی؟😉...*نه بابا😅.تورو به خاطر خودت می خوام😘.حالا بزن بریم😊
فردا صبح👈🏻(از دید مرینت)...ساعت ۸ صبح پاشدم.آدرین هنوز بغلم کنارم خواب بود.به لطف اون دیشب منم چمدونم رو بستم.خیلی آروم صداش زدم:*آدرین؟😍عشقم؟❤بیدار میشی؟🥰.....نه خیر😐بیدار نشد😶...گفتم: *لیدی باگ تو خطره آدرین بیدار شو😨(☆مثلا حس گرفته بودی؟😏/*اره مثلا😐)بازم بیدار نشد که(~مرینت یه روش دیگه رو امتحان کن🙂😌/*یه روش دیگه؟🤔...اها فهمیدم😉🤭)این بار با نگرانی و با صدای بلند گفتم:آدرینننن مرینت با پیتر ازدواج کرده😱بیدار شوووو😰😭😭😭........دیدم یهو با ترس سریع نشست و نفس نفس می زد و گفت:نههههه من نمی زارم 😰😰😰...اِ ..چی شد؟😨.......من که این وسط فقط داشتم می خندیدم گفتم:آروم باش.اروم باش.من قرار نیست با پیتر ازدواج کنم😂......&ترسیدم مرینت این چه کاری بود؟.....*آخه جوره دیگه بلند نمی شدی.با عشقمو و اینا هم که بلند نشدی...برای همین مجبور شدم😂😂😂حالا بلند شو پرواز دیر شد.(*باید قیافه ادرین رو ببینی نویسنده. بد بخت هنوز تو شُکه😂/☆آره دارم می بینم.زهر ترک کردی بدبختو😂)
وسایلمون رو برداشتیم و هردو رفتیم پایین.مامان و بابام رو بغل کردم و ازشون خداحافظی کردم.دوست نداشتم ازشون دور شم ولی بهشون گفتم زود برمیگردم.اونا هم لپم رو بوسیدن و خداحافظی کردن.منو آدرین راه افتادیم اول بریم به سمت خونه ی آلیا.همین که رسیدیم پیش آلیا،بهش گفتم:*اممم...آلیا نمی دونم چطوری بگم ولی باید بالاخره بهت می گفتم...×چیو مرینت؟...(&یه نگاه به آدرین کردم،دیدم بهم یه چشمک زد و بعدش بهم خندید. فهمیدم یعنی اینکه می تونیم بهش بگیم)....*آلیا من لیدی باگ هستم و آدرین هم کت نواره...×چی؟پس چرا قبلا بهم نگفتی دختر؟....*خودت که می دونی.الانم برای این گفتم چون من و آدرین می خوایم بریم دانشگاه شانگهای درس بخونیم.برای همین باید تو نبود من از جعبه معجزگر ها مراقبت کنی و هر وقت کمک خواستیم بهت میگم بیای یا اگه تو پاریس اتفاقی افتاد خودمون میایم. و باید بگم که تو باید به مسئولیت هایی هم که بهت میدم عمل کنی.از پسش بر میای؟...×آره معلومه مرینت ....*عالیه پس بیا این جعبه رو بگیر بعدا بقیه رو هم برات توضیح میدم.....×باشه مرینت بسپارش به من....*ممنون آلیا...×خواهش می کنم مرینت ولی خیلی ذوق دارم به همه بگم ولی نمی تونم😋...*آره درسته😊...×وایسا ببینم یعنی اون روز که دیدم کت نوار رو ب.و.س.ی.د.ی در واقعا خوده آدرین رو ب.و.س.ی.د.ه بودی؟😍اون موقع هم از هویت همدیگه خبر داشتید؟🤩...*آره😅☺...(*برگشتم سمت آدرین از خجالت لپاش سرخ شده🤭)..گفتم:*خب دیگه آلیا ما باید بریم😊🙂...
منو آدرین رفتیم سمت فرودگاه و سوار شدیم✈....داخل جتِ آدرین👈🏻...*واااای خدا🤩.آدرین اینجا خیلی لوکس و قشنگه....&آره مرینت😊حالا بیا بریم بشینیم.......منو آدرین رفتیم نشستیم روی صندلی دو نفره.جت که بلند شد یهو
آدرین گفت:مرینت...پس شهر چی میشه؟ ارباب شرارت و مایورا چی میشن؟.....*هیسسس.آروم تر عزیزم.همین الان رفتیم پیش آلیا و گفتیم که مراقب شهر باشه دیگه.قراره به بچه ها معجزه گر بده تا مراقب پاریس باشن.الیا که ماله ریناروژ (روباه قرمز)رو بر می داره و ماله کاراپاس(پشت لاک) هم میده به نینو.بقیه رو بهش گفتم به کسایی که اعتماد داره بده.بهش اعتماد دارم که افراده مناسبی رو انتخاب می کنه. برای محض اطمینان هم خودم معجزه گر اسب رو برداشتم تا اگه لازم شد یه پروتال باز کنم بچه ها بیان پیشمون یا خودمون بریم پیششون....&وای تو یه نابغه ای مرینت😯😉.آفرین😍.....*خودم می دونستم لازم نبود بگی😌...&ای شیطون😉😘
چند ساعت پرواز در پیش داشتیم و منم خسته بودم.برای همین سرمو گذاشتم روی شونهی آدرین و خوابیدم😴.....با صدای آدرین که می گفت...(&مرینت عزیزم پاشو ) بیدار شدم....گفتم:رسيدم؟🤤...&آره رسيدیم😊....*جدی؟😯خیلی خب بیا بریم چمدون ها رو برداریم بریم هتل🙂....&هتل؟🤨یعنی مدل معروف پاریس،دختر مورد علاقشو که دوسش داره رو ببره هتل؟امکان نداره😌.....*خب پس کجا بریم مدل معروف پاریس؟(☆آره آدرین بگو ببینم می خوای کجا ببری این دختر مورد علاقت رو😜/~منم منتظرم بدونم😊/&هیس،هیچی نگید فعلا.سوپرایزه😉/من و میلا:☆~واوو😯باشه🤭)
& بیا بریم سوار ماشین بشیم بریم بعد بهت میگم.....(*منو ادرین سوار ماشین و من دیگه طاقت نیوردم)...*آدرین بگو دیگه🥺....&باشه باشه میگم😂😊یه خونه ویلایی گرفتم برای این مدت که دانشگاه میریم اینجا، دیگه نیاز نباشه بریم هتل.برای این مدت اونجاییم😊(قیافه من☆:😯/قیافه میلا~:😏😁/☆میلا برای چی تو تعجب نکردی؟🤨/~چون می دونستم😊/☆ای شیطون.پس فقط تظاهر می کردی نمی دونی ها؟/~بله 😁😌/☆خیلی خب بریم ادامه ی داستان😉)*وای آدرین🤩این عالیه.عالی چیه؟محشره😍....&می دونستم خوشحال میشی.😉😘
از دید آدرین:منو مرینت بالاخره رسيدم نزدیک خونه جدید یعنی بهتره بگم خونه ی موقتمون.همین که درو باز کردم و رفتیم تو،قیافه مرینت این شکلی شد:😯🤩😍.هم تعجب کرده بود هم هیجان زده بود.خیلی از باغ خونه خوشش اومده بود.بیشتر از همه به خاطر مرینت خوشحال بودم که انقدر از این خونه خوشش اومده.دستشو گرفتم و بردمش داخل.خونه رو با وسایل کامل گرفت بودم.داخل خونه هم که دید بیشتر خوشش اومد.گفتم:&مرینت تو این مدت که دانشگاه میریم،اینجا می مونیم و درس می خونیم باهم.....(&مرینت فقط حواسش به خونه بود و خیلی ذوق داشت.رو به من کرد و گفت):چی؟آره خیلییی خوبه آدرین. 😍😍😍...
هوا کم کم تاریک شد.من و مرینت تمام چمدون ها رو باز کرده بودیم و چیده بودیم.مرینت کنارم نشسته بود و یکم انگار استرس داشت و نگران بود....گفتم:چی شده مرینت؟ چیزی شده؟....*چی؟نه ادرین چیزی نشده.....&راست بگو مرینت. از قیافت معلومه
آنچه خواهید دید:....مرینت:یاخدا😱آدرین می خواد چی کار کنه؟😰......ادرین:خب دیگه نیست مرینت........*چی؟منظورت چیه ادرین؟..........پیتر:این آدرین دیگه شورشو در آورده. خیلی از دستش عصبانیم. پسره ی مزاحم😤😒
💜🤍خب اینم از این پارت.بچه ها قراره داستان خیلی هیجان انگیز تر و عاشقانه تر و خفن تر بشه. این داستان رو دنبال کنید که پشیمون نمی شید.حتما منتظر پارت بعدی باشید🤍💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دستم به پیتر برسه خفش می کنم
بچه ها بعد از قرنی پارت بعد منتشر شد😅
ایوللللل
سلام من میخواستم نظرمو راجب پیتربگم نقشش فک کنم پررنگ بشه ولی نه اونقد زیاد وفک کنم دردسرسازهم بشه بی خیال مرینتم نشه
واییخدامنتازهباداستانتآشناشدمعالیبود😍
توروخداپارتبعدوبزاردقمرگشدم😭😭😭😭
مندخترم۱۳سالمهمیشهآجیشیم؟🙂
ممنون گلم
آره چرا که نه
منم ۱۵ سالمه
اسم قشنگت چیه؟
ممنون
اسماصلیمشیلاعه😁
خوشبختم عزیزم
تایید نبید؟ 😐💋
نه آجی هنوز بررسی نشده
تستچی ،به جان خودم و مامانم خسته شدم از بس دیر تایید میشه
تورووووو خداااا زود تر منتشر کنند.من
لطفااااا
بعدی کی میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه اعصابم بهم ریخته 😡😡😡😡
به تستچی بگید 🥺
سلام دوستان
بابت این همه تاخیر بازم عذر خواهی می کنم ولی تقصیر من نیست.تستچی خیلی دیر منتشر می کنه.
راستی می خواستم بگم یادتونه گفتم می خوام عکس پیتر رو بزارم برای پارت بعد؟
خب من خواستم یه کار دیگه کنم.عکس پارت بعد رو یه چیز دیگه گذاشتم ولی همین که پارت بعد منتشر شه،عکس پروفایلم رو می کنم اون عکسی که برای چهره پیتر در نظر گرفته بودم .یه عکس هست که با ادیت خودم تبدیلش کردم به شخصیت پیتر داستان
وای یکی بگه کی بعد منتشر میشه یک هفته هست هی میام توی تست هاببینم منتشر شده یا نه که می ببینم نه منتشر نشده خسته شدم داستان یادم رفته البته فعلا نه
خوب میشد تستچی میگفت ما تست تو رو خیلی دیر منتشر میکنم پس بیشتر بنویس 😂😂😂😂😂😂
😂😂😂آره
دست رو دلم نزار 🤕داستان خودمم، خودم یادم رفت🤕
نه شوخی کردم 😂😂😂
آره پارت ۲۰ و ۲۱ و ۲۲ رو گذاشتم.بیست و سه هم می خوام بزارم. دعا کنید زودتر منتشر شه. خودم خسته شدم🥺🤕
چرا بعدی نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به تستچی بگید.منم منتظرم تا منتشر شه☹
سلام ، شما خیلی قشنگ مینویسن
عالی بود فقط یه سوالی داشتم دیگه داستان رو ادامه نمیدین ؟
سلام عزیزم ممنون
نه چرا ادامه ندم؟معلومه ادامه می دم. داستان کوتاه که نیست.تا پارت های ۵۰ و ۶۰ و اینا هم داریم.فقط تستچی داره دیر منتشر می کنه پارت بعد رو