این یه داستانه (لیدی باگ نیست😑) امیدوارم خوشتون بیاد❤❤❤
قبل شروع بگم اگه خوشتون نیومد ایراداتو بگین سعی کنم بهتر شم ❤😐
۳ سال از اون اتفاق گذشته و خیلی چیزا تغیر کرد راستی من ۱۸ سالم بود تنها زندگی میکردم تو نیویورک شهر جالبیه. . حواسم به بیرون بود که آقای هابس گفت :(امیلی واتسون هواست کجاست؟)
گفتم :(ببخشید ) زنگ خورد و دوباره ماجرا😑 اون نفرت انگیز ترین ادمیه که دیدم جودی همراه نوچه هاش روکا و لیزا جودی :(به به ببینید کی اینجاس بوگی (اسمی بود که روم گذاشته بود) من:( امروز حوصله ندارم لطفا خفه شو 😒) میخواست جواب بده که زنگ خورد اون کل زنگ عصبی به من خیره بود منم سعی کردم وانمود کنم حواسم بش نیست میدونستم بعد مدرسه دوباره گیرم میارن
مدرسه تعطیل شد درست فک میکردم دارن دنبالم میان سریع اسکیت بردمو برداشتم سوارش شدمو رفتم خب اونام دوچرخه دارن و بهم میرسن پس با تمام سرعت سعی کردم سریع برم جودی:وایسا احمق بزرگ 😤 (ببخشید پریدم وسط داستان اگه از خودتون میپرسید چرا انقد بهش بر خورد چون اون یه لوس زور گوعه که همیشه پز پولداریشونو میده
داشتم سریع تر از همیشه میرفتم چون میدونستم بچه های قبلی سرشون چه بلایی اومد (نترسین نمردن ولی خب میدونم که الان اونا براش دوچرخشم تمیز میکنن)تعقیب گریز ادامه داشت پیچیدم تو کوچه ولی بن بست بود گیرم اوردن
من:(من مثل اون احمقا نیستم تسلیم شم میدونی که به بزرگترین دشمنت تبدیل میشم) و سریع یه چیز عجیبو از رو زمین برادشتم که از خودم دفاع کنم خب راستش جودی خیلی نمیتونست کاریم داشته باشه ولی نوچه هاش قلدر ترین بچه های مدرسن جودی باتمسخر گفت:(مثلا چیکار ؟😏) ماسماسکو فشار دادم تا اومدم بگم اینکار همه جا سیاه شدم . . . . . . . . . من ! من کجام؟
وایی خیلی قشنگ بود میرم بعدی
پارت دو😍😍😍