سلام دوستان این اولین داستان من هست و لطفا بخونید
یک خانواده ۴ نفری بودن که دنبال خونه میگشتند. بالاخره بعد کلی جست جو یک خانه ویلایی درون جنگل پیدا کردن و خریدن ولی در راه با درختی تصادف شد و دو پسر بیهوش شدند ولی وقتی بیدار شدن دیدند که
پدر مادرشون نیستند 😐😐 رفتند تا به خونه رسیدن و یک پیرزن درون خونه بود ولی انگار میدونست چه اتفاقی افتاده. (اسم اون دو پسر الفرد: ۱۱ ساله و تونی : ۱۹ ساله بود) پیرزن گفت که چیزایی که میگم به هیچ وجه فراموش نشود. پسرا سر تکون دادند. گفت: به زیر زمین به هیچ وجه نرید. به اون اتاقی که درش قفل هست هم به هیچ وجه نرید. اوناگفتن باشه و رفتن خونه رو ببینند وقتی برگشتند
پیرزن نبود. تونی گفت: الفرد بیا بریم وسایل خونه رو بگیریم. تونی گفت باشه. رفتند و مبل و لوستر و خیلی چیزا گرفتن و تو خونه چیدند. ساعت ۴ بعد از ظهر بود و غذا درست کردند و میل کردند
تونی که تو کار ماشین مهارت داشت ماشین رو تعمیر کرد والفرد داشت با کاری بازی میکرد (کاری سگشونه) ساعت ۷ الفرد داشت تلوزین میدید که یهو تلوزیون خاموش شد 😐😐 پشت تلوزیون یه چیزی بود 😱😱 الفرد رفت جلو و دید که
کاری رفته پشت تلوزیون قایم شده 😐😐😐😊(ادمین: استرس داشتید؟ 😂😂😂) در حالی که الفرد سکته رو زده بود گفت کاری اینجا چه کار میکنی؟ دید که کاری تکون مکون نمخوره 😐😐 دید کاری به علت برق گرفته گی مرده 😱😱😱 و یهو از خواب پا شد 😂😂😂😂😂😂😂😂(ادمین: چقدر ضالمم من)
رفت پیش کاری و دید کاری حالش خوبه 😊 ساعت ۹ بود و تونی هی داد میکشید: الفرد پاشو الفرد پاشو ساعت ۹ و میخوایم شام بخوریم. الفرد گفت: باشه چقدر داد میزنی. شامشون رو خوردند و رفتند خوابیدند
الفرد ساعت ۳ شب صدا جیغ شنید 😐 از اتاقی که درش قفل بود اومده بود 😱😱 ولی یاد حرف پیرزن افتاد ولی بعد فهمید که تونی جیغ میزده 😂😂 رفت اتاق تونی و دید که
خب دوستان امیدوارمخوشتون اومده باشه
لطفا کامنت بزارید و منتظر پارت های بعدی باشید
خدافظ
سلام عالی بود
Miraculous-blog.bolgfa.com
بیا به اینجا و بزن روی ( براب ورود به چت روم بکلیک) رو برن وارد چت روم شو